سریال آخرین تابستان قسمت ۲۹ بیست و نهم

وقتی اکگون همراه سلیم وارد خانه می شوند، اکگون با پدرش روبرو می شود و برای چند لحظه شوکه شده و به او خیره می ماند. بعد با ناراحتی می گوید: «شما چجور ادمی هستین که به من چیزی نگفتین! » و پدرش را در آغوش می گیرد. سلجوق می گوید او از سلیم خواسته تا چیزی نگوید که مرگش باورپذیرتر باشد تا در امان بماند… بعد دور هم صحبت می کنند و سلیم می گوید که جاسوسی که بینشان وجود دارد را حتما پیدا خواهد کرد.

سلیم به یکی از افرادش میسپارد تا احمد را زیر نظر بگیرند چون مطمئن است که او با جاسوس دیدار خواهد کرد.

فاتح به دیدن متین در قایق می رود و به او می گوید که بهتر است امشب را مجردی حال کنند! بعد هم شب او را به هتلی می برد کو دو دختر همراه خودش می آورد و حتی به متین پیشنهاد میدهد تا با خیال راحت با دخترهای کم سن و سال به اتاق هتل بروند اما متین ترسیده و به امل فکر می کند و پیشنهادش را رد کرده و در آخر به خانه می رود و امل و دخترش را در آغوش می گیرد.

بیشتر ببینید:

فاتح به اتاق جانان می رود تا جویای حال او بشود. وقتی فاتح به خانه امل می رود و از آلتای می شنود که فاتح پیش او است، با عصبانیت بالا می رود و فاتح را بیرون می کشد و با خشم فریاد میزند: «مرتیکه مگه بهت نگفتم از خانواده م دور بمون؟!» فاتح برای این که او را تحریک کند مدام از سلیم می خواهد او را کتک بزند اما سلیم به زور جلوی خودش را می گیرد.

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۲۴۷ دویست و چهل و هفتم

وقتی آکگون به خانه می رسد یامور با چشمان گریان منتظرش است و به محض دیدن او در آغوشش می گیرد و به خاطر پدرش تسلیت می گوید. آکگون در آغوش او لبخند میزند و می گوید: «واقعا بهش احتیاج داشتم. » بعد هم می گوید که پدرش نمرده و این ها همه نقشه بوده. یامور خجالت زده عقب می کشد و کمی هم عصبانی می شود اما بعد دوباره او را در آغوش می گیرد.

اکگون به یامور می گوید که می خواهد برود چون فکر می کند اگر برود، جانان شاید سلیم را ببخشد و دوباره یک خانواده بشوند. یامور ناراحت می شود و می گوید: «نرو… » آکگون می پرسد:« چرا میخوای نرم؟ » یامور نمی تواند دلیل اصلی اش را بگوید و فقط می گوید: «اینجا میتونی زندگی خوبی داشته باشی… » آکگون به او شب بخیر می گوید…

صبح آکگون یا خودش تمرین می کند تا بتواند تمام حقیقت را به سلیم بگوید و خودش را راحت کند تا بلکه سلیم هم او را ببخشد اما در اخر نمی تواند جرئتش را جمع کند و این کار را بکند. همان موقع احمد به او زنگ میزند که با هم دیدار داشته باشند. اکگون هم برای این که به او بگوید دیگر با انها همکاری نخواهد کرد قبول می کند. اکگون که طاقت نگاه کردن توی صورت سلیم را ندارد، به او می گوید که می خواهد به استانبول برگردد. سلیم عصبی می شود و به او می گوید هرکاری می خواهد بکند!ا

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.