سریال امانت قسمت ۳۵۲ سیصد و پنجاه و دو

سریال ترکی بر اساس دوبله به فارسی

سحر از ماشین پیاده می شود و می گوید که همه چیز را خراب کرده و دیگر رانندگی نمی کند.یامان می گوید که نباید منصرف بشود و تا زمانی که موفق بشود ادامه می دهند،اما سحر قبول نمی کند و می گوید که به خودش اعتماد ندارد.

یامان و سحر به عمارت بر می گردند.شب که می شود سحر در حال قدم زدن در اتاقش است و می گوید که نمی تواند به کسی اعتماد کند.یامان در طبقه پائین با جنگر صحبت می کند و می گوید که سحر به او اعتماد ندارد.در همین زمان برق قطع می شود.سحر که ترسیده جیغ می کشد.یامان با عجله به اتاق سحر می رود و می گوید:《نترس،من پیشتم》سحر یامان را در آغوش می گیرد.

یامان و سحر به عمارت بر می گردند.شب که می شود سحر در حال قدم زدن در اتاقش است و می گوید که نمی تواند به کسی اعتماد کند.یامان در طبقه پائین با جنگر صحبت می کند و می گوید که سحر به او اعتماد ندارد.در همین زمان برق قطع می شود.سحر که ترسیده جیغ می کشد.یامان با عجله به اتاق سحر می رود و می گوید:《نترس،من پیشتم》سحر یامان را در آغوش می گیرد.

فردا صبح یامان از سحر می خواهد که همراهش بیاید تا کار نیمه تمامشان را تمام کنند.مدتی بعد سحر پشت فرمان ماشین نشسته و می گوید که نمی تواند دوباره این استرس را تحمل کند.یامان از او می خواهد که تسلیم نشود و به خودش اعتماد کند.مدتی بعد سحر یاد گرفته که رانندگی کند و از یامان تشکر می کند‌.

فردا صبح سحر به مطب دکتر عزیز میرود.سحر برای او تعریف می کند که با کمک یامان توانسته رانندگی کند و وقتی هم که برق قطع شده بوده،او را بغل کرده است.دکتر عزیز می گوید که این خبر خوبیست و به این معناست که او در ضمیر ناخودآگاهش به یامان اطمینان دارد و قبلا هم رابطه عمیقی با یامان داشته است‌.سحر می گوید که او دارد اغراق می کند.دکتر عزیز از سحر می خواهد که از این به بعد به طور منظم خوابهایش را در یک دفتر بنویسد.

این را هم ببینید:  سریال به سرنوشتت لبخند بزن - قسمت ۳ سوم

یامان و سحر با هم عمارت بر می گردند.سحر برای یامان تکلیف جدید دکتر عزیز را تعریف می کند و می گوید که خسته است و می خواهد استراحت کند‌.یامان می گوید که امسال نتوانستند تولد یوسف را جشن بگیرند و می خواهد که دو روز دیگر او را سورپرایز کند‌.سحر می گوید که بعدا استراحت می کند و الان برای یوسف هدیه انتخاب کنند.یامان در تبلت عکس اسباب بازی های مختلف را به سحر نشان می دهد.سحر می گوید که شاید بهتر است هدیه برای یوسف این باشد که داستان مصوری بنویسند و به او بگویند که همیشه کنارش خواهند ماند،چون یوسف مادر و پدرش را از دست داده و حتما ترس تنها ماندن در وجودش مانده است.در همین زمان یوسف با دوستش اویکو به خانه می آید و می گوید که مادر اویکو کار داشته و او امروز مهمان آنهاست.مدتی بعد،یوسف و اویکو از یامان،سحر،ضیا و چیچک می خواهند که با آنها قایم باشک بازی کنند.

دویگو و ولکان در کلبه ای بیرون از شهر هستند.دویگو وانمود می کند که ولکان را دوست دارد و همراه او مشغول درست کردن غذا می شود.ولکان با خوشحالی می گوید که با هم زندگی زیبایی می سازند.در همین زمان دویگو با چوب بر سر ولکان می کوبد.ولکان بیهوش می شود و دویگو فرار می کند.

بیشتر ببینید:

علی به مکانی که دویگو و ولکان در آن دیده شده اند می رود و در جنگل شروع به گشتن به دنبال دویگو می کند.او روی شاخه درختی یادداشتی پیدا می کند که از طرف ولکان است:《فکر کردی میتونی دستگیرم کنی کمیسر علی؟هرگز نمی تونی پیدامون کنی》

این را هم ببینید:  سریال امانت قسمت ۲۲۶ دویست بیست و شش

شب علی در اداره نشسته و با عصبانیت به یادداشت ولکان نگاه می کند.کارا کنار او می رود و از او می خواهد که آرام باشد.علی می گوید که ولکان دقیقا می دانست که آنها کجا را می گردند و فریبشان داد،آنها نمی توانند بفهمند که قدم بعدی او چیست.

شب دویگو در ساختمان خرابه ای در جنگل نشسته است.او صدایی می شنود و از ساختمان بیرون می رود و با خود می گوید که شاید علی او را پیدا کرده است،اما ولکان روی سر او اسلحه می گذارد.دویگو ولکان را کتک می زند و فرار می کند،اما ولکان او را می گیرد و دست و پایش را می بندد.ولکان از او می پرسد:《فکر کردی کمیسر علی میتونی نجاتت بده؟چنان بازی براش ترتیب دادم که داره سرش رو به دیوار می کوبه》ولکان به یاد می آورد که وقتی برای خرید مواد غذایی رفته بود،از بیسیم دویگو صدای علی که مکانی که باید جستجو بشود را گزارش میداد شنید و به فرد بی خانمانی پول داد و از او خواست که با پلیس تماس بگیرد و بگوید که مردی با زور زنی به نام دویگو را با خود به جنگل گیلاس می برد.

علی در اداره در حال کار کردن است و به سختی بیدار است.کارا پیش او می رود  و از او می خواهد که کمی استراحت کند.او می گوید که نمی تواند و مطمئن است که ولکان از بیسیم دویگو صدای او را شنیده،پس باید به محلی مخالف جنگل گیلاس بروند و آنجا را بگردند.

ولکان دویگو را به کلبه می برد و دست و پایش را با طناب می بندد.دویگو می گوید که علی او را پیدا می کند‌.ولکان لیوانی را می شکند و می گوید که دیگر نمی خواهد حرفی از علی بشنود و او قاتل نیست،اما اگر لازم باشد قتل هم انجام می دهد.ناگهان سردرد ولکان شروع می شود.صدایی در سرش می گوید که تا به حال بیشتر از این هم انجام داده اند‌.ولکان می گوید:《من قاتل نیستم،این من نیستم》او روی زمین می افتد و بیهوش می شود.دویگو با صندلی خودش را به طرف گوشی ولکان که کنارش افتاده می

این را هم ببینید:  سریال تخته سیاه قسمت ۶ ششم - دانلود و پاورقی
عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.