سریال امانت قسمت ۲۲۷ دوست و بیست و هفت

 

یامان پیش بابا عارف رفته است و حرفهای سحر را به یاد می آورد که گفته بود:《شاید خواهرم رو نکشته باشی،اما تو ما رو کشتی》یامان لیوان را در دستش خورد می کند.بابا عارف پیش یامان می رود و دستمالی به او می دهد.یامان می گوید که فکر می کرده وقتی واقعیت مشخص شود،همه چیز تمام می شود،ولی واقعیتی که دیر مشخص شود مثل یک مار انسان را مسموم می کند و هر چه که با سحر ساخته بود خراب شده است.بابا عارف می پرسد که چون او فکر می کند همه چیز خراب شده،واقعا خراب شده؟

یامان می گوید که سحر را زخمی کرده و مشخص نیست که او بخواهد دوباره به عمارت برگردد.بابا عارف می گوید که آنها اگر بخواهند هم نمی توانند به رابطه شان پایان دهند،چون با هم سختی های زیادی را گذرانده اند و کمبود ها و زخم های آنها مکمل هم است.

بابا عارف دستش را روی شانه یامان می گذارد و می گوید که فقط باید صبر کند،چون هیچ امتحانی نیست که عشق واقعی نتواند از سر بگذراند.

سحر کنار ساحل سنگی نشسته است و به عکس یوسف در گردنبند خواهرش نگاه می کند.او با خود می گوید که اگر یوسف نبود خیلی وقت پیش از آن خانه رفته بود.

یامان به عمارت بر می گردد و با امیدواری می گوید که شاید سحر در خانه باشد.او وارد عمارت می شود و یوسف را می بیند و حالش را می پرسد.چند دقیقه بعد سحر با ناراحتی کنار یوسف می ایستد.یوسف از عمویش می خواهد که سه نفری با هم لگو درست کنند.یامان از او می خواهد که با خاله اش اینکار را بکند و قول می دهد که روز دیگری با هم بازی کنند.

بیشتر ببینید:

یامان به اتاقش می رود.جنگر در حال گردگیری وسایل روی میز است و به یامان می گوید که همه چیز همانطور که باید باشد سرجایش است.یامان تایید می کند و می گوید که دیگر نگاه سحر پر از خشم و کینه نیست،اما هنوز دلخور است.جنگر می گوید که زمان دوای هر دردی است و باید صبر کند.

سحر و یوسف به تراس می روند.یوسف به سحر می گوید که ضیا به خاطر او گل بابونه کاشته است.در همین زمان ضیا به تراس می آید تا به گلهایش سر بزند.سحر از یوسف می خواهد که برود و خانه اش را تکمیل کند.ضیا که با سحر تنها می شود به او می گوید که تقصیر اوست که آرامششان به هم خورد و از او می خواهد که یامان را ببخشد.سحر می گوید که او تقصیری ندارد و او هم یکی از قربانی های اقبال است.

سحر می گوید که اصلا از دست او ناراحت نیست، چون او آدم معصوم و پاکی است.ضیا می پرسد که از دست یامان ناراحت است؟در همین زمان یوسف سحر را صدا می کند و او بدون اینکه جوابی به سوال ضیا بدهد می رود.

در آشپزخانه،چیچک در حال پوست کندن میوه برای زحل است و با نسلیهان صحبت می کند.نسلیهان می گوید که زحل خیلی عوض شده است.چیچک می گوید که زندان و مرگ خواهرش او را تحت تاثیر قرار داده اند.سحر وارد آشپزخانه می شود و برای یوسف آب می برد.چیچک از نسلیهان می پرسد که رابطه سحر و یامان دوباره خوب شده؟نسلیهان می گوید که عشق آنها مانند قصه هاست.

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۴۶ چهل و ششم

در بیمارستان دویگو در حال گریستن است و می گوید:《خواهرم رو کشت》علی از او می پرسد که منظورش چیست؟دویگو وارد اتاق ساکیز می شود و گلوی او را که بیهوش است فشار می دهد.علی به سختی او را از ساکیز جدا می کند و از اتاق بیرون می برد.علی از دویگو می پرسد که منظور پرستار از حرفهایی که زده چه بوده؟دویگو می گوید که او شعری را خوانده که وقتی یاسمین می ترسید می خواند.علی می پرسد که به خاطر یک شعر می خواهد فکر کند که خواهرش مرده؟دویگو می گوید که همه چیز مشخص است و نیاز به مدرک دیگری نیست.دویگو گریان می رود و علی می خواهد که دنبالش برود،اما پرستار به علی می گوید که دکتر می خواهد او را ببیند.

دویگو لب ساحل می رود و گریه می کند.در همین زمان سمرا با او تماس می گیرد.دویگو از خود می پرسد که چطور باید این را به مادرش بگوید؟

سمرا و عمه سلطان کنار یکدیگر نشسته اند.او با نگرانی در حال قدم زدن است و از خود می پرسد که چرا دویگو جواب نمی دهد.عمه سلطان از او می خواهد که آرام باشد و خودش با علی تماس می گیرد.علی در حال خارج شدن از بیمارستان است که عمه سلطان با او تماس می گیرد و می پرسد که خبری از یاسمین ندارد؟علی می گوید که مشغول تحقیق هستند و هر وقت خبری شد به او اطلاع می دهد.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.