سریال امانت قسمت ۲۲۴ دویست بیست و چهار

 

در بیمارستان،دویگو پشت در اتاق عمل گریه می کند و خاطراتش با علی را به یاد می آورد.در همین زمان دکتر از اتاق بیرون می آید و می گوید که عمل موفق بوده و بیمار نجات پیدا کرده است.

دویگو در اتاق علی قدم می زند و منتظر است که او به هوش بیاید.او سعی می کند بالش های زیر سر علی را درست کند که او بیدار می شود.علی می گوید که متاسف است که او نگران شده.دویگو می گوید که حتما خواب دیده و او نگرانش نشده بود.علی می پرسد که ساکیز از دستشان فرار کرده است؟دویگو با عصبانیت می گوید که ساکیز به او ربطی ندارد و از اول هم گفته بود که کمکش نکند و باید به حرفش گوش می کرد.علی می گوید که مسئولیت تیر خوردن او با خودش است و دویگو مقصر نیست.

پرستار وارد اتاق می شود و توضیحاتی درباره زخم علی می دهد و می رود‌.علی به دویگو می گوید که قبلا چهار بار تیر خورده و می داند که چگونه از زخمش مواظبت کند.سپس از دویگو می پرسد که او چند بار تیر خورده است؟دویگو می گوید شش بار.علی می گوید که او حواس پرت است.دویگو می گوید که فقط یک بار به خاطر حواس پرتی تیر خورده و آن هم سالروز گم شدن خواهرش بوده است‌.علی می گوید که او هم یک بار از روی حواس پرتی تیر خورد،وقتی که عمویش عثمان آلزایمر گرفته بود.علی می گوید که آدم وقتی فکرش پیش کسی که دوستش دارد باشد،اینطور می‌شود.

بیشتر ببینید:

در اداره پلیس ایبو نگران است و از کارا و فرات می پرسد که چرا علی و دویگو درباره عملیات‌شان به آنها چیزی نگفتند؟فرات با علی تماس می گیرد.علی جواب می دهد و می گوید که با دویگو در عملیات هستند و نگرانشان نباشند.دویگو از علی می پرسد که چرا به آنها نگفته که تیر خورده است؟علی می گوید که لازم نبوده که بدانند و از او می خواهد که پیش مادرش برود.دویگو می گوید که در زخمی شدن او مقصر است،پس پیش او می ماند.

در عمارت،یامان با ندیم تماس می گیرد و از او می خواهد که هر چه سریعتر دکتر را پیدا کند.

سحر به هر گوشه اتاق که نگاه می کند،خاطراتش با یامان را به یاد می آورد.یامان حالش را می پرسد.او بر سر یامان فریاد می زند و می گوید:《به خاطر اینکه همه جا پر از دروغه و با تو توی این اتاق حبس شدم اصلا خوب نیستم》یامان به سحر می گوید که هیچ کدام از حرفهایش دروغ نبوده است.سحر می گوید که او در حالی گفته دوستش دارد که قبلا خواهرش را کشته بود.سحر به سرویس بهداشتی می رود.او به آینه نگاه می کند و با خود می گوید که باید آرام باشد و صبر کند،اما سرگیجه می گیرد و بیهوش روی زمین می افتد.یامان در می زند و سحر را صدا می کند و وقتی که او جواب نمی دهد،وارد سرویس بهداشتی می شود.او سحر را در آغوش می گیرد و او را روی تخت می گذارد.سحر به هوش می آید و به سرعت از جایش بلند می شود.یامان می گوید که او ضعف کرده و باید حتما چیزی بخورد.او با جنگر تماس می گیرد و از او می خواهد که مقداری غذا بیاورد.

این را هم ببینید:  شعر از حسین جنتی: گشته ام میدان به میدان شهر را هر گوشه دردی هست

عدالت و نسلیهان در آشپزخانه در حال آشپزی هستند.چیچک وارد می شود و از آنها می پرسد که متوجه شده اند که یامان سحر را حبس کرده است؟عدالت می گوید که به آنها مربوط نمی شود.در همین زمان جنگر می آید و می گوید که عمارت قانون دارد،آنها هرگز درباره زندگی خصوصی صاحب خانه نظر نمی دهند،به هیچکس دروغ نمی گویند و فالگوش هم نمی ایستند.چیچک معذرت می خواهد و می گوید که فقط نگران سحر شده بود.

در اتاق یامان سحر می گوید که ای کاش چشمهایش را ببندد و وقتی که چشمهایش را باز می کند،تمام  خاطراتش پاک شوند.او که خسته شده،سرش را روی بالش می گذارد و می خوابد.در همین زمان ندیم با یامان تماس می گیرد و می گوید که دکتر را پیدا کرده اند.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.