سریال آلپ ارسلان قسمت ۱۷۸ صد و هفتاد و هشت

راتی و ایوان و افرادشان خوشحال از گیر افتادن آلپ ارسلان خود را نشان می دهند و به طرف آلپ ارسلان و جنگجوها می آیند.

راتی با غرور می گوید:« دیگه به پایان خط رسیدی آلپ ارسلان.» و رو به مردم چاقوکش دستور حمله می دهد اما برخلاف انتظارش همه ی مردم به طور هماهنگ چاقوهایشان را به سمت خود راتی و افرادش می چرخانند و آنها را محاصره می کنند.

در واقع آلپ ارسلان بعد از اینکه از طریق آلپاگوت از نقشه ی راتی باخبر شد به کمک کشیش، ارمنی هایی که پناهندگی می خواستند را جمع کرده و به آنها گفته بود: «رای اینکه راتی باور کنه دشمن ما هستین باید وانمود کنید که از ما نفرت دارید…وقتی نفرت شمارو باور کنن توی تله ی ما می افتن.» راتی و ایوان که حالا خودشان در تله ی آلپ ارسلان گیر افتاده اند با نفرت به او نگاه می کنند و از دست مردم ارمنی عصبانی می شوند.

ایوان از شدت عصبانیت نمی تواند خود را کنترل کند و چاقویش را شکم افشین فرو می برد. آلپ ارسلان با دیدن این صحنه حمله را آغاز می کند.

افراد راتی و سربازان سلجوقی با یکدیگر می جنگند و در این میان آلپ ارسلان و راتی برای هم رجز می خوانند و در وسط آشوب جنگ یکدیگر را به عنوان حریف انتخاب می کنند و با هم مبارزه می کنند.

آلپ ارسلان پیروز می شود و شمشیر راتی را از دستان او می اندازد اما درست لحظه ای که می خواهد کار راتی را تمام کند ایوان خود را سپر برادرش می کند و شمشیر در شکم ایوان فرو می رود.

راتی هم با خنجر به آلپ ارسلان حمله می کند. آلپ ارسلان برای دفاع از خودش دستش را به عنوان سپر بالا می برد و خنجر در دستش فرو می رود. بعد از زخمی شدن ایوان، راتی او را برمی دارد و از میدان جنگ فرار می کند.

در قلعه ی واسپوراگان، ککومنوس سعی می کند نامه ی آغشته به خونی که در کیف شکار پیدا کرده را بخواند اما بخاطر پخش شدن خون در نامه موفق نمی شود و فقط می تواند جمله ی “اون دشمن شماست” را بخواند.

الپاگوت نگران می شود و زود نامه را از ککومنوس می گیرد با این بهانه که شاید بتواند بعد از تمیز کردن نامه نوشته ها را برای ککومنوس بخواند.

او موفق می شود نامه را تمیز کند و آنرا بخواند. در نامه به ککومنوس گزارش شده که ماریا خیانتکار است و علیه بیزانس با آلپ ارسلان همکاری می کند.

حسن اتابک و آکچا سراغ مادر آکینای که هنوز خیلی غمگین است می روند و از او طلب بخشش می کنند. مادر آکینای می گوید در صورتی آنها را می بخشد که بتواند پسرش را از نزدیک ببیند. آکچا خوشحال می شود و قول می دهد شرایط را برای دیدار آنها فراهم کند.

راتی برادرش ایوان را به قلعه ی واسپوراگان می برد و در اتاقی زیر نظر دکتر او را بستری می کند. او رو به ککومنوس با خشم می گوید:«

آلپ ارسلان از نقشه ی ما باخبر بود…یه جاسوس بینتون هست. هر طور شده پیداش می کنم.» ککومنوس وقتی می بیند که راتی بیش از حد خشمگین است از ترس با ملایمت با او رفتار می کند اما گفته هایش را جدی نمی گیرد.

آلپ ارسلان و افرادش افشین را به قبیله می برند و او را برای درمان به مادر آکینای می سپارند. آکچا هم زخم دست آلپ ارسلان را می دوزد و روی آن مرهم می گذارد.

بیشتر ببینید:
این را هم ببینید:  سریال ترکی فرزند راز مادر است قسمت ۱ اول روایت صحنه‌ به صحنه

آلپ ارسلان که فکر نمی کند زخم دستش زخم مهمی باشد فقط نگران افشین است اما مادر آکینای به آکچا می گوید:« زخم آلپ ارسلان خیلی عمیقه…احتمالا عصبشو بریده و شاید دیگه نتونه شمشیر دستش بگیره.» آکچا با شنیدن این خبر خیلی ناراحت می شود.

سلطان طغرل در قبیله است و با آلپ ارسلان و چغری بیگ درمورد قرارداد مفیدی که با ککومنوس بسته اند صحبت می کند.

او معتقد است با این قرارداد هم راه نفوذ به غرب باز می شود و هم وقتی آنی و واسپوراگان مستقل و خودمختار شدند فتح آنها راحت خواهد بود.

آلپ ارسلان به سلطان می گوید:« یه تونل زیرزمینی از واسپوراگان به ملازگرد وجود داره که هیشکی جاشو نمی دونه…حالا که با ککومنوس توافق کردیم می خوام ازش جای اون تونل زیرزمینی رو بپرسم.» سلطان می گوید:« ککومنوس جای اون تونل رو به تو نمی گه.» آلپ ارسلان می گوید:« نگه …من می دونم چجوری از زیر زبونش بکشم.» وقتی آلپ ارسلان از چادر شورا خارج می شود اکچا داخل می آید و قضیه ی زخم دست آلپ ارسلان را برای همه تعریف می کند.

آلپ ارسلان که وسط حرفهای او یکدفعه وارد چادر شده همه چیز را می شنود و با نارحتی از قبیله بیرون می رود. همه نگران او می شوند. آلپ ارسلان برای امتحان کردن مهارت دستهایش در جنگل به سوی هدف تیر اندازی می کند و همه ی تیرهایش خطا می رود و او بیشتر از قبل غمگین می شود. آکچا و حسن اتابک و سلطان طغرل هر کدام به نوبه ی خود او را دلداری می دهند و با حرفهایشان آلپ ارسلان را کمی امیدوار می کنند. سلطان طغرل به آلپ ارسلان می گوید:«

تو برای آینده ی دولت خیلی کارها خواهی کرد.» الپ ارسلان می گوید:« با این دستم!؟» سلطان دست رو قلب او می گذارد و می گوید:« با این قلبت.»

آلپاگوت پنهانی با آکچا ملاقات می کند و نامه ای که در کیف شکار ککومنوس پیدا کرده را به او نشان می دهد و تذکر می دهد که بیشتر احتیاط کند. آکچا به محض خواندن نامه به کاراجا مشکوک می شود و روز بعد به چادر کاراجا می رود و نامه را نشان او می دهد و با عصانیت می گوید:« با این کارات خبرچینی ای که کردی پنهان نمی شه و یه روز همه از کارت باخبر می شن…اینبار من سوقصدی که به جونم کردی رو از همه پنهان می کنم اما اگه یه بار دیگه تکرار بشه ازت نمی گذرم.» کاراجا وقتی اطمینان آکچا از حرفهایش را می بیند نمی تواند کاری که کرده را انکار کند و سکوت می کند.

در غار فرزاد، ژنرال دوکاس هنوز به هوش نیامده و تحت مراقبت است. فرزاد برای اینال بیگ نامه ای می نویسد و با او قرار مخفیانه می گذارد و از او تقاضای زمین و پول و دارو و غذا می کند. ابراهیم اینال در قرار بعدی خواسته های او را به جا می آورد و در غار او ژنرال دوکاس را می بیند و او را می شناسد. فرزاد می گوید:« پس همونجور که حدس زده بودم این آدم فرد مهمیه…توی هذیونهاش اسم کایزَر رو می یاره. شانس بهمون رو کرده اینال بیگ.» اینال متوجه منظور او نمی شود و فرزاد می گوید:« وقتی به هوش بیاد و خودشو مدیون ما بدونه ازمون حمایت می کنه…با داشتن حمایت اون و امپراطور آینده ی ما درخشان می شه…من می تونم اعتبار گذشته م رو بدست بیارم و مقامم توی دولت بوویهی رو پس بگیرم اینجوری از تو هم حمایت می کنم تا به سلطنت برسی. فکرشو بکن…من و تو حمایت امپراطور رو داشته باشیم.» اینال به فکر فرو می رود و لبخند می زند.

نامه ای از طرف آلپ ارسلان به دست ککومنوس می رسد. در نامه آلپ ارسلان از ککومنوس خواسته که برای دیدنش به قرارگاه بیاید. ککومنوس که متوجه شک و شبهه های دیوژن شده از آلپاگوت می خواهد ترتیبی دهد که مخفیانه از قلعه خارج شوند. آنها از تونلی زیرزمینی وارد جنگل می شوند و از آنجا به قرارگاه می روند. راتی و افرادش که به رفتار ککومنوس مشکوک بودند او را تعقیب می کنند و با تعجب می بینند که ککومنوس وارد قرارگاه می شود. راتی زیرلب با نفرت می گوید:« پس خود ککومنوس خبرچینیه که به سلجوقیا اطلاعات می ده.»

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۵۷ پنجاه و هفت

در قرارگاه، ککومنوس در حضور باتور بیگ و اینال روبه روی آلپ ارسلان می نشیند و دلیل این قرار ملاقات را می پرسد. آلپ ارسلان می گوید:« می خوام جای تونل زیرزمینی ای که به ملازگرد می ره رو بدونم.» ککومنوس می گوید:« هرگز جای اون تونل رو بهت نمی گم. ما قرار گذاشتیم که من اجازه بدم از روی زمین به سمت غرب برین نه از زیر زمین.» او به همراه آلپاگوت آنجا را ترک می کند اما در مسیر جنگلی گیر راتی و افرادش می افتد. راتی که خبرچین قلعه را مقصر زخمی شدن ایوان می داند با عصبانیت به ککومنوس حمله می کند تا کار او را تمام کند. ککومنوس و آلپاگوت مدتی با افراد راتی می جنگند و درست زمانی که دیگر توان مقاومت ندارند آلپ ارسلان و جنگجوهایش از راه می رسند و جان آنها را نجات می دهند. راتی درحالی که ککومنوس را تهدید می کند از آنجا دور می شود. در واقع آلپ ارسلان قبلا از آلپاگوت خواسته بود شک راتی را برانگیزد و کاری کند روز قرار راتی ککومنوس را تعقیب کند و این سوقصد را ترتیب دهد. حالا آلپ ارسلان به ککومنوس می گوید:« نوبت توعه که برای ما کاری انجام بدی…البته اگه دلت می خواد همینجوری به محافظت کردن ازت ادامه بدیم.» او ککومنوس و آلپاگوت را به قبیله ی مرو می برد. ککومنوس در قبیله در حضور چغری بیگ می گوید:« ببین به چه روزی افتادم…توی قبیله ی ترکها گیر کردم و حالا باید جای تونل زیرزمینی رو بهتون بدم.» قرار می شود که او شب را در قبیله بماند و فردا جای تونل را نشان الپ ارسلان بدهد.

کاراجا به چادر آکچا می رود و با گریه از او خواهش می کند که ماجرای خبرچینی اش را لو ندهد و به بچه ی توی شکمش رحم کند. آکچا قبول نمی کند و می گوید:« من نمی خوام آسیبی به بچه ت بزنم اما تو خواستی منو بکشی. نمی تونم کمکت کنم.» کاراجا به محض خارج شدن از چادر حالش بد می شود و از شکم درد روی زمین می افتد و متوجه خونریزی اش می شود. یکی از دختران جوان قبیله به اسم آیسو کاراجا را در آن حال می بیند و او را به چادر می برد. کاراجا که بچه اش را از دست داده گریه کنان از آیسو می خواهد فعلا ماجرای سقط شدن بچه را از همه پنهان کند و در عوض به او وعده ی پول و طلا می دهد.

راتی با عصبانیت به قلعه ی واسپوراگان برمی گردد و تخت سلطنتی ککومنوس را به زمین می کوبد و ان را می شکند. دیوژن از او می خواهد آرام باشد و قضیه را توضیح دهد. راتی می گوید:« ککومنوس یه خائنه…با آلپ ارسلان کار می کنه…همین حالا آلپ ارسلان از دستم نجاتش داد.» دیوژن تعجب می کند و به همراه نستور اتاق های قلعه را می گردد تا شاید مدرکی علیه ککومنوس پیدا کند. او امیدوارانه به نستور می گوید:« اگه این چیزی که راتی می گه واقعیت داشته باشه امپراطور نمی ذاره ککومنوس زنده بمونه…این برای من یه فرصته.» در نهایت او برگه ی توافق ککومنوس و چغری بیگ را از توی صندلی سلطنتی شکسته ی ککومنوس پیدا می کند. شب، راتی تصمیم می گیرد همراه جنگجوهایش به قبیله ی مرو حمله کند و انتقام ایوان را که هنوز بی هوش است بگیرد اما دیوژن مانع او می شود و می گوید:« اگه اینجوری حمله کنی شکست می خوری.» او برگه ی توافق ککومنوس را به راتی نشان می دهد و می گوید:« ککومنوس احتمالا فردا به آنی می ره تا اون بخش از توافق که برعهده ش هست رو به جا بیاره…اونوقت ما می تونیم تعقیبش کنیم و ککومنوس و آلپ ارسلان و آدماشو یه جا نابود کنیم.» راتی آرام می شود و قبول می کند.

این را هم ببینید:  سریال همه چیز درباره ازدواج قسمت ۳۰ سی‌ام

وقتی ککومنوس در اتاقش توی قبیله خواب است، الپاگوت از تختش بلند می شود و به چادر مادر آکینای می رود. مادر آکینای با گریه او را در آغوش می گیرد و آلپاگوت از او طلب حلالیت می کند. مادر آکینای می گوید:« وقتی به دنیا اومدی از خدا خواستم در راهش تورو یا شهید یا جانباز کنه…خدارو شکر که همچین روزی رو دیدم و دوباره به هم رسیدیم. حقم حلالت باشه.»

یکی از دانشمندان بزرگ سلجوقی به نام استاد بیرونی به خواست سلطان برای مداوای دست آلپ ارسلان به قبیله مرو می رود و بعد از معاینه ی دست او می گوید:« شفا با خداست… من هم با یه روش درمانی جدید سعی می کنم همه ی تلاشمو بکنم.» از طرفی وقتی بیرونی در کنار بزرگان قبیله در چادر شورا می نشیند نقشه ی آلپ ارسلان در رابطه با تونل زیرزمینی را می شنود. الپ ارسلان قصد دارد پیش از لشکرکشی تجهیزاتش را به تونلی که به ملازگرد راه دارد ببرد. بیرونی می گوید:« منم می تونم یکی از اختراعات جدید رو به شما بدم…با این اختراع دو طرف در تونل فلزی قرار می دین که هر کس بخواد وارد اونجا بشه قبل از رسیدن به تجهیزات عقلشو از دست می ده. برای اینکه خودتون بتونید به راحتی از در عبور کنید باید کلاه خود آهنی داشته باشید.»

روز بعد آلپ ارسلان، سلیمان، ارباسکان و بقیه ی جنگجوها به همراه ککومنوس و آلپاگوت به طرف جنگل می روند تا تونل مخفی را بشناسند. راتی و دیوژن و سربازانشان هم آنها را تعقیب می کنند. در جایی از جنگل پشت درختچه های انبوه ککومنوس دریچه ای را به آلپ ارسلان و بقیه نشان می دهد. آلپ ارسلان و افرادش محموله ی تجهیزات را برمی دارند و وارد دریچه می شوند. تونل آنقدر بزرگ و عمیق است که هر چقدر جلو می روند باز هم جا برای پیش روی هست. دیوژن از افرادش می خواهد که بشکه های نفت را آماده کنند. خودش هم به همراه راتی برای ترساندن ککومنوس جلو می رود و ککومنوس را تهدید می کند. ککومنوس وقتی می فهمد دیوژن رازش را فهمیده و هر لحظه ممکن است او را بکشد به همراه آلپاگوت وارد تونل می شود و شروع به دویدن می کند. دیوژن پوزخندی می زند و از سربازها می خواهد که بشکه ها را وارد تونل کنند. وقتی ککومنوس از چهار چوب دریچه ای که پشت آن تجهیزات قرار دارند بدون کلاه خود عبور می کند فورا بی حال می شود و با لحنی مستانه و جلف شروع به حرف زدن می کند. بقیه ی از رفتار او خنده شان می گیرد. همینکه آلپاگوت می گوید دیوژن و راتی دریچه را پیدا کرده اند و آنجا هستند، تونل منفجر می شود. همه زیر آوار بی هوش می شوند و تونل هر لحظه بیشتر ریزش می کند. ککومنوس تنها کسی است که بی هوش نشده و مات و مبهوت به هر طرف نگاه می کند. آلپ ارسلان قبل از دیگران از جا بلند می شود و با تعجب به دور و برش نگاه می کند و با دیدن لرزش دیوارهای تونل مضطرب می شود.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.