سریال امپراطوری سلجوقیان قسمت ۱۶۹

آلپاگوت صبح به قلعه ی واسپوراگان می رسد و برخلاف انتظارش می بیند که ککومنوس و دیوژن تعدادی از سربازها را جمع کرده اند تا حرکت به سمت گردکوه را آغاز کنند. او جای گذرکاه غربی را به ککومنوس می گوید اما ککومنوس و دیوژن برایش توضیح می دهند که نقشه تغییر کرده و قرار است با روش دیگری ماریا را نجات دهند.

آنها به جای فردا می خواهند همان لحظه حرکت کنند و این اقدامات غافلگیر کننده آلپاگوت را نگران می کند. ککومنوس هنوز از دروازه عبور نکرده که ناگهان چشمانش سیاهی می روند و روی زمین می افتد. همه نگران می شوند و او را به داخل قلعه برمی گردانند. ککومنوس که دید ضعیفی دارد و همه جا را تار می بیند، ن

می تواند با دیوژن همراه شود اما به او دستور می دهد که نقشه را عملی کند. آلپاگوت اجازه می خواهد تا همراه دیوژن برود اما ککومنوس که نگران وضعیت خودش است او را در قلعه نگه می دارد. طبیب به آرامی به ککومنوس می گوید:« بخاطر اثرات سم چشماتون رو دارید از دست می دید.» ککومنوس که نمی خواهد دیگران متوجه این ضعفش بشوند همانجا طبیب را می کشد و جلوی ژنرال وانمود می کند که کاملا خوب است. او این راز را فقط با اودوکیا درمیان می گذارد.

نامه ای از طرف اشخاص ناشناس به دست آلپ ارسلان می رسد. در نامه نوشته شده:« می خواید برای نابود کردن ما جاهلانی که خیال می کنید عالمن رو دور همدیگه جمع کنید. بدونید که زبون اونا بیشتر خودشون رو می سوزونه. ما هم در زمین و هم در آسمان هستیم. ما همه چیز هستیم و همه جا هستیم.» آلپ ارسلان متوجه می شود که نامه از طرف قرمطیان است و با هدف تهدید فرستاده شده است. او بین ماندن در قرارگاه و رفتن به قصر دو دل می شود اما بلاخره تصمیمش را می گیرد و ریسک نمی کند. آلپ ارسلان همراه سلیمان و جنگجوهایش قرارگاه را ترک می کند و به طرف ری می رود و قرارگاه را به ارباسکان و گروهی از افرادش می سپارد.
مهمانهای سلطان طغرل به قصر ری می رسند و در تالار بزرگ جمع می شوند و صحبت درمورد افکار باطل قرمطی ها و روشهای مقابله با آنها را شروع می کنند. هر عالم چیزی می گوید و سلطان از آنها می خواهد که به کمک رساندن علمشان به مردم جلوی گسترش افکار قرمطی ها را بگیرند. خدمتکارهای شخصی علما کنار آنها ایستاده اند و در حالی که چاقوهایشان را در آسیتینشان به آرامی جابه جا می کنند یک چشمشان به امیر بوزان است تا دستور حمله را بدهد. آلپ ارسلان و سلیمان با عجله و بدون اجازه گرفتن از سلطان وارد تالار می شوند.

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۲۶۶ دویست و شصت و شش

سلطان از رفتار آنها جا می خورد اما آلپ ارسلان رو به او می گوید:« سلطانم هم شما و هم علما همین حالا پناه بگیرید.» در همین موقع امیر بوزان با اشاره ی آهسته ی چشمانش دستور حمله را می دهد و فدایی های او در عرض چند ثانیه گلوی علما و سپس گلوی خودشان را می برند. آلپ ارسلان و سلیمان هم با تعدادی از آنها می جنگند و جان چند عالم را نجات می دهند. امیر بوزان چهره ای غمگین به خودش می گیرد و به سلطان که از ناراحتی خشکش زده می گوید:« اجازه بدین که برای کشتن این ملعونها و نابودیشون از طرف غزنین با شما همکاری کنیم.» سلطان از او تشکر می کند.

بیشتر ببینید:

امیر بوزان در یکی از ملاقات هایش با دیوژن به او گفته بود:« من نقشه ای دارم که کمک می کنه ماریا رو بدون از دست حتی یک سرباز نجات بدین.»

میمون به حارس پیش از ورودش به قلعه ی گردکوه می گوید:« ناطق اعظم کاملا به تو اعتماد داره. فرصت اینکه سیزدهمین حجت بشیم دست توعه.» حارس جواب می دهد:« جونم فدای ناطق اعظم باشه.» او بعد از ورود به قلعه نامه ی اینال را به ارباسکان نشان می دهد و قدرت نظارت به قلعه و زندانی را بدست می آورد.

سپس در فرصتی مناسب دو سرباز سلجوقی را می کشد، وارد زندان آکچا می شود و به او می گوید:« برنامه عوض شده. قراره امروز برای اعدام آماده بشی.» آکچا که فکر می کند حارس جزوی از نقشه ی آلپ ارسلان است با او می رود اما در یکی از سالنها می بیند که حارس یکی از سربازهای خودی را به قتل می رساند تا راه را برای خودش باز کند. آکچا شروع به مبارزه با حارس می کند اما در نهایت حارس او را در جنگل به قرمطی ها تحویل می دهد و آنها هم آکچا را پیش ناطق اعظم که نقاب به چهره دارد می برند. آکچا که نمی فهمد چه اتقافی درحال رخ دادن است هراسان به ناطق اعظم نگاه می کند.

این را هم ببینید:  سریال ترکی مادر عزیزم قسمت ۶۷ شصت و هفتم دانلود

دیوژن و افرادش در جنگل منتظرند تا قرمطی ها آکچا را برایشان بیاورند اما به جای آکچا نامه ای به دستشان می رسد. امیربوزان در نامه نوشته:« اگه می خواید که ماریا رو بهتون بدم باید هرکاری می گم رو انجام بدین.» دیوژن بعد از خواندن نامه با خشم فریاد می زند و به سربازانش دستور می دهد که دنبال آکچا بگردند.

آلپ ارسلان و افرادش به قلعه ی گردکوه می رسند و جنازه ی سربازها را پیدا می کنند و متوجه دزدیده شدن آکچا می شوند. آنها به جنگلهای اطراف می روند تا آکچا را پیدا کنند. آلپ ارسلان در جنگل اسم آکچا را فریاد می زند.

 

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.