دانلود سریال خاتون قسمت ۲۳ بیست و سه

 

رجبوف در کافه نشسته است که سرهنگ ملک و همسرش ماری پیش او می‌آیند.ماری می‌پرسد اشکالی ندارد که همسرش را همراهش آورده؟رجبوف استقبال می کند و می‌گوید که کار خوبی کرده است.شیرزاد به همسرش می‌گوید که او فقط نامه ها را میخواسته و فکر نمیکند که سر قولش بماند،اما رجبوف می‌گوید که حدسش اشتباه است و فقط کافیست تاریخ عروسی را بداند،بهتر است که مراسم در کافه پلونیا و تحت کنترل نیروهای امنیتی آنها باشد و مادر ماری در آن روز آزاد می‌شود.به دستور رجبوف ماری به طبقه بالا پیش مادرش میرود.شیرزاد کنار رجبوف مینشیند.رجبوف به شیرزاد می‌گوید که نقشه‌ی خوبی دارد که او با احترام سر خدمت برگردد و درجه هایش را هم پس بگیرد.شیرزاد می‌گوید:《من هیچ وقت به جایی که با بی احترامی بیرونم کردن برنمیگردم》رجبوف می‌پرسد که حتی اگر رضا فخار را به او بدهد و همه افتخار دستگیری رضا و افرادش به نام او ثبت شود؟شیرزاد میپرسد که خاتون هم هست؟رجبوف می‌گوید که بله او طعمه اصلی نقشه اش است.

خاتون و داییش هر دو در زندان بی تاب هستند.دایی خاتون از نگهبان ها کمک می‌خواهد و به آنها وعده میدهد،اما هیچ کس جرات ندارد جوابش را بدهد. در همین زمان افسر نگهبان می آید و می‌گوید که ملاقاتی دارد.نظر داخل سلول می آید و روزبه را در آغوش می‌گیرد و می‌گوید که از دیشب تا صبح طول کشیده  تا توانسته رجبوف را راضی کند و اجازه ملاقات بگیرد.روزبه می‌گوید که همه این ها را ول کند،می‌خواهند خاتون را به سیبری ببرند،باید رضا فخار را پیدا کند و به او بگوید که خاتون در خطر است.

این را هم ببینید:  سریال سیب ممنوعه قسمت ۳۸۲ سیصد و هشتاد و دو

رضا و افرادش با عمو عظیم نزدیک ژاندارمری ایستاده اند و تصمیم دارند خاتون و بقیه افراد را آزاد کنند.رضا پیش رئیس ژاندارمری می رود و به او میگوید که آنها را آزاد کند و بگوید که رضا روی سرش اسلحه گذاشته و او را مجبور کرده است.

همان موقع دو ماشین می‌رسند که در یکی خاتون و در دیگری دوستان رضا زندانی هستند که قرار است به سیبری فرستاده شوند.رضا،خاتون و بقیه افراد را آزاد میکند.همان موقع افرادی که روی پشت بام ژاندارمری نگهبان ایستاده اند،خبر می‌دهند که چند ماشین نظامی نزدیک میشوند.شیرزاد و افرادش از ماشین‌های نظامی پیاده می‌شوند.آنها جلوی رضا می‌ایستند.شیرزاد فریاد می زند و دستور می‌دهد که هیچ کس شلیک نکند.او به رضا می‌گوید که همه تسلیم شوند تا کسی کشته نشود و کسی هم تبعید نشود.رضا و خاتون با شیرزاد صحبت می‌کنند.همان زمان که آنها در حال بحث هستند،رجبوف از پنجره ساختمانی که فاصله کمی با ژاندارمری دارد،با دوربین آنها را زیر نظر گرفته است.او با خود میگوید که از شیرزاد آبی گرم نمی شود و یکی از افرادش را صدا می زند و میگوید که میخواسته بدون هزینه رضا و افرادش را بکشد،اما شیرزاد کاری نمی‌کند.رجبوف دستور حمله میدهد.نگهبانان به شیرزاد و رضا خبر می‌دهند که گروهی از افراد نظامی و مسلح به آنها نزدیک میشوند.شیرزاد فریاد میزند و می‌گوید که آنها دیگر نیروهای خودی نیستند و از رضا میخواهد که افرادش را به داخل ساختمان ببرد.رضا باور نمی کند که شیرزاد بخواهد به آنها کمک کند،ولی خاتون حرف شیرزاد را باور می‌کند.عمو عظیم می‌گوید:《رضا اگه شک کنی باید با دوتا لشکر بجنگیم،حرف خاتون سنده》

بیشتر ببینید:

آنها به داخل ژاندارمری می روند و سنگر می‌گیرند. تعداد افراد روس زیاد است.رضا و شیرزاد از خاتون می‌خواهند که پشت دیواری سنگر بگیرد و رضا از فرهاد می‌خواهد که از خاتون مواظبت کند.افراد رضا و شیرزاد گلوله می‌خورند و یکی یکی بر زمین میافتند.خاتون به طرف یکی از افرادی که گلوله خورده می رود‌.رجبوف که در قطار کمین کرده دو گلوله به او شلیک میکند.خاتون بر زمین می‌افتد.رضا و شیرزاد همزمان به طرفش می‌دوند.خاتون فریاد میزند و می‌گوید که رجبوف در قطار است.گلوله به کتف خاتون می خورد و رضا و شیرزاد کمک می‌کنند و او را از تیررس گلوله دور می کنند‌.رضا در حالی که گریه می‌کند،زخم خاتون را می‌بندد و شیرزاد به دنبال رجبوف میرود.شیرزاد به پای رجبوف شلیک میکند.همان موقع قطاری از دور می آید.همه به قطار خیره می شوند و می‌بینند که نیر‌وی کمکی برای روسها رسیده است.رضا خاتون را زیر قطاری که رجبوف در آن کمین کرده بود مخفی میکند و از او می خواهد که هر اتفاقی افتاد از جایش تکان نخورد.خاتون که خون زیادی از دست داده با گریه می‌گوید که به خاطر ا‌و افراد زیادی کشته شدند.شیرزاد به زیر قطار می‌آید و حال خاتون را میپرسد و ا‌و را به روح پسرشان قسم میدهد که از جایش تکان نخورد‌.رضا هم میگوید:《تو رو به جان ایران بیرون نیا》

 

شیرزاد که در حال رفتن است،خاتون او را صدا می زند،اما شیرزاد بر نمی‌گردد.خاتون با گریه می‌گوید که میخواسته بگوید که ایران دخترش است.افراد رجبوف،رضا و شیرزاد را دستگیر می‌کنند و همه افراد تسلیم می شوند.زندانی ها که به صف می‌شوند،رجبوف که به خاطر درد پایش عصبی است،

این را هم ببینید:  سریال جناب عالی قسمت ۷ هفتم

و نزدیک قطار ایستاده فریاد میزند و می‌گوید :《خانوم خاتون خیلی دور نشدی،دوتا گلوله خوردی دیدم،دووم نمیاری،کاریت ندارم》

تمام زندانی ها به صف می‌شوند.رجبوف

کنار شیرزاد می آید و اسلحه روی سرش می‌گذارد و ماشه را می‌چکاند.گلوله در خشاب نیست و رجبوف به او می‌گوید که میخواسته او در وطنش بمیرد،اما قرار است تبعید شود.رجبوف پیش رضا می‌آید و به او میگوید :《اگه زودتر میجنبیدم،اینقدر معروف نمیشدی که لشکر کشی کنی》

بعد از این که خاتون تنها می‌شود،از زیر قطار بیرون می‌آید.او در حالی که گریه می‌کند به یاد شیرزاد و رضا و خاطراتش با آنها می افتد.او در حالیکه از کتفش خون می چکد به تنهایی به راه می افتد‌.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.