سریال آپارتمان بیگناهان قسمت ۱۹۸ صد و نود و هشت

 

سر میز شام حکمت دوباره بهانه خان را می گیرد و می گوید دنبالش می رود تا خودش از او پرستاری کند و صفیه که کلافه شده می گوید: «هر کاری می خوای بکن ولی اگه اتفاقی برات بیفته دخالت نمی کنم.» اما حکمت وقتی بلند می شود تا برود یادش می رود می خواست چه کار کند.

اسرا برای آنیل غذا آورده و وقتی کسی را روی تخت او زیر پتو می بیند خیال می کند او دوست دختر آنیل است. اما وقتی می فهمد خان پیش اوست سلام رویا را می رساند.

صفیه در خانه از ناجی می خواهد از پنجره نگاهی بیندازد و ببیند خان در چه حالی است و وقتی ناجی می گوید در حال غذا خوردن است خیال صفیه کمی راحت می شود اما نزدیک می شود تا خودش هم خان را ببیند و می گوید: «لباس درست و حسابی هم تنش نیست!» ناجی وقتی نگرانی صفیه را می بیند می گوید: «زمان خیلی باارزشه صفیه. تا چشم به هم بزنی گذشته و رفته و تو موندی که داری از پشت پنجزه عزیزانت رو نگاه می کنی.» صفیه می گوید یک ساک برای خان جمع کنند تا ناجی آن را برایش ببرد.

بیشتر ببینید:

وقتی صفیه سراغ کمد خان می رود نمی تواند به لباس هایش دست بزند و ناجی می گوید: « وقتی خان از خونه رفت تو روز و شب برای برگشتنش دعا نکردی؟ وقتی تو آسایشگاه بود مراقبش نبودی؟ سالها سر خاک مادرت نرفتی اما وقتی زنش مرد کنارش ایستادی! الان چی شده؟» صفیه می گوید: «نمی تونم! چون نتونستم مراقبش باشم! برادرم رو هم مریض کردن!» ناجی صفیه را جلوی عکس خانوادگیشان می برد و می پرسد: «از آدمای دور این میز به همدیگه جز محبت چی سرایت می کنه؟» صفیه به تلخی اشک می ریزد و با ناجی همراه می شود تا دنبال خان برود.

این را هم ببینید:  سریال روزی روزگاری چوکوروا قسمت ۴۷۶ چهارصد و هفتاد و شش

از طرفی گلبن به توصیه دکتر آن شب یک کیسه زباله برمیدارد و آن روی توی سطل آشغال می اندازد، بدون اینکه نگاه کند و ببیند توی آن چیست. وقتی گلبن برمی گردد پشت سرش اسات را می بیند که منتظرش ایستاده و دست گلبن را می گیرد و با هم به طرف خانه می روند.

صفیه به زباله دانی می رود و از خان می خواهد با او همراه شود. ناجی هم عروسک چوبی را که آن شب خان پیدا کرده برمیدارد و در زیرزمین بین وسایل خان می گذارد.

در خانه صفیه از خان می خواهد لباس هایش را دربیاورد و توی کیسه زباله بگذارد و در حمام منتظر او بماند. صفیه نفس عمیقی می کشد و وارد حمام می شود و با تصور کودکی خان که توی وان نشسته شروع به شستن و تمیز کردن او می کند. خان و صفیه هر دو اشک می ریزند و خان با نگاهش از صفیه می پرسد: «من می تونم تمیز بشم؟» و صفیه با لبخندش با او اطمینان می دهد که می تواند.

فردا صبح صفیه صندلی خان را سر میز برگردانده و به خاطر او سوسیس سرخ کرده است. خان هم سر میز می آید و حکمت با دیدن او خوشحال می شود و می گوید دفعه بعد که مریض شد خودش از او پرستاری می کند و لازم نیست برود. حکمت باز هم می گوید ناجی چیزی را از آنها پنهان می کند و دفتر یادداشت های او را هم خوانده و در آن یک راز بزرگ هست اما الان فراموش کرده که چه بوده. ناجی و خان با نگرانی به همدیگر خیره می شوند.

این را هم ببینید:  سریال قضاوت قسمت ۲۶ بیست و ششم

 

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.