سریال نوبت لیلی قسمت ۳ سوم

این صفحه تا روز پخش قسمت سوم سریال نوبت لیلی با اطلاعات مرتبط با آن به روز خواهد شد.

آن‌چه دیدیم:

لیلی اتحاد در سالنی نشسته و در حال سخنرانی است.او می گوید که همیشه از بچگی آرزو داشته دنیا را نجات بدهد و کاری کند که همه خوشبخت باشند.

او می گوید که پدرش همیشه می گفت که هر طور دنیا را تغییر بدهد افرادی هستند که ناراضی باشند،اما مادرش می گفت که او خاص است و شبیه خودش است و می تواند هر کاری را که بخواهد انجام بدهد.کار دیگری که باید انجام بدهد،این است که نگارگری مادرش را تکمیل کند.

این نگارگری درباره یک پرده از داستان بهرام گور نظامی است و کولی های گلبادی می گویند که بهرام گور می خواسته راز جاودانی را که هنر آنها بوده  ازشان بگیرد،اما آنها قبول نکردند و دختر رئیس قبیله بهرام را نفرین کرد تا او هر چه را که می خواهد تا دم آن برسد ولی در آخرین لحظه بمیرد.لیلی می گوید که پدرش فکر می کند

دنیایی وجود دارد که هر کس می تواند به هر چه می خواهد برسد،اگر بهرام گور را به آن دنیا ببرند کولی ها با او سازش می کنند و به او عمر بی پایان می دهند.

یعنی الان که آنها با هم صحبت می کنند در دنیای دیگری چند قرن است که بهرام گور زنده است و هر جه می خواهد می کند و کسی هم نمی تواند جلویش را بگیرد.این یعنی او باید دو تا دنیا را نجات بدهد،تازه اگر همین دو دنیا وجود داشته باشد.

لیلی و دوستش در قهوه خانه ای در بیابان های اطراف یزد چای می خورند.لیلی عکس گلی که در کودکی دیده را روی دستش می کشد و از دوستش می پرسد که به نظرش آن را روی دستش تتو کند؟دوستش می گوید که اینکار را نکند چون تا چند ساعت دیگر می فهمند که این یک گل مثل گلهای دیگر است.دوست لیلی می رود تا صورتحساب را پرداخت کند.

لیلی نوری در بیابان می بیند و به راه می افتد.ناگهان طوفان شن می شود و او شالش را جلوی صورتش می گیرد.مردی از بین شنها می آید و به او کمک می کند و او را به خانه اش می برد.در خانه،مرد روبروی لیلی می نشیند و به چشمهای او دارو می زند.لیلی چشمهایش را باز می کند.مرد از او می پرسد که آنجا چه می کند؟لیلی می گوید که نوری دیده و پی آن آمده.

این را هم ببینید:  سریال ترکی امانت قسمت ۳۴۱ (زیرنویس چسبیده فارسی)

مرد می گوید که نور مال حلبهایی است که آویزان کرده تا لاشخورها را فراری بدهد.

Nobate Leili Serial Part 3

لیلی می گوید که کسی هم او را صدا می کرده.مرد از لیلی می خواهد که پلک نزند و ساکت باشد تا بتواند چشمهایش را بخواند.مرد می گوید که دنبالی گلی می گردد که در هشت سالگی دیده است و گل در یک کاغذ که نمی سوخته مخفی شده بوده،او می خواهد که راز کاغذ را بفهمد تا بداند که چه چیزی باعث مرگ‌ مادرش شده،

اما بی قراری او از این است که از آن روز باور کرده که ماورالطبیعه وجود دارد و اگر راز گل یا کاغذ را بفهمد می تواند مادرش را برگرداند.

لیلی شروع به گریستن می کند و می گوید  که حاضر است بمیرد تا به آن روز برگردد و جلوی مرگ مادرش را بگیرد.مرد از او می خواهد که گریه نکند تا بتواند چشمهایش را بخواند.او می گوید که به زودی مرگ را از رگ گردنش نزدیکتر می بیند و چیزی که می خواهد را پیدا نمی کند،اما مسیرش از آنجا شروع می شود، روزی هم در آینده مادرش را می بیند.

مدتی بعد،لیلی همراه دوستش به روستای اردکان می رود.آنها بالای هر خانه عکس گلباد که لیلی به دنبال آن است را می بینند.

پیرزنی از آنجا رد می شود.لیلی و دوستش به دنبال او می دوند و می پرسند که ساکنان روستا کجا هستند؟زن می گوید که مدتها پیش روستا را ترک کرده اند و نمی داند که کجا رفته اند.دوست لیلی می پرسد کسی هست که بداند؟زن می گوید که فقط یک نفر هست.

بیشتر ببینید:

مدتی بعد لیلی و دوستش پیش پیرمردی که در کنار پلی قدیمی که از آثار باستانی است عکاسی می کند می روند.پیرمرد عکاس است و روزگارش را با عکاسی با لباس محلی از مردم در کنار جاذبه های توریستی می گذراند.

این را هم ببینید:  سریال با منیجرم تماس بگیر قسمت ۱۳۵ صد و سی و پنجم

لیلی از او می پرسد که می داند که مردم روستا به کجا رفته اند؟پیرمرد می گوید که آنها هفتاد سال پیش روستا را ترک کردند و آخرین آنها دختری بود که به بخارست رفت و قبل از رفتن پسری را دوست داشت که نتواتست با او زندگی کند،هنگام رفتن عکس صورتش را کشید و به پسر داد چون فکر می کرد که ممکن است پسر فراموشش کند.

پیرمرد در حین حرف زدن با لیلی در کیفش به دنبال نقاشی می گردد.او نقاشی را از کیفش در می آورد و آن را با صورت لیلی مقایسه می کند و اشک می ریزد.

سپس می نشیند و چشمهایش را می بندد.لیلی که ترسیده است پیرمرد را تکان می دهد و متوجه می شود که او مرده است،سپس به نقاشی در دست او نگاه می کند و می بیند که تصویر صورت خودش است.

مدتی بعد،لیلی در اتاقی در یک کاروانسرا نشسته است و به نقاشی که مال پیرمرد بود نگاه می کند.دوست لیلی در می زند و می گوید که به کلانتری رفته و صورت جلسه را امضا کرده.

پیرمرد هیچ کس را نداشته و فقط یک عمر چشم انتظار دختری که دوستش داشته بوده،شاید هم در آخر چون انتظارش به پایان رسیده مرده است‌.او می گوید که می خواهد بیرون برود و لیلی هم هر چقدر …

… پیرزنی کور می ایستد و از او می خواهد که کمکش کند تا شوهرش را بکشد.پیرزن کور در جهانی دیگر،

مادر لیلی بوده است.پیرزن می گوید که خیلی سخت است و شاید دیر شده باشد.زن می گوید که حاضر است جانش را هم بدهد تا این وضعیت را پایان دهد.پیرزن می پرسد که اینبار نوبت کیست؟زن می گوید که نوبت برادرزاده اش است.

پیرزن می پرسد که به خاطر عمر جاودانه شوهر او چند جوان باید بمیرند؟

زن می گوید که برای همین می خواهد شوهرش را بکشد.پیرزن می گوید که دوازده سال پیش داشت همین کار را می کرد که مانعش شدند.

این را هم ببینید:  دانلود سریال خاتون قسمت ۲۳ بیست و سه

زن می گوید که آنموقع ناتوان بود،ولی الان تغییر کرده است.پیرزن می گوید که در دنیایی که مادر او و مادربزرگ خودش از آن آمده اند،کتابی وجود دارد که پاسخ پرسشهایشان در آن است و باید کتاب را پیدا کنند.

زن می گوید که چندین سال است کسی همچین کاری نکرده و آخرین نفر مادرش بوده است.پیرزن می گوید که دروازه اصلی مخفی است،اما می توان دالان هایی را پیدا کرد و خودش مدتها بعد از مادرش توانست از یکی از دالان‌ها عبور کند.در جهان دیگر نام جایی که آنها به آن می گویند گلان،گیلان است و آنجا به حس کشنده فقدان می گویند تاسیان،جریان‌های فقدان باعث می شود که دالانها باز بمانند.

باید یک شی پیدا کند که از آن جهان آمده باشد.هر شی را یک فرد به همراه آورده است و حتما فردی در آن جهان هست که منتظر سفر کرده اش باشد، حتی اگر زمان آن آدم را از بین برده باشد احساس فقدان از بین نرفته است و نبود شی یادآور نبود آن آدم است.

زن می پرسد که نام کتابی که باید پیدایش کند چیست؟ پیرزن می گوید که نام کتاب نوبت لیلی است کاری از هانیبال قیروانی،راز و رمزی در کتاب است که اگر پیدایش کند می تواند به این نفرین پایان بدهد.

همسر بهرام گور به کاخ بر می گردد و به یاد می آورد که پیرزن گفته بود که پیدا کردن آن شی نباید سخت باشد،

چون تعدای از آن را خواهر او در کاخ چیده بود،اما او به شهد جهان افروز هم نیاز دارد.باید به رومان دره برود و درختی را پیدا کند که فقط سالی یک بار پنج میوه می دهد، میوه های آن را بجوشاند و پنج قطره از آن را در لیوان آبی بریزد‌.

سپس در حالیکه شی را در دستش گرفته است جرعه جرعه آب را بنوشد،به جز جرعه آخر و با هر جرعه کمی از عمرش کم می شود و دردی مانند مرگ جانش را می گیرد،اما اگر طاقت بیاورد و شی را در دستش نگه دارد دالان را می بیند.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.