سریال آلپ ارسلان قسمت ۱۷۶

 

سلیمان به چادر خصوصی اش می رود. کاراجا دستانش را باند پیچی کرده و سعی می کند آن را پنهان کند. در این گیر و دار مادر آکینای برای سر زدن به کاراجا به چادر می آید و حال کاراجا را می پرسد و می گوید:« بی خوابیت درست شد؟» سلیمان که این را می شنود می گوید:« کاراجا که بی خوابی نمی کشه…تا سرشو روی بالش می ذاره می خوابه.» مادر آکینای می گوید حتما اثرات بارداری است و رو به کاراجا ادامه می دهد:« گفته بودم دارو رو بریزی توی دوغ یا شیر این کارو کردی؟» کاراجا هول می شود و سلیمان یاد دوغی که چند شب پیش درست شب قبل از عملیات حمله به بوزان از دست کاراجا گرفته و نوشیده بود می افتد و اینبار با شک از مادر آکینای می پرسد:« کاراجا کی واسه اون دارو اومد سراغت؟» وقتی مادر اکینای جواب این سوال را می دهد سلیمان متوجه می شود که درست شب لو رفتن عملیات کاراجا آن لیوان دوغ را به او خورانده است. عصبانیت سلیمان باعث می شود مادر آکینای زود از چادر خارج شود…سلیمان رو به کاراجا می گوید:« همش کار تو بود آره؟ خائنی که دنبالش می گردیم تویی.» کاراجا انکار می کند و سلیمان با باز کردن پارچه ی دور دست او جای زخم گیاه بالدران را می بیند و با عصبانیت فریاد می زند:« پس تو باعث مرگ خواهر من و اونهمه شهیدی…باید بقیه هم همه چیزو بدونن.» کاراجا به پاهای سلیمان می افتد و گریه کنان التماس می کند که این راز را به کسی نگوید. او با گریه می گوید:« عشقت به من همینقدر بود سلیمان؟ اگه همه چیزو بگی دیگه منو توی این قبیله نگه نمی دارن.» سلیمان دلش می سوزد و در چادر می ماند.

این را هم ببینید:  سریال سه خواهر قسمت ۱۱ یازدهم

چغری بیگ در چادرش با آلپ ارسلان درد دل می کند و از داغ از دست دادن فرزندش حرف می زند و کم کم بحث را به جایی می برد که به آلپ ارسلان پیشنهاد بدهد او هم به فکر ازدواج و بچه دار شدن باشد. آلپ ارسلان با خجالت می گوید:« راستش منم به فکر ازدواج هستم…چند وقتیه دل به آکچا خاتون دادم.» چغری بیگ من من کنان می گوید:« اما پسرم…راستش ما هم آکچا رو برات پسندیده بودیم اما وقتی سلجان خاتون درمورد تو باهاش حرف زد آکچا گفت که دلش از عشق کس دیگه ای پره.» آلپ ارسلان غمگین می شود و سکوت می کند. صبح روز بعد وقتی که آکچا درمورد مسئله ی آلپاگوت و مادر آکینای با آلپ ارسلان حرف می زند و از پنهان کاری برای مادر آکینای ابراز ناراحتی می کند آلپ ارسلان به سردی می گوید:« یعنی تنها کسی که ازش رازی پنهان کردی مادر آکینایه؟» آکچا می گوید:« منظورتونو نمی فهمم…من چی از دیگران قایم کردم؟» آلپ ارسلان می گوید:« وقتی ازت پرسیدم دلت کجاست و با کیه کاش جوابمو داده بودی…جوابی که به سلجان خاتون دادی رو ای کاش به منم می گفتی.» آکچا زبانش بند می آید و وقتی هم که می خواهد توضیحی بدهد آلپ ارسلان برای اینکه او را اذیت نکند راهش را می گیرد و می رود.

وقتی گوهر مشغول رسیدگی به زخمی هاست، ارباسکان بی هوا وارد چادر می شود و گوهر که حواسش نیست ظرف سوپ را روی زره او خالی می کند. گوهر خجالت می کشد و زود دستمالی برمی دارد و شروع به تمیز کردن زره می کند و می گوید:« ببخشید آقا ارباسکان…من نفهمیدم و با سوپ داغ شمارو سوزوندم.» ارباسکان که اصلا متوجه داغی سوپ نشده و محو تماشای گوهر است در جواب می گوید:« این سوختنا که چیزی نیست من خیلی وقته توی آتیش دیگه ای دارم می سوزم.» گوهر که متوجه منظور او شده لبخند می زند و به کارش ادامه می دهد.

این را هم ببینید:  سریال چکاوک قسمت ۷۷ هفتاد و هفت

ژنرال از حرص پناهنده شدن ارمنی ها به سلجوقیان گردانی برمی دارد و به یکی از قبایل ترکمن اطراف واسپوراگان حمله می کند و گروهی از مردم را سر نماز جماعت به شهادت می رساند.

بیشتر ببینید:

سلیمان از گفتن راز کاراجا به پدر و مادرش منصرف می شود اما همچنان مصمم است که این راز را به آلپ ارسلان بگوید و از او کمک بگیرد. او پیش آلپ ارسلان می رود اما قبل از اینکه اصل حرفش را بگوید افرادی وارد قبیله می شوند و خبر قتل عام ترکمنها سر نماز را به آلپ ارسلان می دهند و حرف سلیمان نصفه می ماند. آلپ ارسلان بلافاصله جنگجوها را برمی دارد و به سمت آنی حرکت می کند. به دستور سلطان طغرل ابراهیم اینال در میانه ی راه به آلپ ارسلان می پیوندد.

وقتی قبیله از جنگجو خالی می شود، گارن فرصت را غنیمت می بیند و با چاقو به چغری بیگ حمله می کند تا با کشتن رییس قبیله ضربه ی بزرگی به سلجوقیان بزند. چغری بیگ که سلاحی همراهش ندارد دست خالی مقاومت می کند اما کشیش هم به موقع می رسد و بردارش را هل می دهد و در این گیرو دار ناخواسته چاقوی گارن را در شکم خود او فرو می کند و گارن درجا کشته می شود.

آلپ ارسلان و افرادش به محله ی ارمنی ها حمله می کنند و با سربازان بیزانسی می جنگند اما اینبار نه برای نجات ارمنی ها بلکه برای تصرف کامل محله. بعد از جنگ پرچم سلجوقیان بر فراز برجهای خاکهای تصرف شده برافراشته می شود و آلپ ارسلان رو به مردم می گوید:« دیگه بهتون وعده ی پناهندگی نمی دم بلکه وعده می دم تحت حاکمیت دولت سلجوقی آزادانه با هر دینی که دارید توی زمینهای خودتون زندگی کنین.» مردم خوشحال می شوند.

این را هم ببینید:  سریال به سرنوشتت لبخند بزن - قسمت ۲ دوم

نگهبانهای جلوی دروازه ی قبیله ی مرو ناپدید می شوند و نگهبانهای شیفت جدید با دنبال کردن رد خونی که جلوی دروازه کشیده شده آنها را پیدا می کنند و هراسان از چغری بیگ و الپ ارسلان می خواهند که دنبالشان بیایند. آنها در فاصله ی نه چندان دوری از قبیله جنازه ی نگهبانها را آویخته بر صلیب به چغری بیگ و آلپ ارسلان و دیگران نشان می دهند. همه با بهت و ناراحتی به جنازه ها خیره می شوند.

آلپ ارسلان و افرادش که خیال می کنند این کار کار بیزانسی هاست به واسپورگان می روند اما در کمال ناباوری متوجه می شوند که دیوژن و ژنرال هم درگیر چنین ماجرایی هستند. جنازه ی نگهبانهای آنها هم در جنگل در فاصله ی چند صد متری از قلعه بر روی صلیب آویزان است و بیزانسی ها با وحشت به آنها نگاه می کنند. در همین موقع دو تیر کنار پای آلپ ارسلان و دیوژن فرود می آید. روی کاغذی که به هر دو تیر وصل است یک کلمه نوشته شده است:« انتقام.»

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.