سریال امانت قسمت ۳۳۹

یامان سحر را به زمین خانه جدیدشان می برد.او به سحر می گوید که قبلا همه چیز را با هم تصور کرده اند و نقشه را به معمار داده اند،سال بعد خانه شان حاضر می شود.سحر می گوید:《متاسفم،زنی که باهاش برای آینده برنامه ریزی کردی من نیستم》

یامان می گوید:《من می دونم تو کی هستی،اون زن در درون تو پنهان شده》سحر از یامان می خواهد که به عمارت برگردند،اما ماشین خراب شده و تلفن یامان هم باطری اش تمام شده است.سحر می گوید که همراه خود تلفن نیاورده است.یامان می گوید که تاریخ تکرار می شود و قبلا هم این اتفاق افتاده و آن دو با هم داخل چادر خوابیدند.سحر از ماشین پیاده می شود و با عصبانیت می گوید که خیلی ساده است و حرفهایش را باور کرده و از عمد او را به اینجا آورده است.

سحر می خواهد وارد جنگل بشود.یامان جلوی او را می گیرد و می گوید که تا دو ساعت دیگر هوا تاریک می شود و بهتر است در ماشین بنشیند تا او تعمیرش کند.سحر قبول می کند.مدتی بعد یامان متوجه می شود که سحر سردش است و پالتویش را به او می دهد و می رود تا برایش آتش روشن کند.

ساعتی بعد یامان ماشین را تعمیر می کند و همراه سحر به عمارت بر می گردد.در عمارت سحر پیش یامان می رود تا پالتویش را به او پس بدهد و می گوید:《اگر واقعا قبلا اینقدر که میگی دوستت داشتم،منم از این به بعد تلاش می کنم تا همه چیز رو به یاد بیارم》

این را هم ببینید:  سریال فرزند راز مادر است قسمت ۶ ششم

سحر به آشپزخانه پیش عدالت می رود.او می گوید که یامان پالتویش را به او داده بود و برای همین سرماخورده است و از او می خواهد که برایش دمنوش درست کند.یامان حرفهای سحر را می شنود و لبخند می زند.سحر که یامان را می بیند،خجالت می کشد و می رود.

بیشتر ببینید:

سحر با ناراحتی در سالن پذیرایی نشسته است که جنگر پیش او می رود و حالش را می پرسد.سحر می گوید که درباره خودش با اهالی عمارت صحبت کرده، ولی همه چیز برایش پوچ است و چیزی به یاد نمی آورد.جنگر می گوید که بهترین راه شناختن یک آدم،خواندن کتاب‌هایی است که او می خواند و می رود تا کتاب‌های سحر را برایش بیاورد.

دویگو در خانه علی خوابیده است که کابوس می بیند و بیدار می شود.علی حالش را می پرسد؟دویگو می گوید که خواب دیده یاسمین به چاهی تاریک می افتد و نمی تواند کمکش کند.

علی برای دویگو غذا می آورد.دویگو می گوید که قبلا یاسمین هر اتفاقی که می افتاد همیشه راستش را می گفت،اما الان سعی می کند که همه شان را گول بزند.علی به یاد مردی می افتد که در دادگاه دیده بود،ولی می گوید که آدم‌ها تغییر می کنند و نمی دانند در گذشته چه بلاهایی سر او آمده است.

علی به زندان برای ملاقات با یاسمین می رود.او از یاسمین می پرسد مردی که در دادگاه دیده چه کسی بود؟یاسمین می گوید همان مردی بود که به او شلیک کرده بود یا شبیه‌اش بود.علی حرفهای دویگو را به یاد می آورد و با خود می گوید که شاید یاسمین بی گناه باشد.

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۲۵۷ دویست و پنجاه هفت

شب علی به خانه بر می گردد و به دویگو می گوید:《من مطمئنم یاسمین بی گناهه و برای ثابت کردنش به همه هر کاری می کنم》

دویگو با خوشحالی می پرسد که چطور یاسمین بی گناه است؟علی می گوید که یاسمین هیچوقت جرمش را انکار نکرده،فقط گفته که به مرد دیگری شلیک کرده است و الان باید مردی که یاسمین در دادگاه دیده بود را پیدا کنند تا بی گناهی اش ثابت شود.در همین زمان ولکان پیش آنها می آید.دویگو با خوشحالی می گوید که علی فکر می کند یاسمین بی گناه است.ولکان به علی می گوید که نیتش را درک می کند،ولی این فقط یک امید واهی است و مدارک جرم یاسمین را ثابت می کند.علی درباره مردی که یاسمین در دادگاه دیده بود به ولکان می گوید.ولکان با خود می گوید که علی قصد دارد همه چیز را خراب کند‌.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.