سریال امانت قسمت ۲۳۵ دویست و سی پنج

 

در خانه دویگو،علی و سمرا با یکدیگر صحبت می کنند.سمرا به علی می گوید که حتما دویگو از او خواسته که بیاید و صحبت کند.علی می گوید که دویگو از صحبت آنها اطلاعی ندارد و به خاطر مسائلی که چند روز گذشته شاهدشان بوده خواسته با او صحبت کند.علی می گوید که بدون مهر مادر بزرگ شده،اما اگر مادری مثل او داشت اینقدر صبورانه رفتار نمی‌کرد و دویگو تلاش می کند تا او آسیبی نبیند و برایش همه کار می کند،ولی او قدر دویگو را نمی داند.سمرا می گوید:《تو دویگو رو نمیشناسی،نمی دونی چرا اینکار ها رو می کنه》علی می گوید که در این مدت کوتاه دویگو را شناخته و او فرزند خوبی برای سمراست،اما او نمی تواند تا آخر عمر رفتارهای او را تحمل کند.علی یکی از عکسهای دویگو را به سمرا می دهد و می گوید که امیدوار است که دختر دیگرش را هم از دست ندهد و می رود.سمرا عکس دویگو را در دستش گرفته و در حالیکه به حرفهای علی فکر می کند اشک می ریزد.

دویگو و علی در حال کار کردن در اداره هستند.دویگو تمرکز ندارد و فکرش به هم ریخته است.سمرا با دویگو تماس می گیرد و می گوید که شب زودتر به خانه بیاید و خودش را خسته نکند.دویگو خوشحال می شود و قبول می کند.سپس به سمت علی می رود و می گوید که مادرش کلوچه آردی دوست دارد و می خواهد موقع رفتن به خانه برایش بخرد.علی می گوید که جایی را می شناسد و بعد از کار با هم می روند.

این را هم ببینید:  سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت ۴۷۴ چهارصد و هفتاد و چهارم

یامان،سحر را به پارکی جنگلی می برد و خاک زیر یکی از درختان را می کند و جعبه ای چوبی بیرون می آورد. او به سحر می گوید که این جعبه خاطرات یامان نه ساله است.سپس می گوید که وقتی نه ساله بوده وقتی برای بازی نداشته،برای همین تمام کودکی اش را همینجا دفن کرده و تکه ای آهن ربا از جعبه بیرون می آورد.او می گوید که آنها هم مانند دو قطب آهن ربا هستند،دو تکه از وجود هم که به یکدیگر تعلق دارند و هر چه قدر که دیگران تلاش کنند،نمی توانند آنها را از هم جدا کنند.سپس سحر را در آغوش می گیرد.

بیشتر ببینید:

یامان جعبه را به سحر می دهد و می گوید که پیش او باشد،چون به لطف او توانسته خاطراتش را از خاک بیرون بکشد.سحر می گوید که تا آخر عمر گنجشان را پیش خودش نگه می دارد.

سحر و یامان به خانه بر می گردند.سحر برای خاله گولر غذا درست می کند و آن را در یخچال می گذارد و از او می خواهد که هر وقت خواست غذا را گرم کند و بخورد.آنها بقیه کارهای خانه را هم انجام می دهند و با خاله گولر خداحافظی می کنند.

بعد از اینکه سحر و یامان به عمارت بر می گردند،یامان به اتاقش می رود و وسایل سحر را روی رخت خوابش می بیند.او با خود می گوید که باز هم یوسف به وسایل سحر را جابجا کرده است.سحر از پشت سر یامان می گوید:《این بار کار منه》

این را هم ببینید:  سریال آلپ ارسلان قسمت ۱۷۶

ندیم و چیچک همراه زحل به دکتر رفته اند.دکتر قسمت های مختلف پای زحل را لمس می کند و می پرسد که هیچ حسی ندارد؟زحل به دروغ می گوید که حس نمی کند.دکتر می گوید که شکستگی های پای زحل درمان شده اند،اما اعصاب پا هنوز بهبود پیدا نکرده اند و باید خودشان را برای هر دو حالت بهبودی و فلج آماده کنند.زحل گریه می کند و چیچک او را دلداری می دهد.

بیرون از مطب دکتر،ندیم از زحل می خواهد که گریه نکند و امیدش را از دست ندهد.زحل می گوید که به خاطر بیماریش گریه نمی کند،بلکه به خاطر مهربانی آنها گریه می کند که او را پناه داده اند و بیماری او جزای کارهای بدش است و ارزش جان یوسف از او بیشتر است.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.