سریال آلپ ارسلان قسمت ۱۷۵ صد هفتاد و پنج

 

به قبیله ی مرو خبر می رسد که آلپ ارسلان و جنگجوهایش به اتهام کشتن مردم بیگناه در قصر زندانی شده اند. چغری بیگ و بقیه ی اعضای خانواده ی آلپ ارسلان از این موضوع جا می خورند. هیچ کدام این اتهام را قبول ندارند و چغری بیگ خیلی سریع به سمت ری حرکت می کند.

سلطان طغرل به زندان قصر می رود و به الپ ارسلان می گوید:« یک روز بهت وقت می دم که تنها و مخفیانه از اینجا خارج بشی و سعی کنی بی گناهیت رو ثابت کنی. اگه مدرکی پیدا نکردی تا فردا باید به همینجا برگردی و منتظر محاکمه باشی.» آلپ ارسلان از لطف و اعتماد او خوشحال می شود و فورا از قصر خارج می شود. وقتی چغری بیگ برای پرس و جو از وضعیت پسرش به قصر ری می آید سلطان طغرل مجبور می شود آزاد شدن موقتی آلپ ارسلان را از او پنهان کند و به چغری بیگ اجازه ی ملاقات با آلپ ارسلان را نمی دهد.

در قرارگاه، اینال بیگ که از شنیدن خبر کشته شدن افراد بیگناه به دست آلپ ارسلان ناراحت شده در این باره با باتور بیگ حرف می زند و می گوید:« آلپ ارسلان چطور دلش اومده همچین کاری کنه؟» باتور بیگ با اطمینان از الپ ارسلان دفاع می کند و می گوید که امکان ندارد آلپ ارسلان چنین کاری کرده باشد همین موضوع باعث عصبانیت اینال می شود. او با فریاد به باتور بیگ می گوید:« مگه الپ ارسلان شمارو رییس این قرارگاه کرده؟ من نمی تونم تحمل کنم من به شما قدرت بدم و اونوقت شما زیر سایه ی یه دولت دیگه حرکت کنید. زود جنگجوهاتون رو بردارید و از اینجا برید.» باتور بیگ از حرف او ناراحت می شود اما با فروتنی می گوید:« من می دونم که اینال بیگ جوونمرده. اون دستور بده ما می یایم و اون دستور بده می ریم در نهایت هرقدممون رو برای دولتمون برمی داریم.»

این را هم ببینید:  سریال پزشک دهکده قسمت ۶ ششم

میمون که می داند دیگر به آخر خط رسیده درمورد شرایط بعد از مرگش فکر می کند و به یاد نحوه ی مرگ خانواده ی شداد و کشته شدن آنها به دست امیربوزان می افتد. او وحشت می کند و با خودش می گوید:« ناطق با خانواده ی منم همون کارو می کنه. به خانوادم رحم نمی کنه.» او به نگهبان می گوید:« فورا به شهور سلطان بگو که بیاد به دیدنم. چیزایی هست که فقط باید به اون بگم.» نگهبان خواسته ی میمون را به شهور سلطان می گوید اما امیر بوزان هم آن را می شنود و با اضطراب همراه شهور سلطان به طرف زندان قصر حرکت می کند. یکی از نگهبانها که از افراد قرمطی بوزان است پیش از رسیدن شهور سلطان به زندان کار میمون را با خوراندن قرصی به او تمام می کند. در زندان امیر بوزان بالای جنازه ی میمون به شهور سلطان می گوید:« لابد میمون می خواسته بهتون این پیغامو بده که نمی ذارم جونمو شما بگیرید و خودم جونمو می گیرم.»

بیشتر ببینید:

باتور بیگ و افرادش از قرارگاه می روند و نصف آذوقه را هم با خود می برند. اینال بیگ دستور می دهد که فورا غذای کافی از موصل به قرارگاه فرستاده شود.

دیوژن از حرکت کاروان اینال از موصل به قرارگاه با خبر می شود و به افرادش دستور می دهد که جلوی رسیدن نیرو و آذوقه به قرارگاه را بگیرند. افراد او موفق می شوند کاروان اینال را از بین می برند.

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۵۶ پنجاه و شش

آلپ ارسلان با لباس مبدل به بست می رود تا درباره ی حادثه ی پیش آمده سرنخ هایی پیدا کند. او مخفیانه وارد خانه ی قرمطی ها که محل قتل بوده می شود و اتفاقی از زیر تخت پسربچه ای را پیدا می کند. پسرک به آلپ ارسلان می گوید:« مادرم گفته اینجا قایم بشم و تحت هیچ شرایطی بیرون نیام.» آلپ ارسلان کمی به او آب می دهد و از او می پرسد که مادرش کجاست؟ پسرک می گوید:« نمی دونم. یه تعدادی از مارو با درشکه به اینجا آوردن. اما بقیه مون توی یه جای تاریک زندگی می کنیم.» آلپ ارسلان از او می خواهد خانه ای که آنجا زندگی می کرده را نشانش بدهد و پسرک او را به کوچه ای می برد و خانه ای را نشان می دهد.

دیوژن بی خبر از ککومنوس و ژنرال به همراه افرادش قرارگاه را محاصره می کند و درنامه ای به اینال بیگ می نویسد:« قرارگاه توسط افراد من محاصره شده و کاروانتون از بین رفته. جلوی هرچاه آبی رو هم گرفتیم، اگه می خواید از گرسنگی و تشنگی هلاک نشید بهتره تسلیم بشید.» اینال بیگ به سربازانش دستور می دهد که فعلا با آذوقه ای که فقط به اندازه ی یک روز برایشان کافیست سر کنند تا شاید کمکی بهشان برسد.

کاراجا در جنگل آکچا و آلپاگوت را درکنار هم می بیند و با توجه به لباس رومی آلپاگوت حدس می زند که او معشوقه ی رومی آکچا است. او با عجله به قبیله برمی گردد و مادر آکینای را به جنگل می برد تا چیزی که دیده را نشانش دهد.

این را هم ببینید:  سریال سیب ممنوعه قسمت ۳۸۲ دوبله فارسی - سیصد و هشتاد و یکم

آلپ ارسلان وارد خانه ی قرمطی ها می شود و خیلی زود افراد سیاه پوش و نقاب دار به او حمله می کنند و آلپ ارسلان به تنهایی همه ی آنها را می کشد. از زیرزمین آن خانه صدای کمک خواستن و ناله ی زنان می آید و آلپ ارسلان با بازکردن دریچه ی زیرزمین با زنان و کودکان بی نوا رو به رو می شود اما با نزدیک شدن صدای سم اسب زود دریچه را می بندد و پشت دیوار پنهان می شود. کمی بعد امیر بوزان به تنهایی وارد خانه می شود و دریچه را باز می کند و با پوزخند نگاهی به زنان زندانی می اندازد اما وقتی می خواهد دوباره دریچه را ببندد آلپ ارسلان شمشیری روی گلویش قرار می دهد و می گوید:« دیگه لو رفتی بوزان.»

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.