سریال آپارتمان بیگناهان قسمت ۱۹۱ صد و نود و یکم

ناجی در کتابفروشی با خوشرویی به استقبال صفیه می آید و وقتی صفیه می گوید احساس می کند ناجی این روزها حال خوبی ندارد ناجی می گوید: «حالم خوبه صفیه! نگران نباش!» آنها نهار را با هم در کتابفروشی می خورند و بعد صفیه سعی می کند در کارهای آنجا به ناجی کمک کند اما یا از مشتری ها ایراد می گیرد یا از رویا. با این حال ناجی از تلاش او خوشحال است و لبخند می زند.

صفیه حکمت را به گلبن و اوکشان سپرده و آنها آنقدر با هم جر و بحث می کنند که حواسشان از حکمت پرت می شود. حکمت هم از فرصت استفاده می کند و به مازو زنگ می زند و با او قرار ملاقات می گذارد. وقتی حکمت برای بیرون رفتن آماده می شود اوکشان به خان خبر می دهد و خان از او می خواهد مانع پدرش نشود.

حکمت و مازو به یک مرکز تفریحی می روند. مازو که از کارش پشیمان است می خواهد حقیقت را به حکمت بگوید اما با دیدن ذوق حکمت نمی تواند دل او را بشکند و با او همراه می شود. وقتی آنها مشغول بازی هستند خان و جیلان از دور تماشایشان می کنند.

خان به جیلان می گوید: «من هنوز همون بچه م که مازو رو زندانی کرد! با تو، با ناجی حتی با اینجی هم همین کارو کردم! حسادت کردم و زندانیتون کردم! من راه مادرم رو رفتم! لباس هاش رو صفیه پوشید اما من تاریکی اون رو پوشیدم!» جیلان می گوید: «تو آدم بدی نیستی خان! تو فقط می خوای محافظت کنی!» خان می گوید: «این محافظت نیست جیلان! نه تو رو، نه پدرم رو، نه خواهرام رو نتونستم با کس دیگه ای شریک بشم!»

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۲۶۲ دویست شصت و دو

خان به یاد می آورد یک روز عکس خانواده قبلی پدرش را در کشوی میز کار او پیدا کرد و وقتی می خواست آن را توی سطل زباله بیندازد پدرش او را دید و سرزنشش کرد اما خان کوچک گفت: «وقتی مادرم این عکس رو می بینه عصبانی میشه و باهات دعوات می کنه! می خواستم ازت محافظت کنم!»

بیشتر ببینید:

شب همه خانواده دور هم جمع شده اند و حکمت که خیلی به خاطر دیدن مازو سر حال است از ناجی می خواهد با هم ساز بزنند. آنها با هم همراه می شوند و دخترها و خان در خیالشان به روزهای کودکی و خاطرات خوبشان می روند و لبخند روی لب هایشان می نشیند.

رویا در حال جمع کردن چمدانش است و اسرا نمی تواند جلوی گریه کردنش را بگیرد. او به رویا می گوید: «می دونم به خاطر خان داری میری!» رویا می گوید: «فقط این نیست! می خوام برم پیش پدرم!» در خانه به صدا در می آید و رویا پشت در خان را می بیند.

خان می گوید: «منو ببخش! سزاوار هیچکدوم از خریت های من نبودی! عصبانیت من از تو نبود!» او می گوید: «بیشتر از هرکسی خودت رو دوست داشته باش! نمی خوام مثل من بشی!» او یک دفتر طراحی نو به رویا می دهد و او را برای اولین و آخرین بار در آغوش می گیرد.

آن شب گلبن علیرغم ترسش به اتاق خواب می رود و به اسد می گوید: «امشب با هم بخوابیم؟» اسد با خوشحالی از او می خواهد کنارش بیاید و چراغ خواب رنگارنگی را که برای آن شب آماده کرده روشن می کند. گلبن دست اسد را می گیرد و اسد برای او قصه تعریف می کند. او گلبن را نوازش می کند و می گوید: «من قشنگ ترین قصه رو با تو تجربه می کنم گلبن! بقیه قصه ها رو فراموش کردم!»

این را هم ببینید:  سریال امانت ۳۵۱ سیصد و پنجاه یک

خان شب به اتاق پدرش می رود و دفترچه او را روی میز می بیند که حکمت در آن کارهایی که می خواهد با مازو انجام دهد را یادداشت کرده است. او با غصه به پدرش خیره می شود.

 

 

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.