سریال آخرین تابستان قسمت ۲۵

سلیم به اتاق اکگون می رود و تکه ای از نامه ای که از بین نامه های مادر اکگون برای او نوشته بود و برداشته بود را به او میدهد و می گوید: «بیا بخون و ببین من مادرت رو از کجا میشناختم. مادرت اگاهانه تصمیم خودش رو گرفت. به خاطر تو. » اکگون فریاد میزند و می گوید: «باورم نمیشه! تو دروغ میگی! خودت نوشتیش! » سلیم نامه را به او میدهد و تنهایش می گذارد. آکگون نامه را می خواند و شب خوابی در مورد مادرش می بیند…

جانان از یامور می پرسد که چرا دوباره با آکگون دیروز دیدار داشته. یامور می گوید: «همونطور که تو ازم خواستی بهش گفتم ازم فاصله بگیره. »

اکگون به سلیم می گوید: «بهم گفته بودی لیاقت این که شانس دوم داشته باشی رو داری. شاید نداشته باشم دادستان؟ » سلیم چیزی نمی گوید و روی خانه ی زن لطیف تمرکز می کند چون حدس میزند لطیف زنده باشد و زنش هم خبر داشته باشد. وقتی زن لطیف از خانه بیرون می آید، سلیم به سمتش می رود. زن می گوید که می خواهد پیش مادرش برود اما سلیم کراوات مردانه را می بیند که از چمدانش بیرون زده. او دوباره پیش آکگون برمیگردد و می گوید که مطمئن است لطیف زنده است و باید زن را تعقیب کنند. آکگون نگران می شود چون با گرفتن لطیف، خودش هم لو می رود. وقتی زن به جای شلوغی می رود، سلیم و آکگون هم در تعقیبش هستند. سلیم از ماشین پیاده میشود و همان موقع اکگون خود لطیف را می بیند که به سمت زنش می رود و زودتر از هرکس دیگری لطیف را دنبال خودش می کشد تا فراری اش بدهد اما افراد پلیس متوجه شان می شوند و آکگون هم لطیف را دنبال می کند تا کسی به او شک نکند! اما به عمد جلوی سلیم را می گیرد تا لطیف فرار کند!

بیشتر ببینید:

خلیل سادی به سونر زنگ میزند و به او به خاطر این که از شر لطیف خلاص شده تبریک میگوید. سونر از این که پدرش به او آفرین گفته خیلی خوشحال می شود.

وقتی کان و ناز و یامور به کافه می روند، یامور کنار کان نمی نشیند و زیاد با او گرم نمیگیرد. همان موقع اکگون به یامور زنگ میزند و کان که حساس شده با عصبانیت از یامور می خواهد فورا جوابش را بدهد. اکگون از یامور می پرسد که کجاست اما او جواب سربالا میدهد و به خاطر کان گوشی را قطع می کند. آکگون با نگرانی زیرلب می گوید: «یامور تو خطری اینو بفهم… » بعد از رفتن ناز، کان به یامور نزدیک می شود و مدام او را می بوسد. یامور بدش می آید و از او دور می شود اما آکگون که از دور این صحنه را دیده، کمی دلخور و ناراحت می شود.

سلیم، زن لطیف را می گیرد تا با او صحبت کند اما زن تا وقتی که وکیلش که فاتح است نیامده هیچ حرفی نمیزند. وقتی فاتح از راه می رسد با عصبانیت به سلیم می گوید که حق نداشته موکلش را بازداشت کند!

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.