سریال آپارتمان بیگناهان قسمت ۱۹۲ صد و نود دو

 

صبح گلبن به محض بیدار شدن دست روی تشک می کشد تا ببیند جایش را خیس کرده یا نه و وقتی می بیند تشک خشک است لبخند بزرگی روی صورتش می نشیند. اسد هم به محض باز کردن چشم هایش و دیدن گلبن لبخند می زند.

همه برای بدرقه رویا در آپارتمان جمع شده اند و او را راهی می کنند. خان هم لحظه آخر از پنجره با او خداحافظی می کند و رویا با چشم های پر از اشک از آنجا می رود. خان کاغذی را که رویا به او داده بود باز می کند و در آن طرحی از خودش را می بیند. در حالی که به درختی تکیه داده و لبخند می زند و یک شیشه نوشابه در دست دارد. خان با دیدن آن لبخندی از ته دل می زند.

گلبن با خوشحالی با صفیه می گوید دیشب بالاخره با اسد در یک اتاق خوابیده اند و آنقدر خوشحالند که انگار دیروز ازدواج کرده اند. صفیه لبخند کمرنگی می زند و به گلبن می گوید برایش خوشحال است.

بیشتر ببینید:

خان از حکمت می خواهد با او به جایی برود حکمت با اینکه میلی به همراه شدن با او ندارد و با مازو قرار گذاشته اما بالاخره راضی می شود. خان حکمت را به قبرستان می برد. او از مازو هم خواسته به آنجا بیاید. حکمت بی قرار شده و می خواهد به خانه برگردد اما خان او را سر قبر پریهان و عمر می برد و می گوید: «بابا عمر مرده!» حکمت به مازو اشاره می کند و می گوید: «مگه نمی بینی؟ عمر اونجاست!» خان نوشته های روی قبر را به حکمت نشان می دهد و می گوید: «اینا رو کی نوشته؟» حکمت با خواندن نوشته خودش همه چیز را به یاد می آورد. روزی که به خاطر جلسه مهمی نتوانست پریهان را برای بردن عمر به بیمارستان همراهی کند اما کمی بعد با حس بدی از شرکت بیرون زد و در راه عمر و پریهان را دید که تصادف کرده اند و بدن بی جانشان روی زمین است. حکمت به تلخی در آغوش خان گریه می کند و می گوید: «عمر مرد! من نرفتم! پس من مرد!»

این را هم ببینید:  سریال راز بقا قسمت ۷ هفتم

جیلان پیشنهاد یک سفر دو روزه در نزدیکی استانبول را به خان داده تا حال و هوایش را عوض کند. آنها لحظات خوبی را با هم می گذرانند و از گذشته و خاطراتشان با هم حرف می زنند. جیلان می گوید: «خان تو می تونی یه دردسر بزرگ باشی! می تونی بدترین ضربه ها رو به آدم بزنی اما برای من کسی هستی که راحت می تونم ببخشمش! چون توی ترسناک ترین اشتباهاتت هم یه معصومیت بزرگ هست!»

شب ناجی در حال نوشتن یادداشت روزانه است که صفیه سراغش می رود و می گوید: «ناجی من تو رو می شناسم. حالت خوب نیست. چی شده؟» ناجی که کلافه شده با تندی می گوید: «دلم برای دخترم تنگ شده! همه چی مربوط به تو نمیشه!» و از اتاق بیرون می رود. صفیه به دفتر ناجی خیره می شود و وسوسه می شود که آن را بخواند.

در واحد اسد و گلبن شب آنها شیرینی هایی که گلبن پخته را می خورند و بعد اسد گلبن را می بوسد. گلبن هم با اینکه برایش دشوار است چند بار دست اسد را می بوسد و جرات پیدا می کند و این بار گونه اش را می بوسد و از کاری که کرده خیلی خوشحال است. آن دو به چشمان هم خیره می مانند و گلبن از اسد می خواهد به اتاق خوابشان بروند. درست در همین موقع در خانه را می زنند. شننور با چشمان گریان و صورت کبود پشت در است و اسد با ناراحتی مادرش را در آغوش می گیرد.

جیلان که منتظر فرصت مناسبی بود بالاخره به خان می گوید: «من اهل ازدواج و این جور چیزا نیستم اما تو رو خیلی دوست دارم! معلومه که هیچ وقت از این دوست داشتن خلاص نمیشم! دوست دارم اینو با تو تجربه کنم. با من ازدواج می کنی؟» خان می گوید: «متاسفم اما نمی تونم!» جیلان با ناراحتی به او خیره می شود.

این را هم ببینید:  سریال از ما بهترون قسمت ۵۶ پنجاه و شش

 

 

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.