سریال خسوف قسمت ۲۱

داستان با خانه ساقی‌ها شروع می‌شود. خواهر سمیرا و دوستش، که حالا از فروش مواد می‌خواهند فاصله بگیرند ولی نمی‌توانند. یکی از آن‌ها برای درس خواندن شروع کرده و دانشجوی پزشکی بوده است که حالا باید برود دبی!

قصد دارند از حساب بانکی ریحانه بردارند. با این حساب که اگر گیر افتادند هم در زندان غذای مجانی هست و بهتر از دبی.

به کافه می‌رویم. کافه مهتاب. رضا، مردی که او را دوست دارد به سراغش آمده و حالش خوب نیست. پشت سر هم سرفه می‌کند. مهتاب نگران می‌شود. می‌گوید چه شده؟ رضا پشت سر هم سرفه می‌کند و می‌رود.

پسری که دوست همگی است و بارها در کافه دیده‌ایم، به ریحانه خبر زنده بودن آتیه را می‌دهد.

امیر در شرکت در حال کار است که همان پسر کنار اوست. اسما هم هست که آتیه وارد شرکت می‌شود و نگاه او به امیر گره می‌خورد. امیر دنبال او می‌رود و اسما عصبانی می‌شود. امیر به کوچه می‌رود. آتیه سر کوچه پنهانی نگاه می‌کند و می‌رود.

امیر به خانه آتیه می‌آید. آرمان او را پس می‌زند. دعوایشان می‌شود. امیر به مهتاب زنگ می‌زند. مهتاب خبر آزاد شدن آتیه را ندارد.

آتیه در کافه پیش مهتاب است. آتیه می‌گوید می‌خواستم بخوابانم صورت امیر ولی نمی‌توانم. فقط باید بشینم فکر کنم. دلم می‌خواد تنها باشم و حوصله هیچ کسی را ندارم. مهتاب پیشنهاد می‌کند پیش او بماند.

در شرکت رضی و مهراب، ماجرای ضمانت‌نامه‌ها پیش آمده که تسویه نشده. رضی انکار می‌کند. می‌گوید تو و شرکت در این شعبه اصلا حساب ندارید و اشتباه شده است.

بحث بین رضی و مهراب به آتیه و مرور ماجرا می‌رسد. می‌گوید مهرابی که همه کارهای شرکت رو باید خودش چک می‌کرد حالا زده به دل صحرا و شده مرد تنهای شب. خبر آزادی را از آرمان گرفته و به مهراب می‌گوید. مهراب سرمست از شادی می‌شود.

مهراب به خانه آتیه می‌رود و پیگیر اوست. مریم به او می‌گوید که امیر هم آمده بود.

آتیه در خانه مهتاب است که یک نفر به او پیامک می‌زند که خوشحالم آزاد شدی. خودش را معرفی نمی‌کند و می‌گوید عجله نکن به زودی می‌فهمی من چه کسی هستم.

علیرضا هم پیگیر کارهای شرکت است و برای همان می‌خواهد پیگیری کند که رضی انکار می‌کند و جدی‌اش نمی‌گیرد. علیرضا می‌گوید ممکن است کسی به اسم دایی رفته و ضمانت گرفته است. مشخص است علیرضا چیزهایی می‌داند و در حال قدرت گرفتن است.

رضی با کسی قرار دارد در ماشین که ماجرای خرابکاری و بو بردن علیرضا را تعریف می‌کند. ممکن است مجبور شوند مبلغ ضمانت‌نامه‌ها را به بانک برگردانند. پای سمیرا هم در میان است و موبایل‌هایی که ظاهرا قرار است وارد شوند.

بیشتر ببینید:

آتیه برای مهراب پیامک زده. پس فردا ناهار منتظرتونم رستوران wolfs den . ساعت یک . حرفای مهمیه که باید گفته بشه. میبینمتون. آتیه.

هما با مهراب صحبت می‌کند و ظاهرا در جریان ماجراست. ریحانه به روی پدرش می‌آورد که فهمیده آتیه زنده است. دعوایشان می‌شود.

علیرضا در حال آشپزی است که گوشی‌اش زنگ می‌خورد. سمیرا هم در خانه است. قرار می‌شود برای حل مشکلاتشان فکر کنند.

آتیه تنها در خانه مهتاب است. به نقشه‌ای که کشیده فکر می‌کند و پیامک‌هایی که فرستاده.

اسما پیشنهاد می‌کند کسی را بفرستیم آتیه را تهدید کند. هما از آتیه دفاع می‌کند. همه منتظر روز موعود و صحبت‌هایی هستند که آتیه قرار است به همه آن‌هایی که دعوت کرده بگوید.

پیشنهاد دیگر هما این است که کسی نرود. علیرضا می‌گوید می‌رویم و می‌فهمیم چی در سرش می‌گذرد. اسما می‌گوید برویم میهمانی دختری که می‌خواهد زندگی همه ما را به هم بریزد؟ سمیرا می‌گوید باید بگردیم راهی برای برگرداندن او پیدا کنیم. پیشنهاد می‌کند پول بدهند. علیرضا می‌گوید چقدر پول مگر آن ۴ سال را جبران می‌کند؟‌

زمان می‌گذرد و همگی در رستوران نشسته‌اند. آتیه وارد می‌شود.

آتیه کیکی سفارش داده و تولد امیر رو تبریک میگه. میگه چشمات رو ببند و یک آرزوی خوب کن و شمع را فوت کن. خودش چشمش رو می‌بنده و آرزو می‌کنه و شمع رو فوت می‌کنه و دست می‌زنه.

به امیر کادو میده. انگشتر است. آتیه میاد سراغ مهراب و میگه فکر کردم خوشحال میشه اگر بفهمه اون خاطره هیچوقت برای من فراموش نمی‌شه.

میگه امیدوارم زندگی خوبی کنار زن و بچه‌ت داشته باشی. راستی بچه تون کجاست نیاوردینش؟ و میگه میرم. نمیخوام مزاحم جمع خانوادگیتون بشم. و راهش رو می‌کشه میره. امیر دنبالش می‌ره.

امیر توی خیابون میگه باید حرف بزنیم با هم. آتیه میگه وقت زیاده ها. زنت نگران میشه. اسما که بیرون میاد میگه بیا، دیدی نگرانت شد؟

امیر میگه ماشینم اون ور خیابونه. حرف می زنیم بعدش هر اتفاقی میخواد بیفته. آتیه میره ماشین امیر. امیر هم میره حرف بزنه. اسما می‌خواد دعوا کنه که مهراب، پدرش جلوی اون رو می‌گیره. امیر و آتیه با هم میرن.

امیر از آسیب‌هایی که خودش دیده وقتی شنیده تیر خورده می‌گه. آتیه میگه همه حرفت همین بود که بگی سختی کشیدی؟ اصلا میدونی سختی کشیدن یعنی چی؟ تو حتی نمیتونی یک روز از اون ۴ سالی که من کشیدم رو تحمل کنی امیر. نمیتونی حتی تصور کنی. بهت گفتن آتیه مرده تو هم باور کردی؟ امیر میگه خب منم تیر خورده بودم دیگه باور کردم.

آتیه از امیر میخواد که اگر باور داره که آتیه حق داره، جبران کنه.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.