سریال امپراطوری سلجوقیان قسمت ۱۷۰ صد و هفتادم با دوبله فارسی

 

آلپ ارسلان و افرادش به قلعه ی گردکوه برمی گردند اما با دیدن جنازه ی سربازها متوجه ربوده شدن آکچا می شوند. امیرعلی در نفسهای آخرش به آلپ ارسلان می گوید که سربازی به اسم حارِس آکچا را فراری داده است. آلپ ارسلان و افرادش به طرف جنگل می روند تا شاید رد و نشانی از آکچا پیدا کنند.

از طرفی امیربوزان برای دیوژن نامه ای می فرستد که در آن نوشته شده:« اگه ماریا رو می خواید باید به هرچی که ما می گیم عمل کنید.» دیوژن از خشم فریاد می زند و از سربازانش می خواهد که در جنگل پخش شوند و دنبال ماریا بگردند.

آلپ ارسلان و جنگجوها گروهی سرباز قرمطی که ارابه ای را با خود می برند می بینند. حارس هم درمیان آنها هست و آلپ ارسلان بلافاصله دستور حمله به گروه قرمطی را می دهد. همه ی قرمطی ها کشته می شوند و حارس اسیر می شود. آلپ ارسلان به داخل ارابه نگاهی می اندازد و متوجه می شود که کسی آنجا نیست او سراغ حارس می رود تا از او حرف بکشد و جای آکچا را بفهمد اما حارس قبل از اینکه شکنجه شود خودکشی می کند.

در حیاط قصر ری سلطان طغرل بین جنازه ی قرمطی هایی که چند نفر از علما را کشته اند قدم می زند و رو به خواجه دهستانی می گوید:« وقتی این آدما تا قصر نفوذ کردن، وزیران و خواجه ی من چیکار می کردن؟» خواجه دهستانی ابراز تاسف می کند و سعی می کند ماجرا را توجیح کند اما سلطان طغرل هیچ عذری را نمی پذیرد و با صدای بلند رو به وزیران و سربازانش می گوید:« وقتی خیال می کردیم اوضاع خوبه این ملعونها به آرومی بینمون نفوذ کردن. از این به بعد کسایی که غفلت کنن هم مورد خشم ما قرار می گیرن.» در همین موقع یکی از قرمطی ها که بین جسد ها دراز کشیده و مدام چاقویی را پنهانی زیر آستینش تنظیم می کند ناگهان از جا بلند می شود و به سمت سلطان حمله می کند اما سلطان هشیار است و با ضربه ی شمشیر دست او را قطع می کند. سپس رو به خواجه دهستانی ادامه می دهد:« از این به بعد با بقیه ی دشمنامون هرجوری مبارزه می کنیم، با قرمطی ها هم باید همونجوری مبارزه کنیم.»

این را هم ببینید:  سریال راهزنان ۵۸ پنجاه و هشت

مردان سیاه پوش امیربوزان آکچا را به یک غار جنگلی می برند و او را زندانی می کنند. امیربوزان درحالی که از دور به غار نگاه می کند به میمون می گوید:« این زن تا وقتی که امیر بوزان امیرشهر بست بیاد و نجاتش بده اینجا زندانی می مونه.» میمون می پرسد:« بعد اینکه نجاتش دادید چیکارش می کنید؟» امیربوزان جواب می دهد:« آلپ ارسلان می خواد ماریا رو اعدام کنه و ککومنوس می خواد نجاتش بده. من این دخترو به آلپ ارسلان می دم تا هم شک و شبهه هایی که نسبت بهمون داره برطرف بشه و هم انتقاممون رو از ککومنوس بگیریم.»

بیشتر ببینید:

طبیب بعد از معاینه ی ککومنوس به او می گوید:« هروقت که زهر کاملا از بدنتون خارج بشه می تونید دوباره ببینید. اما نمی تونم بگم تا کی زهر توی بدنتونه.» ککومنوس خوشحال می شود. او تمام وقت در تخت خوابش استراحت می کند و از اودوکیا و آلپاگوت می خواهد که ماجرای نابینا شدنش را از ژنرال دوکاس پنهان کنند. اودوکیا که اسم ماریا را بارها از زبان این و آن شنیده به ککومنوس می گوید:« عمو این ماریا کیه؟ نمی خواید ماجرا رو به منم بگید؟» ککومنوس تصمیم می گیرد رازش را با او هم درمیان بگذارد و قصه اش را اینگونه شروع می کند:« ماریا یه دختر ترکمنه. اما خودش اینو نمی دونه…قصه مال سالها پیشه اونموقع ها من خیلی جوون و جاه طلب بودم….»

این را هم ببینید:  دو بازیگر جدید برای سریال سیب ممنوعه

امیربوزان با نقاب ناطق اعظم برای دیدن آکچا به غار می رود. آکچا به او می گوید:« واسه ی چی منو زندانی کردی؟ معلومه که تو برای ککومنوس کار می کنی خیال کردی با زندانی کردن من به اون خوبی می کنی؟» امیربوزان می گوید:« من ابتدا و انتهای همه چیزم و برای کسی کار نمی کنم. کی گفته می خوام تورو به ککومنوس بدم؟ برای ما فقط مبارزه و هدفمون مهمه.»

آلپ ارسلان و چند نفر از افرادش به دیدن ابراهیم اینال می روند و خبر خائن بودن حارس را به او می دهند. آلپ ارسلان اینال را بخاطر اینکه دست راستش خائن بوده و غفلتش نقشه ی آنها را خراب کرده سرزنش می کند. اینال ابتدا باور نمی کند که حارس خائن باشد اما وقتی آلپ ارسلان کله ی او را جلوی پایش می اندازد اینال متوجه می شود که قضیه خیلی جدی است و تعجب می کند.

چغری بیگ از سفر برمی گردد و سلجان خاتون و مادرآکینای ماجرای اکچا و نقشه ی الپ ارسلان برای به تله انداختن ککومنوس را برای او تعریف می کنند آنها امیدوارند که همه چیز به خوبی پیش برود و همه سالم به قبیله برگردند. مادرآکینای می گوید:« ایشالا وقتی برگردن به همه می گیم که آکچا خائن نبوده.»

اینال بیگ که از جاسوسی و خیانت حارس جا خورده و به وحشت افتاده به یکی از سربازهایش به اسم کوتای دستور می دهد که تمام سربازهای لشکر او را بازجویی کند و افراد مشکوک و نامطمئن را شناسایی کند.

در قرارگاه، باتور بیگ منتظر برگشتن امیرعلی است و باشور و اشتیاق برای یکی از سربازها تعریف می کند که چگونه امیرعلی را مثل پسر خودش بزرگ کرده است. آلپ ارسلان وافرادش به قرارگاه برمی گردند اما باتور بیگ امیرعلی را میان آنها نمی بیند و وقتی چشمش به ارابه ای که سربازها با خود آورده اند می افتد متوجه می شود که امیرعلی شهید شده است. او بالاسرجنازه ی امیرعلی می رود و گریه کنان قول می دهد که انتقام او را بگیرد.

این را هم ببینید:  سریال امانت ۳۵۱ سیصد و پنجاه یک
عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.