سریال از ما بهترون قسمت ۶۴ شصت و چهار

 

 

گوندوز و اوزان به هری می گویند که ال ایدا به زور خودش را به مورات بوز چسبانده بوده تا نشان بدهد که او دوست پسرش است! هری کمی حسادت می کند و می گوید: «اما مورات بوز که اصلا جذاب نیست. » اوزان و گوندوز می گویند: «به نظر ما هم اما دخترا خیلی جذاب میدوننش! »

ملیکه سر صبحانه از یاشار اجازه می گیرد تا روز ولنتاین کمی دیروقت به خانه بیاید که با اوزان باشد. یاشار که اصلا خبر نداشته که روز ولنتاین است جا می خورد و صفیه با خنده می گوید: «از اونجایی که تو کسی رو تو زندگیت نداری طبیعیه ندونی! » و با هم زیر خنده میزنند! یاشار می گوید: «از ما که گذشته! جوونا این روزو جشن بگیرن! طالب فکر روز ولنتاینش باشه! » ملیکه و ییلدیز تا این را می شنوند خوشحال می شوند!

طالب هم از شنور می خواهد تا این هفته دوباره به خانه ی یاشار بروند و ییلدیز را خواستگاری کنند. شنور باز هم مخالفت می کند اما طالب تصمیمش را گرفته!

گیزم خودش ولنتاین را برای چنگیز یادآوری می کند و از او می خواهد کیک قلبی شکل برایش بخرد و با جواهرات سورپرایزش کند! چنگیز هم فقط باشه می گوید! کمی بعد زاهیده هم می گوید با فضلی یکی از مردهایی که در محله شان بوده قرار دارد تا تجدید خاطره کنند! اما چنگیز غیرتی می شود و دوست ندارد مادرش سر این قرار برود. بعد از رفتن او، گیزم به زاهیده می گوید: «خوب میدونم یه رابطه ای بینتون هست! ولی اگه خونه نداره حتی باهاش برای چای خوردن هم نرو! » زاهیده می گوید: «خجالت نمیکشی؟! من همچین آدمی نیستم! »

این را هم ببینید:  سریال راز بقا قسمت ۷ هفتم

وقتی صفیه رو به گوندوز و الارا می گوید: «دخترمون رو روز عشق کجا میخوای ببرِی؟! » الارا صورتش را چین میدهد و با نفرت می گوید: «من مجبورم تو این روز عشقمو درست مثل بقیه جشن بگیرم؟ از این روز متنفرم! روزی که باهاش آشنا شدی رو تو خاطرت نگه دار و جشن بگیر نه روزی که همه عین هم رفتار میکنن و معنایی نداره! » صفیه از سوالش پشیمان می شود.

یاشار برای صفیه از دو روز قبل یک شاخه گل خریده تا به او هدیه بدهد! چنگیز تا این را می فهمد می گوید: «شاید صفیه بهت بگه لازم نیست اما گولشو نخور! تو این روز حتما باید یه هدیه بهش بدی و خوشحالش کنی یاشار! »

وقتی هری غرور و از خود راضی بودن ال ایدا را می بیند به او می گوید: «بزرگترین دشمن تو غرورته و باید اون رو شکست بدیم ال ایدا! تو تو این دنیای به این بزرگی ذره ای بیش نیستی! » و برای قدم اول مجبورش می کند تا آشغال های محله را جمع کند و متواضع باشد! این کار خیلی برای ال ایدا سخت است مخصوصا که گوندوز و الارا هم برای خنده و تماشا دنبالش می روند!

بیشتر ببینید:

کومسال مدام دم گوش شنور می خواند کسی انها را طلسم کرده و باید این طلسم را بشکنند اما کومسال ول کن نیست و مدام به خانه آنها می رود! همان موقع دوباره طالب وارد خانه می شود و با دیدن او، عصبانی و وحشی می شود!

این را هم ببینید:  سریال خاتون قسمت ۲۲ - Khatoon Serial Part 22

گیم احساس نزدیکی به زاهیده می کند و می پرسد: «دختر چه مدته با این فضلی دوستی؟ قصدش جدیه؟! » زاهیده اول می گوید: «چرا چرت و پرت میگی؟ ما بیست و پنج ساله همو ندیدیم! » گیزم با زرنگی می گوید: «اما از فیسبوک یه سالی هست هم رو فالو دارین! » زاهیده تا این را می شنود عصبانی می شود و قول میدهد که او را بلاک کند!

اوزان دوست دارد با ملیکه روز ولنتاینش را بگذارد و به همین خاطر باید با نازلی تمام کند اما جرئت این که مستقیم به او بگوید که دیگر همه چیز تمام شده را ندارد و از تونی در این مورد کمک می خواهد! او به تونی می گوید: «دخترا با تو صمیمی هستن تونی! بهتره دم گوشش بخونی که من ادم درستی واسش نیستم شاید دست از سرم برداشت! »

یاشار با عشق به صفیه خیره می شود و صفیه می گوید: «به چی نگاه میکنی؟ به شکمم؟ » یاشار با لبخند می زند و می گوید که اینطور نیست و بعد از صفیه می خواهد پنجشنبه شب تدارک ببیند. اما صفیه می گوید: «اصلا حوصله این بچه بازیارو ندارم! روز عشق به من و تو نیومده. » لبخند یاشار خشک می شود و از ملیکه می پرسد که قضیه چیست؟ ملیکه می گوید: «نگران نباش! مطمئن باش آبجیم از قبل همه چیزو آماده کرده و میخواد سورپرایزت کنه. »

وقتی اوزان و تونی و نازلی به پارتی می روند، اوزان به طرز پوشش او و حتی نگاه کردنش به پسرهای دیگر هم گیر میدهد! نازلی از این رفتار او جا می خورد و اوزان انقدر جوگیر می شود که به دوتا پسر عینکی که به خیال خودش روزشان به او نمی رسد گیر میدهد که آنها هم تا می خورد اوزان را کتک میزنند!

این را هم ببینید:  پاورقی سه خواهر قسمت ۱ تا قسمت ۸

وقتی تونی به نازلی می گوید که بهتر است بیخیال اوزان دیوانه بشود، نازلی با هیجان می گوید: «معلومه اوزان بدجوری عاشقم شده پسر! »

هری پشت سر هم دم گوش ال ایدا می گوید که باید متواضع و رذیل باشد تا زیبایی های زندگی را به چشم ببیند! برای همین از ال ایدا می خواهد با پیژامه و دمپایی تنهایی به بازار برود! ال ایدا می ترسد که مثل همیشه آراسته نباشد اما هری مجبورش می کند تا غرورش را کنار بگذارد! وقتی ال ایدا با الارا بد صحبت می کند، الارا هم روی صورت او می نویسد، مکنده و برایش سیبیل می گذارد!

ال ایدا به بازار می رود و همه با تعجب و خنده به او خیره می شوند. همان موقع او با اوزان و تونی برخورد می کند و سعی می کند پنهان بشود اما دیر شده. ال ایدا با لبخند زوری می گوید: «حال کردم امروز با پیژامه هام بیرون بیام تا لبخند روی لب مردم بیارم! » تونی با وحشت به او خیره شده و آیینه دستش میدهد و نوشته ای که روی پیشانی اش نوشته شده را نشانش میدهد! ال ایدا با دیدن کلمه مکنده، از ته دل فریاد میزند و با الارا دعوا می کند که چرا همچین کاری با او کرده! هری او را به آرامش دعوت می کند.

 

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.