سریال آپارتمان بیگناهان قسمت ۱۹۳ صد و نود سه

 

جیلان که از جواب رد خان به درخواست ازدواجش ناراحت شده می پرسد: «می دونم خیلی دوستم داری. کسی هم نیستی که از ازدواج بترسی. بهم بگو چرا!» خان می گوید: «چون ازدواج یعنی قول بدم خوشبختت کنم. من نمی تونم این کارو بکنم. من فقط می تونم روزای بد برات رقم بزنم. چون جور دیگه ای بلد نیستم. بار سنگینیه برای من.» جیلان می گوید: «شادترین لحظات ما وقتیه که با هم می گذرونیم.» خان می گوید: «نصفش به دعوا و عذاب می گذره.» جیلان جواب می دهد: «ارزش نصف دیگه شو داره!» خان فریاد می زند: «نداره. ارزش اینو که تو اتاق زندانیت کنم نداره. اینکه دلم بخواد زیبا نباشی نداره!» جیلان می گوید: «یعنی انقدر عاجزی؟» خان می گوید: «تجربه کردم و دیدم. اگه وارد زندگی اینجی نمی شدم الان زنده بود.» جیلان با گریه از خان دور می شود. اما خان دنبالش می رود و از او می خواهد بماند و جیلان با عصبانیت می گوید: «تو فکر کردی نمی فهمم؟ تو می ترسی منو از دست بدی!»

وقتی ناجی وارد اتاق می شود می بیند که صفیه در حال خواندن دفتر یادداشت های اوست و با عصبانیت می گوید: «چطور می تونی همچین کاری بکنی؟» صفیه می گوید: «تو ناراحتی ناجی. می خواستم دلیلش رو بدونم!» ناجی می گوید: «بهت گفتم با تو ارتباطی نداره. چرا باورم نمی کنی؟» صفیه می گوید: «چون اینجا نوشتی هیچی اونطور که می خواستم پیش نرفت!» ناجی با عصبانیت خانه را ترک می کند و می گوید امشب در کتابفروشی می ماند.

این را هم ببینید:  سریال راز بقا قسمت ۵ پنج

در خانه اسات و گلبن شننور بی تابی می کند و اسات می خواهد به پدرش زنگ بزند و از او حساب پس بگیرد اما شننور قسمش می دهد که چنین کاری نکند تا عابدین از جای او با خبر نشود. شننور مدام از آنها عذرخواهی می کند و می گوید مزاحمشان شده اما اسات مادرش را در آغوش می گیرد و می گوید از این به بعد کنار آنها خواهد ماند. گلبن با نگرانی به آنها نگاه می کند و سعی می کند لبخند بزند.

صفیه وقتی می بیند خبری از ناجی نیست شال و کلاه می کند تا دنبال او برود اما جلوی در از رفتن بار می ماند که آنیل به سمتش می رود و وقتی می فهمد صفیه می خواهد به کتابفروشی برود با او همراه می شود.

بیشتر ببینید:

خان جیلان را به خانه اش می رساند و جیلان به محض ورود بارکین را در آغوش می گیرد و می گوید: «اگه یه بار دیگه خواستم به سمتش برم مانعم شو!»

صفیه به ناجی می گوید: «ناراحتی اما برگرد خونه. پشتت رو بکن و بخواب اما نمی تونی تو اولین دعوامون بذاری و بری!» ناجی می گوید: «تو هنوز ازم عذرخواهی نکردی.» صفیه که عصبانی شده می گوید: «تو پشیمون شدی اما جسارت گفتنش رو نداری. همه اینا بهانه ست. وجدانت اجازه نمیده بری.» ناجی می گوید: «تو اصلا منو نشناختی؟ من از توضیح دادن به تو خسته شدم.» و از صفیه رو برمی گرداند تا برود و صفیه با عصبانیت همه کتاب های روی میز را روی زمین می ریزد و می گوید: «باشه با همینا بمون اینجا!» ناجی می گوید: «فهمیدم. تو فقط با نفرت می تونی دست بزنی نه با دوست داشتن.»

این را هم ببینید:  سریال با منیجرم تماس بگیر قسمت ۴۵

صفیه با ناراحتی همراه آنیل به طرف خانه به راه می افتد که خان را می بیند. خان در حال و هوای خودش است و بی خبر از اطرافش به طرف زباله دانی می رود و صفیه دنبالش می رود و آنیل نمی تواند مانعش شود.

خان بین زباله ها بین یاد لحظاتی می افتد که دیگران را آزار داده، حبس کردن اینجی و جیلان و مرگ اینجی می افتد و با عصبانیت آشغال ها را به این سو و آن سو پرتاب می کند و بعد شروع به خندیدن می کند. صفیه که تا آنجا خان را دنبال کرده با دیدن حال او وحشت کرده و خشکش زده. خان با دیدن صفیه جا می خورد و به او نزدیک می شود و می گوید: «هیچ کدوم از چیزایی که دیدی به اندازه من کثیف نیستن.» او با گریه روی زمین می نشیند و می گوید: «به نظرت من می تونم تمیز بشم؟» او دستش را به طرف صفیه دراز می کند اما صفیه با ترس و به سرعت از آنجا دور می شود.

صفیه در راه به یاد خاطرات کودکی اش با خان و عذاب هایی که او کشیده می افتد و می ایستد و با خودش می گوید: «چه بلایی سر برادر کوچیک من اومد؟ من کی گمش کردم؟» خان هم بین زباله ها دراز کشیده با خودش فکر می کند: «منو ترک کرد. من چیزی ام که بیشتر از همه ازش متنفره. تنها زباله ای میشم که دورش می ریزه.»

وقتی صفیه به خانه می رسد فورا به حمام می رود با تمام قدرت بدنش را می سابد تا کثیفی را از خودش دور کند. در طرف دیگر خان کنار مازو نشسته و به او می گوید: «اونم منو ول کرد. یه غم دیگه به زندگیم اضافه شد. نفرینت گرفت.»

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۶۰ شصت
عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.