سریال آلپ ارسلان قسمت ۵۰ پنجاه

 

سلیمان بعد از خارج شدن از قصر بست به بهانه ی جا گذاشتن وسایلش دوباره به داخل قصر برمی گردد و مخفیانه پیش شهور می رود و به او می گوید:« نامه ت رو گرفتیم و از همه چیز خبر داریم….آلپ ارسلان نقشه ای داره و ازت می خوایم که کمکمون کنی…آلپ ارسلان و افرادش کنار مرز منتظرن. باید اجازه بدی که آلپ ارسلان وارد خاک بست بشه و بتونه پیش روی کنه.» در واقع شب گذشته سلیمان تمام چیزهایی که از کاراجا شنیده بود را برای آلپ ارسلان تعریف کرده بود و آنها تمام این نقشه را با هم کشیده اند. شهور که روزنه ی امیدی در دلش ایجاد شده به حرف سلیمان گوش می دهد.

سلیمان با فرمان شهور سلطان پیش آلپ ارسلان می رود. آنها به طرف مرز حرکت می کنند و با نشان دادن فرمان سلطان شهور فرمانده مرزبانان را راضی می کنند که راه را برایشان باز کند. یکی از سربازان دستور امیر بوزان را به فرمانده یادآوری می کند تا مانع عبور آلپ ارسلان و افرادش بشود. چند سرباز دیگر هم که همگی قرمطی هستند از سرباز معترض حمایت می کنند. فرمانده به آنها می گوید:« حکمی بالاتر از حکم حاکم بست یعنی شهور سلطان وجود نداره.» در همین موقع سربازهای قرمطی از بین سربازان غزنوی بیرون می آیند و به طرف آلپ ارسلان و افرادش حمله می کنند. آلپ ارسلان و سلیمان آنها را در عرض چند ثانیه از پا درمی اورند. آلپ ارسلان رو به فرمانده می گوید:« اگه کسی از بین سربازات دوباره اعتراض کرد گردنش رو بزن و مطمئن باش که قرمطیه. به هیچ وجه اجازه نده که سربازات از اینجا دور بشن.» آلپ ارسلان و جنگجوها به آدرس زندانی که شاهزاده ها در آنجا حبس شده اند می روند.

بیشتر ببینید:

دیوژن و افرادش با لباس قرمطیان به جنگلهای اطراف قبیله ی مرو می روند تا آکینای را دستگیر کنند. وقتی مادر آکینای به همراه آکچا و چند جنگجوی زن در جنگل مشغول جمع آوری گیاهان دارویی است توسط سربازان دیوژن محاصره می شود. دیوژن از او می خواهد تسلیم بشود و همراهشان بیاید اما مادر آکینای جنگیدن را ترجیح می دهد. او و دختران جوان با سربازان سیاهپوش می جنگند و شکست می خورند. دیوژن آکینای را دستگیر می کند و او را با خود می برد. آکچا از روی صدای دیوژن او را می شناسد و ساعتی بعد به سمت واسپوراگان حرکت می کند.

آلپ ارسلان و افرادش با قرمطیانی که نگهبان زندان هستند می جنگند و همه ی آنها را می کشند و شاهزاده ها را نجات می دهند. از طرفی یکی از سربازان قرمطی که تحت فرمان فرمانده مرزبانان است از دست فرمانده فرار می کند و خودش را به بست می رساند و به امیر بوزان می گوید:« نامه ای از طرف سلطان شهور رسید و باعث شد که آلپ ارسلان و سلیمان و جنگجوهاشون وارد خاک بست بشن.» امیر بوزان با خشم فریاد می زند و می گوید:« خودت خواستی اینجوری بشه شهور.» او در محوطه ی بزرگ قصر بست در مقابل همه ی سربازان خنجری زیر گلوی شهور سلطان می گذارد و فریاد می زند:« از این به بعد بست از خاکهای غزنین نیست و کاملا مستقل و خودمختاره… سلطان بست من هستم… اینجا همون زمینهاییه که مهدی مکتوم به قرمطیان وعده داده.» سربازان قرمطی فریاد شادی می زنند و سربازان غزنوی به امیر بوزان اعتراض می کنند و از شهور سلطان حمایت می کنند. بین دو گروه جنگ می شود و وقتی که قرمطیان و غزنویان با شمشیرهایشان به جان هم افتاده اند امیر بوزان وارد قصر می شود.

این را هم ببینید:  سریال اوچ کروش قسمت ۲۲ بیست و دو

در قلعه ی واسپوراگان، دیوژن آکینای را پیش ککومنوس می برد. مادر آکینای در مقابل تهدیدهای آنها سر خم نمی کند و اطلاعاتی نمی دهد. دیوژن گلیم را پیش روی آکینای می گیرد و از او می خواهد آن را بخواند. مادر آکینای نوشته های روی گلیم را در دلش می خواند اما چیزی به بیزانسی ها نمی گوید. مادر آکینای درهمان حال که به گلیم خیره شده چشمش به علامتی که در وسط گلیم بافته شده می افتد. او سالها پیش خواندن گلیم را به پسرش آلپاگوت یاد داده بود و آلپاگوت آن علامت را برای خود انتخاب کرده بود. مادر آکینای با به یاد آوردن آن خاطره شوکه می شود و با بغض به آلپاگوت فکر می کند.

آلپ ارسلان شاهزاده ها را به قبیله ی مرو می فرستد و خودش به همراه جنگجوها به طرف قصر بست حرکت می کند تا به آنجا حمله کند و به کمک شهور سلطان شهر را تصاحب کند اما در نزدیکی قصر بست فریاد شادی قرمطیان و شعارهای آنها به گوش می رسد. از شعارها پیداست که امیر بوزان به تخت نشسته است. آلپ ارسلان با فهمیدن این موضوع فریاد بلندی می زند.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.