سریال خسوف قسمت ۲۲

اسما پدرش مهراب را به خاطر تنها گذاشتن امیر و آتیه مواخذه می‌کند. هما از در حمایت از مهراب بر در می‌آید. اسما می‌گوید من الان چیکار باید بکنم؟‌مهراب می‌گوید هیچ کاری نکن نگران هم نباش. اسما می‌گه که به کارهای مهم‌تری که داری برسی؟ مهراب می‌گه اسما جان اون روزی که به امیر دروغ گفتی باید فکر امروز رو می‌کردی. هما می‌پرسد چه دروغی؟ پاسخ مهراب این است که روزی که امیر به هوش آمد اسما گفت آتیه مرده.

اسما می‌گوید برای شما که بد نشد؟ دوست داشتین. دوست داشتین امیر اینجا بماند دختره برود یک طرف دیگر. شما نگران من نبودید. دختره رو دوست داشتید این طوری راحت‌تر بهش می‌رسید. هما عصبانی می‌شود و تعجب می‌کند. اسما می‌گوید فکر می‌کنید من خیلی خرم و نمی‌فهمم که جریان ترکیه و بیزینس همش الکی بود و رفتی چند ماه که خودت رو توی دل دختره جا کنی خوش بگذرونی؟ مهراب می‌خواباند زیر گوش اسما.

هما می‌گه چی میگه اسما؟ ماجرای ترکیه؟ آتیه؟ دوست داشتن؟ مهراب میگه تو پرت و پلاهای این رو باور می‌کنی؟ هما میگه پس چرا بدون کسب و کار می‌رفتی ترکیه و بر می‌گشتی؟ مهراب میگه رفتم تا دروغی که اسما گفته بود رو بپوشونم. بعدش هم گم و گور شد و هرچه دنبالش گشتم پیداش نکردم.

مهراب به هما میگه من از تو تعجب می‌کنم که حرفهای اسما رو باور می‌کنی.

آتیه به امیر میگه می‌خوای جبران کنی؟ حتما توی ذهنت داری حساب می‌کنی که چقدر باید برای این چند سال بهش پول بدم که آروم شه؟ چطوری می‌خوای حساب کنی‌؟ روزی؟‌ماهی؟ یک میلیون؟‌دو میلیون؟ به نظرم وقتی در کمپ پناهجوها بودم رو باید دوبرابر حساب کنی که در یک اتاق ۲۰ متری، یه عالمه آدم کیپ هم می‌خوابیدیم.
بعد از دیپورت شدن ترکیه رو چی؟ بالاخره ماه‌ها توی گداخونه بودن مبلغ خودش رو داره. اهل چونه زدن نیستم ولی روزهای گرسنگی و شب‌هایی که تا صبح کنار. پل، کنار پارک‌ها از ترس سگ‌لرز می‌زدم خیلی پولش میشه امیر. چقدر می‌خوای حساب. کنی؟
امیر میگه آتیه من منظورم این نبود این چه حرفیه که می‌زنی؟ آتیه جواب می‌ده نمیشه برگشت به ۴ سال قبل. کاش می‌شد. کی گفت بهت که من مردم؟ امیر میگه همه. آتیه میگه اون موقع که فهمیدی مردم چرا دنبالم نگشتی ؟ الان چی؟ نمی‌خوای بدونی چرا؟ من تا وقتی نفهمم ماجرا چی بوده ول‌کن نیستم.

در شرکت، اسما می‌خواهد خط و نشانی بکشد که هما جلوی او را می‌گیرد.

اسما به هما می‌گوید من امیر را دوست دارم. زندگی‌ام را دوست دارم. نمی‌خواهم امیر به خاطر این دختره قید زندگیمون رو بزنه. هما میگه اگر پسر منه امیر چنین کاری نمی‌کنه مگر این‌که… اسما می‌گه بفهمه من این دروغ رو گفتم؟ هما می‌پرسه کیا از این ماجرا خبر دارن؟‌ اسما میگه بابا، رضی و شاید هم سمیرا.

این را هم ببینید:  سریال خسوف قسمت ۲۵ بیست و پنجم

ریحانه پیتزا می‌خورد و به مهراب می‌گوید بالاخره یه اتفاق جالب افتاد توی زندگی و از کرختی درآمدید. مهراب میگه چی میگی؟ ریحانه می‌گه تولدی که آتیه گرفت برای امیر. الان باید بشینیم ببینیم چی میشه. شما می‌خوای سرت رو بگیری زیر برف و نبینی اوضاع قاراشمیش رو. من که کاری ندارم ولی امیر دیگه برای اسما شوهر بشو نیست. ندیدین نگاه آتیه رو وقتی داشت کادو می‌داد؟ برق چشم‌هاش رو ندیدید؟ بهش میگن برق عشق. مهراب میگه چی میگی؟ امیر درگیر این نیست. ریحانه میگه ولی شما که خوشحال میشید.

روزبه، پسر موفرفری کافه و همکار امیر، با ریحانه در ارتباطن. زنگ می‌زنه و ماجرا رو براش تعریف می‌کنه ریحانه. سر میهمانی رفتن ریحانه با او دعوا می‌کند. و به او ابراز علاقه می‌کند. می‌گوید می‌خواهم اون کثافتی که می‌کشی رو بذاری کنار. ریحانه دعوا می‌کند و گوشی را می‌گذارد.

آتیه به سمیرا زنگ می‌زند و سمیرا گوشی را بر نمیدارد. علیرضا قصد دارد بگوید که سمیرا باید حوصله آتیه را داشته باشد چون قصه تازه شروع شده است. سمیرا می‌پرسه به نظرت نقشه‌ای داره؟ علیرضا جواب نمیده. بعد میگه نیامده تولد بگیرد نهار به ما بدهد حتما نقشه‌ای زیر سرش هست. سمیرا می‌گه آتیه نه بلده نقشه بکشه نه کسی را اذیت کند. علیرضا می‌گوید این آتیه که من دیدم انقدر بلا سرش آمده نه از دایی مهراب می‌گذره نه از من نه از تو.

علیرضا می‌گوید خبر مرگ امیر را چه کسی به آتیه داد؟ سمیرا می‌گوید دایی‌ مهراب مجبور کرد. علیرضا می‌پرسد چه کسی به پدرش گفت آتیه مرده و سکته کرد مرد؟ سمیرا جواب می‌دهد آن موقع من واقعا فکر می‌کردم که مرده.

علیرضا میگه حسابت رو از این جماعت جدا کن. اون‌ها حقشونه ولی تو نه. می‌خوای با آتیه حرف بزنم؟‌سمیرا میگه نه اگر قرار باشد کسی با آتیه حرف بزند خودم می‌روم.

امیر به خانه آمده. اسما می‌گوید می‌خواهم صحبت کنم. امیر می‌گوید الان وقت حرف زدن نیست. دعوایشان می‌شود. امیر می‌گوید قاچاقچیان چرا چنین چیزی گفته بودند؟‌اسما می‌پرسد چه فرقی می‌کند؟‌امیر می‌گوید تا من نفهمم این بازی را چه کسی راه انداخته بیکار نمی‌شوم.

آتیه با دوستش مژده در استانبول صحبت می‌کند و می‌گوید شاید اگر بفهمم ماجرا چه بوده کمی آرام بگیرم. قول می‌دهد که به زودی برگردد.

آرمان و مریم دعوایشان شده بر سر ماجرای پول و مریم از آتیه حمایت می‌کند.

آتیه و سمیرا همدیگر را می‌بینند. سمیرا در حال توضیح اتفاقات است.

سمیرا می‌گوید آتیه اگر می‌دانستم این قدر قرار است سختی بکشی در بازی مهراب نمی‌رفتم. بیخیال هم نبودم. در ترکیه که گم شدی باهاش بحثم شد هرچی از دهنم در می‌آمد بهش گفتم ولی هیچی نگفت. هیچی نمی‌خواهی بگویی؟ باهام که حرف نمی‌زنی احساس می‌کنم هنوز نبخشیدی. آتیه می‌پرسه با علیرضا خوشبختی؟ سمیرا میگه خوبیم با هم و دوست داریم همدیگر را. آتیه می‌پرسه خونه مال خودتونه یا مستاجرید؟ سمیرا جواب میده وام گرفتیم خریدیم. آتیه می‌پرسه پس وضعتون خوبه؟‌سمیرا میگه خوب که نه ولی بد هم نیست. آتیه میگه تو به هرچیزی که می‌خواستی رسیدی. خونه داری. پول داری. سمیرا میگه من و تو نداریم که. آتیه. بذار جبران کنم. آتیه میگه باید جبران کنی. و می‌زنه زیر خنده که شوخی کردم.

این را هم ببینید:  سریال خاتون پیش از قسمت ۲۰

رضی به سمیرا می‌گوید دیدی کاری نداشت؟ سمیرا می‌گوید مطمئنم آمده تلافی کند و هر کاری از دستش بر بیاید می‌کند.

بیشتر ببینید:

خواهر سمیرا، برای ریحانه جنس جور کرده است. ریحانه میگه بابام اومده نمیشه بی هوا بیای. بهت خبر میدم.

از طرف دیگر امیر به مهراب دایی‌اش می‌گوید باید بفهمم این وسط چه کسانی نفع برده‌اند.

آتیه روی گوشی مهراب زنگ می‌زند و مهراب جواب نمی‌دهد. بعد از رفتن امیر، مهراب زنگ می‌زند به آتیه. آتیه می‌گوید فردا نهار می خواهم ببینمتون. مهراب استقبال می‌کند. آتیه می‌گوید خیلی حرف‌ها هست که باید با هم بزنیم.

علیرضا برای پیگیری کارهای مشکل پیش آمده به بانک رفته. از بانک دو سه روز مهلت می‌گیرد و از ضمانت‌نامه‌ها کپی می‌گیرد. کسی که کپی‌ها را به او می‌دهد با رضی تلفنی هماهنگ است.

آرمان می‌خواهد از خانه برود از آتیه می‌خواهد اگر پول لازم داشت خبر بدهد. آتیه از او می‌خواهد که هر وقت فرصت داشت درباره زمین مهرشهر حرف بزنند. آتیه که بیرون می‌رود امیر ایستاده. می‌گوید شاید وقت داشته باشی کمی برویم حرف بزنیم. آتیه می‌گوید الان قرار دارم. نمیشه. با پدر مریم آقای غزنوی قرار دارم. یادته؟ تو که نمی‌خوای زندگی مریم و آرمان به هم بریزه. می‌خوای؟

امیر میگه باشه پس من برم دیگه باشه یه وقت دیگه.

در کافه رستورانی، مهراب منتظر آتیه است. آتیه می‌آید و مهراب لبخند می‌زند. آتیه می‌گوید علاقه‌ای ندارم درباره گذشته حرف بزنیم. این را می‌دانم هر کاری کردی درست یا غلط به خاطر من بوده.

در شرکت علیرضا مشغول صحبت با جایی درباره فروش گندم است که رضی آن را شنود می‌کند. علیرضا می‌پرسد بانک با این سندها چه می‌کند؟‌می‌شنود که یا سند جعلی است یا مال کسی دیگر است. کسی که در هچل می‌افتد صاحب سند است.

رضی زنگ می‌زند به کسی که با هم کار می‌کنند. می‌گوید کپی تمام ضمانت‌نامه‌ها دست علیرضاست و همه چیز را دارد می‌فهمد.

آتیه از رستوران تعریف می‌کند. مهراب می‌گوید بار پیش که به من گفتی بعدش غیب شدی. نکنه غیب بشی؟ آتیه میگه اگر تجربه الان را داشتم قایم نمی شدم. و این‌که زنگی منتظر ما نمی‌مونه راهش رو می‌کشه و می‌ره.

این را هم ببینید:  برنامه مهمونی ایرج طهماسب با حضور محسن کیایی - قسمت ۶ ششم

الان می‌فهمم این رو. خوب می‌فهمم. انگار این تجربیات به آدم کمک می‌کنه اینطوری نگاه کنم. وقتی برگشتم ایران همه منتظر بودند که ببینند واکنش من به زندگی امیر چیه.

اون که نمی‌تونست بایسته و ۴ سال به خاطر مرگ من غصه بخوره. من نیامدم زندگی امیر را به هم بریزم اومدم زندگی خودم را بسازم. وقتی فهمیدم امیر زنده‌ست از همه به خاطر این‌که فکر می‌کردم فریبم دادن متنفر شدم.

البته بجز یک نفر. اون یک نفر برای من خیلی فرق می‌کنه. مهراب ذوق‌زده میشه و می‌گه نمی‌دونی این حرف‌هات چقدر خوشحالم کرد. واقعا زندگی میره و ما جا می‌مونیم. تو خیلی خوب سر پا شدی خیلی هم سختی کشیدی. خیلی‌ها مثل خود من افسرده می‌شن کم میارن و نمی‌تونن.

باور کن آن روزی که از خواب بیدار شدم دیدم نیستی و آن یادداشت را برایم گذاشتی یک ماه مثل دیوانه‌ها در ترکیه دنبالت گشتم. نمی‌توانستم باورت کنم ولی بالاخره مجبور شدم باور کنم. بالاخره برگشتم ایران دست و دلم نه به کار می‌رفت نه زندگی. حوصله هیچ‌کس را نداشتم حتی نمی‌توانستم گاهی رانندگی کنم. فکر می‌کردم نکنه آه لیلا من را گرفته. می‌رفتم سر خاک او با او صحبت می‌کردم تا بالاخره یک باغچه کوچکی دست و پا کردم و خرجم را با همه سوا کردم.

آتیه از مهراب می‌خواهد که یک بار او را به آن‌جا ببرد.

آتیه میگه من و تو روزهای خیلی سختی را گذراندیم. اگر آن روز تجربه الانم را داشتم، هیچی. مهراب از او می‌خواهد که بگوید. آتیه جواب می‌دهد: بیشتر به حرفت فکر می‌کردم. مهراب چقدر می تونم روی تو حساب کنم؟ هنوز اون حس رو نسبت به من داری؟‌مهراب میگه تا آخر عمر کنارت هستم.

صحنه بعد رانندگی غمگین و عصبی آتیه است در خیابان‌ها. آشفته‌ است.

در شرکت، علیرضا همچنان مشغول تحقیق است. در اتاقش قفل است. رضی می‌گوید در را باز کن. منشی هم فضولی می‌کند.

رضی می‌پرسد سمیرا حسابی روی مخت هست نه ؟ به خاطر همراهی با مهراب و گندکاری ۴ سال پیش و این‌ها؟ علیرضا می‌گوید این زن‌ها امروز قهر می‌کنند فردا آشتی می‌کنند تو جدی نگیر. جنس زن‌‌ها را که بهتر می‌شناسی. کاری داشتی؟ رضی می‌گوید تو خواهرزاده مهرابی، به پیچیدگی‌های کار اقتصاد هم واقفی. یعنی سرت توی کاره. توی این سال‌‌ها خیلی دلت خواسته وارد بازی بشی ولی نشدی. باید بدونی که وارد بازی شدن قاعده داره باید حریفت رو بشناسی. باید خیلی مراقب باشی. سرک کشیدن توی هر کاری ممکنه برای آدم دردسر درست کنه. آدم در هر سوراخی انگشت نمی‌کنه ممکنه ماری عقربی چیزی توش باشه. کاری نکنی که از دست من و داییت هم کاری بر نیاد.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.