سریال آلپ ارسلان قسمت ۵۳ پنجاه سه

 

آلپ ارسلان و جنگجوهایش دنبال رد کسانی که نگهبانان قبیله را به قتل رسانده اند می روند. دیوژن هم برای پیدا کردن قاتل نگهبانان بیزانسی همین کار را انجام می دهد. آنها که یک مسیر را طی می کنند در میانه ی راه به هم می رسند و با هم جر و بحث می کنند و به روی یکدیگر شمشیر می کشند اما قبل از درگیری آنها گروه سوم که همان قاتلان نگهبانها هستند حمله شان را آغاز می کنند. دیوژن و الپ ارسلان به ناچار در کنار یکدیگر علیه مهاجمان ناشناس می جنگند. یک نفر از سربازان مهاجم اسیر می شود. آلپ ارسلان با تهدید او را وادار به حرف زدن می کند. سرباز می گوید:« من برای کسی کار نمی کنم، من سرباز اجیری هستم…با پول کار می کنم.» آلپ ارسلان می پرسد:« خب بگو کی اجیرت کرده؟» در همین موقع تیری از دوردست پرتاب می شود و سرباز اجیری به قتل می رسد. در کنار تیر پیامی برای آلپ ارسلان و دیوژن ارسال شده که در آن نوشته است:« ببینیم انقدر قوی هستین که بتونین چغری بیگ و ککومنوس رو هم نجات بدین؟»

ککومنوس در راه برگشت به واسپوراگان توسط گروه ناشناسی دستگیر می شود. چغری بیگ هم در مسیر رفتن به مراسم عزاداری شهدای نمازگاهِ ترکمنها توسط افراد ناشناس اسیر می شود. باتور بیگ که همراه چغری بیگ بود این خبر را به قبیله می برد و همه را نگران می کند.

مادر آکینای سعی می کند از زیر زبان آکچا حرف بکشد و درددل او را بشنود و دلیل ناراحتی اخیرش را بداند. آکچا می گوید:« بخاطر حرفی که من قبلا به سلجان خاتون زدم، آلپ ارسلان فکر می کنه که کس دیگه ای توی قلب منه…اما در واقع من دلم با خود آلپ ارسلان پره…الان انقدر از دستم ناراحته که حتی نگاهمم نمی کنه.» مادر آکینای به آکچا توصیه می کند که همین روزها با آلپ ارسلان صحبت کند.

در مراسم عزاداری شهدای نمازگاه، ترکمنها که همیشه از حمایت اینال بهره مندند و او را دوست دارند دور او جمع می شوند و از نادیده گرفته شدنشان توسط سلطان گله می کنند. اینال بیگ به آنها اطمینان می دهد که همیشه کنار ترکمنهای مرزی خواهد بود و به مشکلاتشان رسیدگی خواهد کرد. در این بین ناگهان فرزاد به سمت اینال می آید و به نوبه ی خودش او هم از اینال شکایت می کند. اینال بیگ با خشم به او نگاه می کند و رو به ترکمنها فریاد می زند:« فرزاد اینجا چه غلطی می کنه؟ این حرومزاده رو کی اینجا راه داده؟» یکی از بیگهای ترکمن می گوید:« فرزاد اینجا به ما کمک می کنه و حرومزادگی ای ازش ندیدیم.» اینال داد می زند:« به وقتش ما هم بهش اعتماد کردیم، گفتیم دولتش با ما یکی نیست و بووِیهیه اما دینش یکیه، باهاش کار کردیم و بهش کار سپردیم اما این خائن همیشه خلاف اونچه که باید انجام بده رو انجام داد…هیچ وقت بهش اعتماد نکنید. بین خودتون راهش ندین.»

ککومنوس و چغری بیگ هر دو در یک زندان دستانشان به سقف زنجیر شده و رو به روی یکدیگر بسته شده اند. ککومنوس مدام حرف می زند و با حرفهای خاله زنکی اعصاب چغری بیگ را خرد می کند. او برای چغری بیگ رجز می خواند و حتی با لحنی کودکانه می گوید که قبل از او آزاد خواهد شد.

اینال بیگ در راه برگشت به خاکهای سلجوقیان با فرزاد رو به رو می شود. فرزاد به او می گوید که باید خصوصی صحبت کنند. وقتی اینال به فرزاد نزدیک می شود، فرزاد می گوید:« می دونم می خوای از دستم خلاص بشی و منو از اینجا دور کنی، حتی فکر می کنی می تونی با کشتنم از دستم راحت بشی اما نمی شه. چون اگه کاری به کارم داشته باشی می رم و تمام نقشه هایی که علیه سلطان طغرل کشیدی و خیانتایی که قبلا کردی رو براش تعریف می کنم…با کشتن منم چیزی درست نمی شه چون هم رازهایی برای خودم پیدا کردم که به محض کشته شدنم می رن و رازهای تو رو برای سلطان فاش می کنن.» اینال مضطرب و خشمگین می شود.

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۲۴۰ | پاورقی و دانلود

آلپ ارسلان و جنگجوهایش به قبیله برمی گردند و خبر دزدیده شدن چغری بیگ را از دیگران می شنوند. از طرفی در قصر ری، مرد جوانی در پیشگاه سلطان طغرل حاضر می شود و به او می گوید:« من راتی شاهزاده ی گرجستان و پسر لیپاریت هستم…برای انتقام اومدم.» او که سلجوقیان را باعث و بانی مرگ پدرش می داند از دولت سلجوقی زمین و ملک می خواهد. سلطان طغرل از جسارت او عصبی می شود. راتی با اعتماد به نفس می گوید:« برادرتون چغری بیگ دست من اسیره…اگه منو بکشید اونم می میره. اگه می خواید نجاتش بدین باید خواسته هامو به جا بیارید.»سلطان طغرل با شنیدن این تهدید عصبانیتش را کنترل می کند و راتی را راحت می گذارد. راتی قبل از رفتن به او یک کبوتر می دهد و می گوید:« جوابتون به خواسته ی منو تا فردا با این کبوتر می تونید بفرستید.»

پسر دیگر لیپاریت ایوان در تالار واسپوراگان در مقابل ژنرال دوکاس و دیوژن و اودوکیا حاضر می شود و می گوید:« من برای انتقام اومدم…هم کسی که جون پدرمو گرفته رو می کشم و هم زمینها و ملکهایی که حقمونه رو پس می گیرم. واسپوراگان متعلق به پسر عمه ی ما بوده و حالا هم باید به ما برسه وگرنه ککومنوس می میره.» اودوکیا عصبانی و ناراحت می شود و سر ایوان فریاد می زند و از ژنرال می خواهد که برای نجات ککومنوس کاری کند اما ژنرال دوکاس تمایلی برای نجات دادن ککومنوس نشان نمی دهد. ایوان در بین گفت و گو ناگهان جمجمه ی پدرش را از داخل کیف بیرون می آورد و در گوش او چیزهایی زمزمه می کند و سپس قفس کبوتری را به دست آلپاگوت می دهد و می گوید:« تا فردا قبل از غروب وقت دارید که جوابتون رو با این کبوتر به ما بفرستین..»

سلطان طغرل برای رسیدگی به مشکل دزدیده شدن چغری بیگ به قبیله ی مرو می رود. او تصمیم دارد با دولتمردان گرجستان دیدار کند و مشکلات را از طریق سیاستش حل کند. آلپ ارسلان اجازه می گیرد که او هم بتواند به روش خودش مشکل را حل کند. او به سلطان می گوید:« پسرای لیپاریت انتقام پدرشون رو می خوان. من می تونم قاتل پدرشون ژنرال دوکاس رو بهشون بدم و پدرمو ازشون بگیرم.» در این بین سلطان دنبال کسی می گردد که مردم ارمنی را به خاکهای تصرف شده ی جدید در نزدیکی واسپوراگان ببرد و آنها را آنجا ساکن کند. اینال داوطلب می شود و سلطان این ماموریت را به او می دهد.

در قلعه ی واسپوراگان، دیوژن به اودوکیا می گوید نقشه اش این است که با دادن ژنرال دوکاس به پسران لیپاریت ککومنوس را به قلعه برگرداند. اودوکیا به او اعتماد می کند. از طرفی دیوژن برای بدست آوردن اعتماد ژنرال به او می گوید:« مشکل ارمنی هایی که می خوان به سلجوقیان پناهنده بشن رو با قتل عامشون حل نمی کنم، نقشه ای دارم که بدون اینکه قطره ای خون بریزیم ارمنی ها رو از خواسته شون منصرف می کنه.» از سویی دیوژن مخفیانه نامه ای برای راتی و ایوان می فرستد که در آن نوشته:« نمی تونم زمین بهتون بدم اما در عوض قاتل پدرتون ژنرال دوکاس رو بهتون می دم.»

این را هم ببینید:  سریال راز بقا قسمت ۵ پنجم

دیوژن در جنگلهای اطراف واسپوراگان به دیدن فرزاد می رود و به او می گوید:« اگه مردم ارمنی ای که می خوان به اینجا برگردن رو بکشی، خبر ناتوان بودن سلجوقیان در محافظت از پناهنده ها همه جا می پیچه…اینجوری ترکمنهایی که اون زمینها رو برای خودشون می خواستن و راضی به سکونت ارمنی ها اونجا نبودن هم دور و بر تو جمع می شن و اعتبارت پیششون زیاد می شه.» هم چنین او پیشنهاد مبلغ زیادی سکه ی طلا به فرزاد می دهد و فرزاد قبول می کند.

بیشتر ببینید:

مادر آکینای برای کاراجا که این روزها حال خوبی ندارد داروی گیاهی درست می کند و در حین انجام اینکار به آکچا می گوید:« سلیمان از دست کاراجا خیلی عصبانیه…دلیلشو نمی دونم اما وقتی اسم کاراجا رو می شنوه از چشماش آتیش می باره.» او داروی گیاهی را به آکچا می دهد تا آن را به چادر کاراجا ببرد. آکچا وارد چادر کاراجا می شود و دست زخمی کاراجا را می بیند و صدای هذیان کاراجا در خواب را می شنود. کاراجا در خواب مدام می گوید:« سلیمان منو ببخش…به کسی چیزی نگو.»

آلپ ارسلان برای همکاری با دیوژن به قلعه ی واسپوراگان می رود و درمورد تسلیم کردن ژنرال به پسران لیپاریت حرف می زند. کمی بعد دیوژن وارد قلعه می شود و به ژنرال می گوید:« آلپ ارسلان بهم پیشنهاد داد که شمارو بفروشم…می خواد با دادن شما به راتی و ایوان پدرشو پس بگیره…اما خبر نداره که دیگه ما با هم کار می کنیم.» دیوژن وانمود می کند که قصد دارد با همکاری ژنرال، ککومنوس را از میان بردارد. او به ژنرال می گوید:« خوبیش اینه که از نقشه ی آلپ ارسلان باخبر شدیم. بهتره که شمارو به جای دیگه ای ببریم تا در امنیت باشین.»

فرزاد و گروهی از جنگجوهای ترکمن برای حمله به کاروان ارمنی ها در کمین هستند. او و افرادش ناگهان بر سر راه اینال که مسئول بردن ارمنی ها به زمین های تازه تصرف شده است پیدایشان می شود. فرزاد با اینال گفت و گو می کند تا او را راضی به عقب نشینی کند. اینال مقاومت می کند و اصرار دارد که امر سلطان را به جا بیاورد. ناگهان یکی از ارمنی ها به سمت ترکمنها حمله می کند و بین دو گروه جنگی در می گیرد. تعدادی سرباز ترکمن و مرد ارمنی کشته می شوند. در اوج درگیری الپ ارسلان از راه می رسد و جلوی جنگ را میگیرد و ترکمنها و فرزاد را دستگیر می کند تا آنها را به دادگاه بفرستد.

آکچا که ذهنش درگیر کاراجا است با کنار هم گذاشتن چیزهایی که از او دیده به این نتیجه می رسد که کشته شدن زندانی قرمطی در قبیله کار او بوده و درنتیجه کسی که خبر حمله را به بوزان داده کاراجا بوده است. او پیش کاراجا می رود و به او می گوید:« من می دونم چیکار کردی کاراجا خاتون…خودت اعتراف کن و جریانو به همه بگو تا سبک بشی وگرنه من مجبور می شم حقیقت رو آشکار کنم.» کاراجا به روی او چاقو می کشد اما خودش از حال می رود و بی هوش می شود. وقتی که به هوش می آید، آکچا پیشنهادش را بار دیگر تکرار می کند.

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۴۲

آلپ ارسلان با کبوتر ایوان و راتی نامه ای برایشان می فرستد که در آن نوشته شده:« حاضریم زمنیهایی که خواستین رو بهتون بدیم.»

سلطان طغرل شاهزاده ی مشروع گرجستان را به قصر ری دعوت می کند و ماجرا را برای او تعریف می کند و می گوید:« باید جلوی پسرای لیپاریت رو بگیرین.» شاهزاده با شرمندگی می گوید:« کاش راهی وجود داشت …ما همه چیز اون شاهزاده هارو گرفتیم و حالا اونا عاصی گری رو شروع کردن. اصلا خبر نداریم کجان.» سلطان طغرل فعلا دولتمردان گرجستان را در قصر نگه می دارد.

ابراهیم اینال از طرف سلطان مامور شده که قاتلان ارمنی ها را به دادگاه ببرد تا عدالت برقرار شود. در زندان، فرزاد به اینال می گوید:« منو نجات بده تا منم توی دادگاه رازهای تو رو آشکار نکنم. من از خیانتهای تو مدرک دارم.» اینال بیگ مضطرب می شود و به فکر فرو می رود.

دیوژن که مشکل جدایی طلبی ارمنی ها را با حمله ی فرزاد به ارمنی های تحت حمایت ترکها حل کرده و اعتماد ژنرال را بدست آورده حالا به ژنرال پیشنهاد می دهد که برای در امان بودن با هم به جای امنی بروند و از دست آلپ ارسلان فرار کنند. ژنرال قبول می کند و همراه دیوژن به جنگل می رود تا به قلعه ی امنی بروند. در بین راه، آلپ ارسلان و افرادش طبق قرار قبلی با دیوژن ژنرال را دستگیر می کنند. ژنرال بر سر دیوژن فریاد می زند و او را تهدید به مرگ می کند اما دیوژن با پوزخند جواب او را می دهد و می گوید:« به آخر خط رسیدی ژنرال» روز قبل، وقتی دیوژن با آلپ ارسلان دیدار کرده بود، آلپ ارسلان به او گفته بود:« اگه من ژنرال روتحویل بدم تو هم از دست ژنرال هم از دست ککومنوس خلاص می شی. اینجوری وقتی که به واسپوراگان حمله کنم تو باهام مقابله می کنی.» دیوژن قبول کرده بود.

آلپ ارسلان ژنرال را به محل قرار با راتی و ایوان می برد و در ازای آزادی پدرش ژنرال را به آنها تحویل می دهد. آلپ ارسلان و افرادش همراه چغری بیگ به قبیله برمی گردند.

راتی و ایوان، ژنرال را به پرتگاه بلندی می برند و در مقابل چشمان ککومنوس با ضربات چاقو ژنرال را زخمی می کنند و در آخر او را از پرتگاه پایین می اندازند. ککومنوس وحشت زده به این صحنه نگاه می کند. راتی به او می گوید:« حالا نوبت توعه.»

در قبیله ی مرو وقتی آلپ ارسلان به چادرش می رود تا استراحت کند پارچه ای روی تخت پیدا می کند که در ان با حروف رمزی قالی ها نوشته شده:« کسی که دلم با وجود اون پره، و کسی که ازم می پرسه دلت با کیه؟ خود تویی…قلبم توی دست توعه.» آلپ ارسلان با خواندن این پیغام از ته دل لبخند می زند و از چادر خارج می شود. او پیش آکچا که در نزدیکی چادر او منتظرش است می رود و با چشمانی که از خوشحالی برق می زنند به آکچا خیره می شود.

 

 

 

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.