سریال راز بقا قسمت ۷ هفتم

تا پیش از شروع سریال راز بقا قسمت 7 چه می‌دانیم؟ - به محض دریافت اطلاعات تازه به روزرسانی می شود.

با سیب پوست کندن زنی که مادر افشین است  آغاز می‌شود. آمده‌اند خواستگاری. مادربزرگ رقم مهریه را مطرح می‌کند که به نیت پیامبران ۳۱۳ سکه در نظر می‌گیرند و صلوات می‌فرستند. 

آمده‌اند خواستگاری بیتا. عزیزجان بر سر ۳۱۳ سکه پافشاری می‌کند. 

پدر عروس، خوش‌بین سر می‌رسد و مرد را می‌بیند. افشین را می‌شناسد و می‌فهمد ماجرا چیست. اجازه می‌خواهد که با داماد آینده‌اش چند کلمه تنهایی حرف بزنند. 

Raze Bagha Serial Part 7

خوشبین داماد را تهدید می‌کند و دعوا می‌کنند. می‌فهمیم تازه خود خوشبین مادر پولدار افشین را گرفته است و او هم آمده دختر او را بگیرد. افشین معتقد است او هم مادرش را گرفته تا بدهی‌هایش را صاف کند. مادر افشین، زنِ خوش‌بین می‌آید و تازه می‌فهمد ماجرا چیست. 

در یک مفاهمه، تصمیم بر این می‌شود که خوشبین چشم به پول مادر افشین نداشته باشد و او هم به زندان برود. 

سریال راز بقا تازه شروع می‌شود.

در مراسم ختم رحیم، یکی از تبه‌کارها حرف می‌زند و می‌گوید که آدم نمیر وجود ندارد. بالاخره یک روز همه می‌میریم خصوصا رحیم که بلندپرواز بود. هرکس پیش رئیس ما می‌رفت افقی بیرون می‌آمد ولی این آقا تبدیل به دست راست او شد. ماموریت‌هایی می‌فرستاد که من با دو دهه سابقه در قاچاق کالا نمی‌رفتم. یکی از همکارانش هم در تایید او وارد بحث می‌شود. قاچاقچی می‌گوید سه چیز در اولویت است اول رضایت خداوند، دوم نان حلال و سوم تخصص. که رحیم تخصص هم نداشت. مرد دومی پیشنهاد می‌کند از لنزهای دوربین برایشان بیاورند. 

نفر اول به یکباره با شنیدن شعر ختم آن را می‌خواند و اشک می‌ریزد:

تو خودت گفتی رو بدیت خط می‌کشم

به خود خودت قسم خیلی ازت خجالت می‌کشم

حاتم یواشکی سوار ماشین حمل آبمیوه نوشاد شده است. در را که باز می‌کنند معلوم می‌شود وعده پست در دولت علیک را به آن‌ها داده است. 

می‌ترسد مثل خاشقچی، برادرش وارد یک ساختمان بشود و از آن‌جا بیرون نیاید.حاتم را به زور بیرون می‌کشند. 

این را هم ببینید:  سریال داستان جزیره قسمت ۱۴ چهاردهم

مردی می‌رسد و پیگیر ماجرا می‌شود، که ظاهرا سخنرانی‌های انگیزشی می‌کند و حاتم از هواداران اوست که عکسش را در کیف پولش هم دارد. مرد، حاتم را سوار می‌کند. 

به یک میدان مبارزه زیرزمینی می‌رویم. رحیم در حال مبارزه است. رحیم با دغلکاری از حریف اجازه می‌گیرد مشت بزند. همین اتفاق به طور متقابل می‌افتد که رحیم روی زمین می‌افتد.

رحیم می‌گوید من دارم میرم. اگر این یکی دو روزه برگشتم هیچ، اگر برنگشتم درباره این قاچاقچی‌ها و این‌ها به مادرم چیزی نمی‌گویید. دوست ندارم سرکوفت همکاری من با قاچاقچی‌ها را مادرم بشنود. 

بیشتر ببینید:

مدیرعامل به حاتم می‌گوید امروز دشمن ایستاده تا از کوچک‌ترین لغزش ما برای خودش استفاده کنه و این شما هستید که باید از برند برادرتان که امروز نیامد مراقبت کنید. بعد تلفن را برمیدارد و از رقمی ۶۰ میلیارد تومانی صحبت می‌کند که بدون اجازه هیات مدیره نمی‌تواند جابجا کند. هیات مدیره پشت آن‌ها در حال تردمیل است. موافقت خود را اعلام می‌کنند. 

حاتم تصمیم می‌گیرد به هیات مدیره تبدیل شود و با شوخی برای جا بودن افراد جدید تبلیغ همسر سابقش و عمل جراحی لاغری توسط او را می‌کند. 

تصویر افشین هم در میان هیات مدیره است. که از اقوام آن‌هاست. برادرزاده مدیرعامل است. 

یک اتاق پر از سرور می‌بینیم که ظاهرا مزرعه بیت‌کوین است. فردی وارد می‌شود و خبر می‌دهد که برق محله قطع شده، اهالی محل مشکوک شده اند و ممکن است بروند شکایت کنند. پیشنهاد یکی به او این است که یکی دو روز تعطیل کنید. افشین می‌گوید در کار کشت و مزرعه نباید یک روز هم تعطیل کرد. 

مادر رحیم و حاتم در حال آشپزی است و خاندانی برایش گل سرخ آورده روی میز می‌گذارد. مادر فکر می‌کند گل‌ها را نوه‌اش از پارک چیده است. وقتی می‌خواهد گل‌ها را سطل آشغال بیندازد می‌بیند که خاندانی عکسهای داریوش شوهر مرحومش را شکسته و در سطل آشغال ریخته است. 

این را هم ببینید:  شبکه مخفی زنان قسمت ۱ اول

خاندانی می‌گوید تا وقتی مرده‌ها جلوی چشم شماست حواستون به زنده‌ها نیست. اگر بود، شاخه گلی که با قرض برای شما گرفتم در سطل زباله نمی‌ریختید. زن می‌گوید من به این چیزها عادت ندارم. داریوش من اهل این چیزها نبود. 

رحیم تیپ زده و با کراوات و کت و شلوار در خیابان رفت و آمد می‌کند و اهل محل تعجب می‌کنند، مردم او را بغل می‌کنند و از او امضا می‌گیرند. 

وارد کافه‌ای می‌شود که بیتا هم آن‌جاست. سعی می‌کند رک باشد. به او می‌گوید از یک طرف انگشتر را پس میدی از یک طرف میای باهام کافه. چرا؟ بیتا می‌گوید چون فیلم بازی نمی‌کنی. رک هستی. ادا پیشه نیستی. رحیم میگه من حتی نوجوانیم هم که دم مدرسه دخترونه رد می‌شدیم رفقا یکی تکچرخ می‌زد، بالانس می‌زد، یکی تقلید صدا می‌کرد یکی ابی می‌خوند یکی مختاباد، ولی من هیچی. مستقیم می‌رفتم خونه. 

بیتا خبر می‌ده که احتمالا این روزها با کسی که اصلا دوستش ندارم ازدواج کنم. رحیم میگه افشین؟ بیتا می‌گه می‌دونم که می‌دونی و با بابام حرف زدی توی زندان. مهم اینه که چند دقیقه‌ای نشستیم حرف زدیم. رحیم گریه می‌کند و می‌گوید چرا نمیشه؟ چرا دست روی هر دختری می‌گذارم نمیشه؟ بیتا می‌گه تو که می‌گفتی سرت رو مینداختی پایین می‌رفتی خونه؟ رحیم می‌گه یک سوال بپرسم راستش رو میگی؟ تو واقعا دختر همون بابایی؟ یه ذره شبیه هم نیستید. افشین سر می‌رسد. 

بیتا رحیم را دوست پدرش معرفی می‌کند. افشین می‌گه میشناسمش. افشین از همکاران بیتا خبر می‌گیرد که بیتا کجا می‌رود. 

رحیم سوار تاکسی شده و حالش گرفته ست. راننده تاکسی حالش را می‌پرسد و پسری که در تاکسی هست میگه گریه کن گریه قشنگه. تعریف می‌کند که ماجرا چی بوده و الان بدون خداحافظی آمده و نمی‌داند می‌بیند دوباره او را یا نه. مردی که پشت او نشسته دستمالی میده بهش که رحیم را بیهوش می‌کند. 

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۲۵۳ دویست و پنجاه سه

ریحانه و دخترش وارد خانه می‌شوند. دختر می‌پرسد مامان. بابا رئیس جمهور است؟‌مادر می‌گوید نه. دختر می‌پرسد وزیر است؟ در مجلس کار می‌کند؟‌ مامان میگه شغلش آزاد است. دختر می‌پرسه مامان. بابا عمله س؟ عمو رحیم گفته. ازش پرسیدم بابام رئیس‌جمهوره؟ گفت بابا عمله هم نیست. وارد که می‌شوند حاتم آن‌جاست. شیرینی به دست است و می‌گوید مهمان داریم. دو نفری که روی تردمیل بودند و اضافه وزن داشتند در شرکت هیات مدیره بودند را آورده. 

 زن عصبانی می‌شود. اما بعد از بگومگوها، گل رز را می‌بیند که خانجانی گذاشته تا رابطه آن ها را بهتر کند. زن خوشش می‌آید و نسبت به حاتم رام می‌شود. اما حاتم هم جا نمی‌زند و می‌گوید خودش خریده است. ریحانه رضایت می‌دهد یک بار دیگر هم برای حاتم کاری بکند و آن دو نفر را لاغر کند.

رحیم در گوشه‌ای روی خاک افتاده که به هوش می‌آید. فکر می‌کند مرده است که کامیونی می‌بیند که در همان حوالی است. در کامیون، ایرج از حال رفته است. ایرج به هوش می‌آید ایرج را از مغازه بیهوش کرده و آورده‌اند. صدای زنگ گوشی موبایل می‌آید. 

کسی که پشت گوشی است می‌گوید دوست دارم بدانی همه این‌ها به صلاح خودته، که ندونی کجایی و بار ماشینت چیه. مستقیم برو و خریدار خودش جلوت آفتابی میشه. اگر درگیری‌ای پیش آمد باید یکی را بکشند، خب تو را که نمیشه کشت، پس باید متوجه منظورم شده باشی. 

بار را که تحویل دادی پول را می‌گیری و برمیگردی. بچه‌های ما می‌آیند دنبالت. 

در مسیر به آن‌ها تیراندازی می‌شود. بعد از مدت‌ها که تیراندازی ادامه پیدا می‌کند پیاده می‌شوند. گلوله‌ها را بدون هیچ خراش خاصی رحیم بیرون می‌کشاند. 

وارد محله‌ای می‌شویم که اهالی نظامی هستند و مسلح. قبیله‌ای است که میزبان آن ها خواهند بود.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.