سریال امانت قسمت ۲۲۲ دویست و بیست و دو

علی و دویگو روی نیمکتی کنار ساحل نشسته اند.دویگو می گوید که باید به دنبال هویت دختر مرده بگردند،ولی هیچ سرنخی ندارند.علی می گوید که بعد از رفتن دویگو،مردی پشت در سردخانه با استرس قدم میزد و وقتی هویتش را از او پرسید فرار کرد.دویگو می پرسد که چرا به دنبال او نرفته است؟علی می گوید که شماره پلاک ماشینش را برداشته و آن را به ایبو داده تا پیگیری کند.در همین زمان ایبوتماس می گیرد و می گوید که جای ماشین را پیدا کرده اند.

دویگو و علی به مکانی که ایبو ماشین را در آن ردیابی کرده می روند.آنها مدتی است که منتظر هستند که صاحب ماشین برگردد.دویگو می گوید که دارند وقتشان را تلف می کنند و ممکن است صاحب ماشین مدتها از ماشینش استفاده نکند.علی می گوید که این تنها سرنخشان است و نباید او را از دست بدهند.

صاحب ماشین می آید.علی می گوید که کمی صبر کنند، شاید بخواهد با ماشین جایی برود.ولی دویگو به او حمله می کند.علی جلوی دویگو را می گیرد.مرد علی را می شناسد و می پرسد که با او چه کار دارند؟

دویگو می گوید که باید هر چه درباره دختری که در سردخانه بود می داند،بگوید.مرد می گوید که آن دختر خواهرش است و او را به خاطر فروش مواد مخدر طرد کرده بود.دویگو می پرسد که دستبند را از کجا آورده بود؟مرد می گوید که خواهرش دوست پسری به اسم ساکوز دارد که فروشنده مواد مخدر است و در یکی از خرابه های تیر داغ زندکی می کند و حتما او دستبند را به او داده است.

این را هم ببینید:  سریال اگر مردی عاشق شود، قسمت ۱۸ هجدهم

دویگو از علی فاصله می گیرد و گریه می کند.علی پیش او می رود و می گوید که روزی به زنی که دوستش داشت پیشنهاد ازدواج داد،ولی چند دقیقه بعد برادرش او را با اسلحه کشت و او در آغوشش جان داد.علی می گوید:《خیلی خوب می دونم،به خاطر کسی که دوستش داری،بترسی و نگران بشی یعنی چی》دویگو می گوید خیلی بابت اتفاقی که برایش افتاده ناراحت است،اما او هنوز به کمک و دلسوزی کسی نیاز ندارد و با عجله می رود.

سحر از بازداشتگاه به عمارت بر می گردد.او خاطراتش با یامان را به یاد می آورد و گریه می کند.او با خود می گوید:《از دستش خلاص شدم،از دست خاطراتش و این بی قراری بی مورد هم خلاص میشم.》

در اداره پلیس،یامان را برای بازجویی می برند‌.فرات عکس های یامان در کنار کامیون اسلحه را به او نشان می دهد.یامان به یاد می آورد که سحر وقتی او خواب بود وارد اتاقش شده بود و گفته بود که به دنبال کتابش می گردد و می فهمد که کار سحر است.

یامان می گوید که این اسلحه ها مال او نبوده و برای نجات همسر و برادر زاده اش از دست جامگوز او را با محموله اسلحه اش تهدید کرده بود.فرات می گوید که دارد دروغ می گوید.یامان می گوید که پیام های گوشیش ثابت می کند که محموله مال جامگوز است.فرات گوشی یامان را به او می دهد تا پیام ها را نشانش دهد.یامان متوجه می شود که سحر آنها را پاک کرده است.

در عمارت،نسلیهان یوسف را خوابانده است و به سحر می گوید که درک می کند که او شرایط سختی دارد و باید به یوسف بگوید که عمویش دیگر نمی آید.سحر می گوید که یوسف به نبود عمویش عادت می کند و می رود.

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۲۴۷ دویست و چهل و هفتم

یوسف در اتاق عمویش خوابیده و کت او را در آغوش گرفته است.سحر او را در آغوش می گیرد تا به اتاق خودش ببرد و می گوید که بدون او زندگی کردن را یاد می گیرد.

سحر در اتاقش با بی تابی در حال قدم زدن است.او مدام با خود تکرار می کند که کار درستی انجام داده است.یوسف وارد اتاق خاله اش می شود و می گوید که نمی تواند بخوابد.او از سحر می پرسد که عمویش یامان کجا است؟سحر جوابی نمی دهد.یوسف می گوید که می رود و از عمویش ضیا می پرسد.سحر از او می خواهد صبر کند.او می خواهد به یوسف بگوید که دیگر با یامان زندگی نمی کنند.در همین زمان یامان وارد اتاق می شود.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.