سریال امانت قسمت ۳۵۴ سیصد و پنجاه و چهار

 

سحر و یامان تزئینات جشن تولد یوسف را با تم جنگل انجام می دهند.همه برای خواب میروند،ولی سحر قهوه می خورد و سعی می کند که بیدار بماند تا خوابی نبیند که بخواهد آن را یادداشت کند‌.مدتی بعد،سحر در حال نظافت آشپزخانه است.جنگر از او می پرسد که چه کار می کند؟سحر می گوید که خوابش نمی برد و می خواهد کاری انجام بدهد.جنگر بیرون از آشپزخانه به یامان می گوید که سحر دارد تلاش می کند تا نخوابد.مدتی بعد سحر روی کاناپه نشسته و کتاب می خواند.یامان کنار او می رود و می گوید که خوابش نمی برد و می خواهد از خاطرات کودکی یوسف برایش بگوید.یامان در حال صحبت کردن است که سحر سرش را روی شانه یامان می گذارد و می خوابد.

فردا صبح سحر در اتاقش از خواب بیدار می شود.او شب قبل را به یاد می آورد و از خود می پرسد که نکند

یامان او را بغل کرده و به اتاقش آورده است؟در همین زمان یامان در می زند و از او می خواهد که برای صبحانه به طبقه پائین بیاید.

سحر به طبقه پائین می رود.عدالت در حال چیدن میز صبحانه است.سحر می گوید که دیشب همین لحظه را در خواب دیده است و با عجله می رود تا آن را در دفترش بنویسد.یوسف طبقه بالا پیش سحر میرود و از او می خواهد که برای تولدش لباسی زیبا بپوشد.سحر قبول می کند.یوسف می گوید که دیروز نزدیک بود که دفتر خواب او را با خود به مدرسه ببرد،اما فهمید و آن را روی میز بین وسایل عمویش گذاشت.سحر عصبی می شود و با خود فکر می کند که حتما یامان خوابش را خوانده است‌.او با خود می گوید که باید با یامان روبرو بشود و بگوید که اینها فقط خواب بوده.سحر به اتاق یامان می رود.او وارد اتاق می شود،ولی یامان در حال پوشیدن پیراهنش است.سحر بادخجالت رویش را برمی گرداند و معذرت می خواهد و می رود.سحر به طبقه پائین می رود و از جنگر می خواهد که برای شکاف میز کار تختش قفل تهیه کند‌.یامان حرفهای سحر را می شنود.

بیشتر ببینید:

جشن تولد یوسف شروع شده و مهمانها آمده اند.مدتی بعد،سحر و یوسف وارد سالن می شوند.همه به سحر نگاه می کنند و از زیبایی او حیرت می کنند‌.یامان نمی تواند چشم از سحر بردارد و سحر خجالت می کشد‌.

در کلبه ای که ولکان علی و دویگو را در آن حبس کرده است،علی از دویگو می پرسد که چطور می خواهد تمام عمرش را با مردی بگذراند که او را از تمام عزیزانش جدا کرده است؟هر بار که به او نگاه می کند کارهایش را به یاد نمی آورد؟علی می گوید که با هم می توانند یاسمین را نجات بدهند و تنها مانع آنها این است که با دست و پای بسته نشسته اند و او اهمیت نمی دهد.دویگو خودش را به سمت بشقاب می کشاند و آن را می شکند تا با تکه های آن دستهای علی را باز کند.

مدتی بعد ولکان بر می گردد و می گوید که پاسپورتها آماده است.دویگو و علی نشسته اند و وانمود می کنند که دستهایشان بسته است.ولکان از دویگو می پرسد که چرا بشقاب شکسته است؟در همین زمان علی روی گردن او اسلحه می گذارد.آنها دست و پای ولکان را می بندند و از کلبه بیرون می روند.مدتی بعد،دویگو داخل کلبه می رود تا مواظب ولکان باشد و می گوید که علی دارد به دنبال ماشین می گردد.دویگو می گوید که می داند کارهایی که می کند به خاطر بیماری اش است و امیدوار است که بتواند درمان بشود.ولکان می گوید که گاهی کارهایی می کند و بعدا که به خودش می آید پشیمان می شود و وحشت می کند‌.ولکان می گوید که چطور توانسته این کار را با دویگو بکند و سرش را چندین بار به ستون چوبی که به آن بسته شده می کوبد.دویگو می خواهد جلوی ولکان را بگیرد و به سمت او می رود.ناگهان ولکان روی سر دویگو اسلحه می گذارد‌.او به یاد می آورد که وقتی دویگو و علی بیرون رفتند تکه ای از بشقاب شکسته را برداشت  و با آن دستهایش را باز کرد‌.علی وارد کلبه می شود.ولکان به علی می گوید که اگر حرکت اضافه ای بکند دویگو را می کشد.سپس از او می خواهد که اسلحه اش را روی زمین بگذارد و با پا به سمت دیکر اتاق هل بدهد.علی قبول می کند.ولکان به دویگو می گوید که کاری می کند که هرگز در زندگی اش خوشحال نباشد و با دست خودش به زندگی اش پایان بدهد.ولکان دویگو را به سمت علی هل می دهد و می خواهد فرار کند‌.علی به پای ولکان تیر می زند،اما ولکان موفق به فرار می شود.

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۵۷ پنجاه و هفت

مدتی بعد،علی و دویگو در اداره پلیس به همراه اکیپ تلاش می کنند تا ولکان را پیدا کنند.ایبو می گوید که تمام فیلم‌های دوربین های مداربسته را بررسی کرده و چیزی پیدا نکرده است.کارا می گوید که تمام مسیرهای منطقه را مسدود کرده اند و ولکان هر جا که بخواهد برود گیر می افتد‌.

دویگو و علی به زندان برای ملاقات با یاسمین می روند.دویگو ماجرا را برای یاسمین تعریف می کند و می گوید که دارند تلاش می کنند تا او را آزاد کند.یاسمین با عصبانیت می گوید که از اول هم گفته بود که کار او نبوده،اما یک کلمه از حرفهایش را هم باور نکردند.او می گوید که به کمکشان نیازی ندارد و ارطغرل او را آزاد می کند.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.