سریال آپارتمان بیگناهان قسمت ۱۸۷

 

هان و جیلان راه می افتند تا بتوانند حکمت را پیدا کنند. هان خیلی عصبانی است و جیلان از او می خواهد آرام باشد اما هان نمی تواند خودش را کنترل کند به همین خاطر جیلان ماشین را نگه میدارد و از هان سوئیچ را هم می گیرد تا خودش پشت فرمان بشیند و به او می گوید: «اون تلاش میکنه خودت رو بی عرضه و بد بدونی. ولی این درست نیست. ازت میخوام آروم باشی. »
صفیه خیلی نگران حکمت است و فکر می کند حتما بلایی سرش آمده اما هان به او می گوید که همراه حکمت به سمت خانه راه افتاده اند و صفیه هم در هتل نمی ماند و ناجی را مجبور می کند تا به خانه برگردند.

بیشتر ببینید:

حکمت همراه مرد، به رستوران می رود و اسکندر سفارش میدهد و خیلی خوشحال است که با عمر وقت می گذراند اما بعد می گوید: «بعدش بریم نگرانم نشن. » مرد می گوید: «من تورو کجاها که نمیبرم! »
بایرام به هان زنگ میزند و می گوید که حکمت به خانه امده. هان و جیلان فورا خودشان را به خانه می رسانند که می بینند حکمت با مرد شطرنج بازی می کند و هان نگاه بدی به مرد می اندازد. او بلند می شود و خیلی ریلکس مقابل هان می ایستد و می گوید: «اومدم بهت سر بزنم باباتو دیدم دوست عزیزم! » هان از او می خواهد برود که صفیه سر می رسد و از این که پدرشان با مرد غریبه ای شطرنج بازی می کند وحشت می کند اما مرد می گوید: «من غریبه نیستم! تازه پدرتون تنها و بی کس تو جاده بود که پیداش کردم! » صفیه این را که می شنود به هان می گوید: «تو که گفتی بابا با تو بود هان؟! » هان ساکت می ماند و دنبال مرد می رود و در راهرو یقه ی او را می چسبد که مرد می گوید: «از تو هر چیزی بعیده. حتی تو بچگی هم ذاتت پر از بدی بود! » همان موقع رویا جلو می آید و مرد می گوید: «تو مدرسه هم همینجوری حسود بود! گیر داده از رویا دور بمون! » و می رود! هان ول کن نیست و دنبال مرد می رود که رویا مانعش می شود و می گوید: «هان عصبانی نباش واسم مهم نیست. » هان با عصبانیت سرش فریاد میزند: «تو یه احمقی که زود حرفاشو باور کردی! تنها حسی که من به تو دارم محافظت ازته چون نمیتونی مراقب خودت باشی! نه چیز دیگه! »
حکمت خیلی ناراحت و بی حوصله است و از این که صفیه به جای این که با ناجی وقت بگذراند مراقب او است، خیلی غمگین است. هان جلو می رود و از حکمت معذرت خواهی می کند که او به تلخی می گوید: «امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود که خیلی بهم خوش گذشت. میخوای معذرت خواهی کنی به خاطر این کن! » هان خیلی ناراحت می شود و جیلان به او می گوید: «هان من از وقتی تورو میشناسم جز خودت به فکر همه بودی… من دیدم که هر کاری از دستت برمیومد کردی… ازت میخوام یه بار هم خودت رو دوست داشته باشی. »
جیلان از هان می خواهد دقیق تعریف کند که آن مرد چه چیزهایی به او گفته شاید یک چیزهایی به یاد آورد. هان می گوید: «همش به بچگیم اشاره میکنه و این که چقدر حسود بودم.. اما چیزی یادم نمیاد. »
وقتی ناجی با یک چمدان وارد خانه می شود، صفیه مضطرب است و اول از همه حوله و صابون مخصوص ناجی را به او میدهد و همه چیز را در مورد تمیزی توضیح میدهد. ناجی لبخند میزند و موقع شستن دستانش یاد دیشب می افتد و لبخند روی لبش خشک می شود….
ناجی کمی خوابش می آید و به خاطر صفیه می خواهد در اتاق گلبن بخوابد که صفیه می گوید: «ناجی اگه از اولش جدا از هم بخوابیم تا آخر همینجوری پیش میره… صبر کن اتاق خودمو آماده کنم. » و برای ناجی تخت و لباس خواب می گذارد… ناجی لبخند میزند و می گوید: «من همونجایی هستم که خیلی دوست داشتم باشم. » و دستش را روی قلب صفیه می گذارد. صفیه خجالت زده، به بهانه ای از او فاصله می گیرد.
اسرا وقتی می بیند رویا از وقتی امده گریه می کند، آنیل را صدا می کند تا شاید بتواند حال رویا را خوب بکند. انیل هم تمام تلاشش را می کند.با این که رویا لبخند روی لبانش می آید اما تصمیم خودش را گرفته تا از انجا برود…
حکمت سر میز شام به همه متلک می اندازد. بعد ناجی از او می پرسد که چه غذایی را بیشتر از همه دوست دارد و حکمت می گوید: «اسکندرو. عمر خیلی دوست داشت. همیشه با هم میخوردیم… عمر کلکسیون قلم داشت و بهم میگفت همه جای دنیارو میگردم و باهاشون برات نامه مینویسم. » نریمان می پرسد: «اون قلما الان کجان بابا؟ » حکمت با اخم می گوید: «مامانت همشون رو ریخت دور! » صفیه می گوید: «بابا مامانم چیزیو دور نمیریخت. بالارو میگردم شاید پیدا کردم. » حکمت می گوید: «مامانت حتی نریمان رو وقتی خیلی کوچیک بود تو سرمای زمستون بین آشغالا پرت کرد! اگه صفیه نریمان رو از بین آشغالا بیرون نمیکشید نریمان زنده نمیموند!» نریمان وقتی این را می شنود، مات و مبهوت به صفیه خیره می شود. صفیه می گوید: «بابارو که میشناسی امروز قرصاش رو نخورده. » اما نریمان با دلی شکسته میز را ترک می کند.
نریمان به خانه ی ممدوح می رود و اگه را در حالی که چشمانش پر از اشک است در آغوش می گیرد و می گوید: «خونه مون خیلی سرد بود اومدم اینجا گرمم بشه و برم… »

این را هم ببینید:  سریال امانت قسمت ۲۳۸ دویست و سی و هشتم
عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.