سریال امانت قسمت ۲۱۴

اقبال که از ملاقات خواهرش زوهال بر می گردد عدالت را صدا میزند تا برایش چای بیاورد.اما عدالت جواب نمی‌دهد.اقبال در آشپز خانه را باز می کند و می بیند که یامان و سحر سر میز نشسته و با هم صبحانه می خورند.

او با دیدن آنها عصبانیتش بیشتر می شود و به اتاقش رفته و گلدانی را می شکند.

یامان و سحر سر میز نشسته و با هم صحبت می کنند.یامان که درها را بسته تا تنها باشند به سحر می گوید که امروز کجا دوست دارد که بروند؟ هر جا که سحر مایل باشد،برای اولین قرارشان می روند.

گوشی یامان زنگ می خورد و او می رود که جواب بدهد.نسلیهان پیش سحر آمده و از نگاه یامان به سحر تعریف می کند که چقدر عاشقانه است و از صورت سحر تعریف می کند که چقدر خوشحال است.

نسلیهان می‌گوید :《عشق شما مثل عشق توی تلوزیون است 》سحر از توصیفات نسلیهان خوشحال می شود و برای نسلیهان تعریف می کند که پدر و مادرش برای قرار های عاشقانه به کافه ای قدیمی می رفتند و از شکل و شمایل آن کافه برای او تعریف می کند.یامان پشت در می آید و حرف های آنها را می شنود.یامان به اتاقش می رود و پشت میز نشسته و سعی می کند که نامه ای به سحر بنویسد.

او نامه را روی تخت می گذارد.سحر که نامه را می خواند،خیلی خوشش می آید و خودش هم به یامان نامه می نویسد.

بیشتر ببینید:

یامان هم نامه سحر را می خواند. سحر که از لای در یامان را نگاه می کند،می بیند که یامان خوشحال شده است.

یامان به سحر می گوید:《امشب اولین قرارمون باشه》 سحر می گوید که نمی‌شود و نمی تواند که یوسف را تنها بگذارد.اما یامان می گوید که جای دوری نمی روند و برای حوالی ساعت هشت آماده باشد.

سحر با وسواس لباس پوشیده و خودش را در آیینه نگاه می کند. یامان که لباس مرتب پوشیده  در بیرون اتاق منتظر سحر است.اقبال از لای در سحر و یامان را نگاه می کند که با هم وارد اتاق دیگری می شوند.یامان و سحر وارد اتاقی شده و سحر متعجب به دکوراسیون اتاق خیره شده است.یامان می پرسد :《خوشت اومد؟》سحر می گوید که خیلی زیباست،اما چطور از آنجا خبر داشته است؟یامان می گوید وقتی با نسلیهان حرف میزده شنیده است.

جنگر وارد شده و برای هر کدام استکانی چای و کاسه ای پودینگ می گذارد و می گوید درست همان دستور پودینگ فروشی عشق است.سحر یک قاشق از پودینگ را امتحان کرده و می گوید درست همان مزه را می دهد و او با پدرش به کافه رفته و آن را امتحان کرده بود.یامان از سحر رنگ و آهنگ مورد علاقه اش را سوال می کند.سپس از سحر می پرسد که چه نوع فیلمی را دوست دارد؟

سحر می‌گوید :《فیلم سیاه و سفید، و فیلم های ترکی قدیمی که در این کافه ها نمایش می‌دهند.》سحر برای یامان می گوید که صدای پرنده و صدای باران و رنگ آبی آسمان را دوست دارد.یامان و سحر دست های یکدیگر را می گیرند.

این را هم ببینید:  شعر از حسین جنتی: گشته ام میدان به میدان شهر را هر گوشه دردی هست

اقبال در اتاقش جلوی آیینه نشسته و سرش را روی میز گذاشته است که ضیا وارد می شود و از اقبال می خواهد که با هم چای بخورند، اما اقبال سرش را بلند کرده و فریاد می زند و از او می خواهد که از اتاق بیرون برود.ضیا می گوید که او آرامش ندارد و تنهایش می گذارد .اقبال زیر لب تکرار می کند که دلش می خواهد سحر بمیرد و ناگهان فکری به ذهنش می رسد.

او گوشی را بر می دارد و به افرادش زنگ زده و از آنها می خواهد که به حرفهایش با دقت گوش کنند و برای آنها توضیح می دهد که سحر را بکشند.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.