سریال آخرین تابستان قسمت ۳۱ سی و یک

 

 

یامور با بغض پیش اکگون می رود و می گوید: «فردا میری؟ » اکگون سرش را پایین می اندازد و می گوید: «اگه بدونی چقدر برام با ارزشی… » یامور می گوید: «میخوام بدونم… » آکگون سکوت می کند و یامور از او می خواهد حرف دلش را بزند. آکگون می گوید که حرفی ندارد و یامور می رود. آکگون رفتن او را تماشا می کند و با چشمان پر از اشک به خود می گوید: «هرروز حداقل یه بار منو به خاطرت بیار… یا اگه به یادت بیام چشمات پر میشه… یواش یواش فراموشم میکنی… یه آدم چطور میتونه به دیگری انقدر خودشو نزدیک حس کنه؟ خدانگهدار مهربونم.. کاراته باز عصبانیم! »

یامور در حالی که گریه اش گرفته پیش کان می رود و بدون مقدمه به او می گوید: «تموم شد کان. متاسفم. » کان جا خورده و با بغض می گوید: «یامور این کارو نکن من دوستت دارم. » اما یامور از او دور می شود.

بیشتر ببینید:

سلیم به جانان کمک میکند تا حالش بهتر بشود و بعد او را روی تخت می برد. جانان می گوید: «باید به این حال می افتادم تا کمکم کنی؟! » سلیم سکوت می کند و جانان می گوید: «تو خیلی تنهایی سلیم… من فکر میکنم تو همش غصه هاتو تو خودت میریزی… » و آرام آرام خوابش می برد. سلیم می گوید: «من با تعقیب کردن تو به خونه ی اون زن نیومدم. من ذاتا اونجا بودم. فکر کردم شاید باید باهاش حرف بزنم. اما نتونستم. بعد تورو دیدم که سریع رفتی توی خونه تا با زنه روبرو بشی. برای تقسیم دردش رفتی پیشش… من تورو دیدم عصبانی شدم. اما از خودم عصبانی شدم چون تو جسور و نترسی اما من جرئت نکردم این کارو کنم…. من به اندازه تو جسور نیستم و نمیتونم احساساتم رو نشون بدم… اما تورو دوست دارم. » و پیشانی او را می بوسد و می رود….

این را هم ببینید:  روزگاری در چوکوروا | قسمت ۱۲۷

چند نفر به فاتح حمله می کنند و به او می گویند که دادستان سلیم سلام رساند و به حد مرگ کتکش میزنند.

اکگون قبل رفتن، جانان را می بیند که در بالکن نشسته و کنارش می رود و می گوید: «من درک میکنم شما میخواین بچه هاتون رو از من دور نگه دارین… » و بعد نامه هایی که برای یامور و سلیم نوشته را به دست او میدهد و می رود.

دادستان کل به سلیم زنگ میزند و به او می گوید: «بهت هشدار داده بودم به فاتح کاری نداشته باشی! اما آدم اجیر کردی تا کتکش بزنن. این اصلا خوب نیست! » سلیم که از چیزی خبر نداشته با صدای بلند می گوید: «برام تله گذاشتن! » همان موقع هم در حالی که احمد را زیر نظر دارد، اکگون را می بیند که به دیدن او رفته و با چشمان گرد شده به او خیره می شود. آکگون احمد را به کوچه پشتی می برد و فریاد میزند: «تو بهم در مورد مادرم دروغ گفتی! به خاطر تو من به دادستان خیانت کردم. » و نامه ی مادرش را نشان او میدهد که با میل خودش شاهد شده بوده… آکگون اسلحه اش را بیرون می کشد و به پای احمد شلیک می کند که سلیم و افرادش از راه می رسند. سلیم ناباورانه به سمت آکگون می اید و می گوید: «بگو که این حقیقت نداره… » اکگون با خجالت سرش را پایین می اندازد و در حالی که بغض کرده می گوید: «حقیقت داره… »

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.