سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت ۴۷۸ چهارصد و هفتاد و هشت

فکرت و چتین در حال رفتن به سفارت هستند. یک سرباز نزدیک سفارت به فکرت تیر می زند.

مهمت به بیروت پیش دوست عبدالقدیر می رود و متوجه می شود که فکرت و چتین به سمت سفارت رفته اند. او خودش را به آنجا رسانده و فکرت را میبیند که روی زمین افتاده و تیر خورده است. مهمت به کمک چتین فکرت را سوار ماشین میکند تا به بیمارستان برساند.

لطفیه و زلیخا با نگرانی در عمارت اخبار جنگ را دنبال می‌کنند و ناراحت و آشفته هستند‌. رادیو اعلام میکند که جنگ به قوت خودش ادامه دارد و دولت هنوز نتوانسته است شهروندان ترکیه را از لبنان بیرون کند.

زلیخا به شرکت می رود.او هنگام صبحت با صبیحه،منشی شرکت، می‌گوید که نگران است که مهمت واقعا هاکان گوموش اوغلو بوده باشد و او به جای فرستادن کمک برای فکرت، جلاد را سراغ او فرستاده باشد.

شب فکرت در بیمارستان به هوش آمده و چتین به او می‌گوید که آنها در بیمارستان دولتی در شام هستند و مهمت جان آنها را نجات داده است. مهمت به اتاق رفته و به فکرت سر می زند و می‌گوید که عمل با موفقیت انجام شده و دکتر گلوله‌ را درآورده است. او سپس از اتاق بیرون می رود. چتین پیش مهمت می رود و از او به خاطر نجات جانشان تشکر میکند. مهمت می‌گوید که بعد از مرخص شدن فکرت آنها می‌توانند از مرز سوریه از طریق پلیسی که دوست او است خارج بشوند و به ترکیه بروند. سپس می رود.

چولاک بتول را که قصد دارد دلخوری شرمین را از دلش در بیاورد، دم خانه شرمین می رساند . بتول با یک جعبه هدیه به حیاط می رود. شرمین از دیدن بتول عصبانی شده و با داد و فریاد از او میخواهد که برود و می‌گوید که او با مردی همسن پدرش رابطه دارد و آبروی او را برده است. بتول می‌گوید که شرمین دیگر سنش بالا رفته و کسی به او اهمیت نمی دهد و برای همین به بتول حسادت میکند. شرمین عصبانی شده و به بتول سیلی می زند.چولاک داخل آمده و بتول را که گریه میکند، همراه خودش می برد. زلیخا و لطفیه و بقیه کارگران در حیاط جمع شده و این صحنه‌ها را می‌بینند. شرمین داخل رفته و به خاطر حرف بتول گریه میکند.

بیشتر ببینید:

در آشپزخانه فادیک با حرص از کارهای جوریه، به غفور می‌گوید که جوریه مدام برای او خودشیرینی میکند و مشخص است که عاشق غفور شده است. غفور از اینکه فادیک جوریه را لایق غفور میداند گلایه میکند و میگوید که زنهای زیادی در چکوراوا چشمشان به او است، اما قلب او متعلق به ثانیه است. سپس بغض میکند.

روز بعد لطفیه با نگرانی در حیاط قدم می زند و گریه میکند. فکرت و چتین با ماشین به عمارت می آیند و لطفیه از دیدن آنها غافلگیر و خوشحال می شود. او از اینکه کتف فکرت تیر خورده است ناراحت می شود. فکرت به زلیخا می‌گوید که تحقیق کرده و متوجه شده است که مهمت، هاکان گوموش اوغلو نیست و چیزی در مورد این قضیه پیدا نکرده اند. همان لحظه مهمت نیز می رسد. فکرت می‌گوید که او جان آنها را نجات داده است. زلیخا متاثر می شود.

زلیخا و مهمت در ماشین هستند. زلیخا بابت شک به مهمت از او معذرت خواهی میکند.

فکرت و چتین در کارخانه هستند. فکرت می‌گوید‌ که نمی‌داند کار درستی کرده است که حقیقت را به زلیخا نگفته است یا نه، اما آنها جانشان را به مهمت مدیون هستند.

در خانه چولاک ، چاووش ، دستیار او خبر میدهد که فعلا کسی رقم پایین تری از آنها پیشنهاد نداده است. چولاک می‌گوید‌ که آنها برنده مناقصه‌ خواهند بود.

بعد از اینکه چولاک از خانه می رود، عبدالقدیر پنهانی داخل خانه او می رود. بتول از دیدن او شوکه می شود. عبدالقدیر از او میخواهد که مبلغ پیشنهادی چولاک را بگوید. بتول می‌گوید که خبر ندارد و چولاک به او چیزی نگفته است. عبدالقدیر با تهدید می‌گوید‌ که باید بفهمد و به او خبر بدهد. او سپس بی مقدمه بتول را می بوسد و او را روی تخت می اندازد.

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۲۵۴ دویست و پنجاه و چهار

بعد از رفتن عبدالقدیر ، بتول به رستوران پیش چولاک می رود و از اینکه او مبلغ پیشنهادی اش را از بتول پنهان میکند و به او اعتماد ندارد، از چولاک گلایه میکند. چولاک می‌گوید که او به خاطر اعتماد کردن بیست سال در زندان بوده است و دیگر هرگز به کسی اعتماد نمیکند.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.