سریال امانت قسمت ۳۵۷ سیصد و پنجاه و هفت

 

سحر بعد از قدم زدن کنار دریا به عمارت می رود.او با خود می گوید که به یامان گفته که به او اعتماد دارد،اما اصلا او را نمی شناسد.

سحر که وارد عمارت میشود، یوسف را در حال گریستن می بیند.یوسف می گوید که دوستش او را هول داده و غذایش را از او گرفته.یامان می گوید که دوستش کار اشتباهی کرده و باید به او بگوید که اشتباه کرده،اگر هم متوجه نشد،باید به او نشان بدهد که قوی و جسور است،چون کسی که مورد ظلم قرار می گیرد باید به اندازه فرد ظالم قوی باشد و اگر نه عدالت برقرار نمی شود.یوسف می رود تا دست و صورتش را بشوید.سحر می گوید که درست نیست به بچه یاد بدهد که جواب خشنوت را با خشونت بدهد.یامان می گوید که توصیه به خشونت نکرده و فقط گفته که باید از خودش محافظت کند‌.سحر با خود می گوید که شاید اتفاقات در اخبار برای محافظت از خانواده بوده است.

سحر به اتاقش می رود.زحل به او پیام می دهد و می گوید که لینک اخبار را برایش می فرستد،شاید  بخواهد دوباره آن را ببیند.

مدتی بعد یوسف پیش یامان می رود و هنوز به خاطر اتفاقی که در مدرسه افتاده ناراحت است.یامان می گوید که می توانند سرخپوست بازی کنند و با پتو در خانه چادر درست می کنند.مدتی بعد یوسف که کلاه سرخپوستی به سرش گذاشته به اتاق سحر می رود و از او می خواهد که بیاید با هم بازی کنند.سحر،یوسف،ضیا و چیچک با هم بازی می کنند و یامان آنها را تماشا می کند.سحر پیش یامان می رود و می گوید که یوسف با این بازی خیلی خوشحال شده.یامان می گوید که بازی فقط برای یوسف نبوده و هفته پیش که او کنجکاو بچگیش شده بود با فرات تماس گرفت و از او راجب بازی های بچگیش پرسید.فرات هم گفته بود که سحر سرخپوست بازی را خیلی دوست داشت.یامان می رود و برای سحر یک خرس عروسکی می آورد.او می گوید که اسم این خرس توفی است و از اسباب بازی های مورد علاقه او در دوران کودکی بوده و آن را از مامان نادره مادر شیری او گرفته است.

این را هم ببینید:  دانلود سریال خاتون قسمت ۲۳ بیست و سه

سحر به اتاقش می رود.او با زحل تماس می گیرد و می گوید که درباره یامان اشتباه فکر می کند و حتما در اخبار به او تهمت زده اند.سحر به زحل می گوید که به یامان کاملا اطمینان دارد.

بیشتر ببینید:

یامان در اتاقش است که ندیم با او تماس می گیرد و می گوید که هفته پیش زحل در زندان رگش را زده و وقتی که به بیمارستان رفته فرار کرده،ندیم می ترسد که زحل بخواهد به سحر آسیب بزند.یامان لیوانی را می شکند و با فریاد می گوید:《من یامان کرمعلی هستم،به کسی که وارد محدوده من بشه رحم نمی کنم،اونو پیدا می کنم و نابودش می کنم》سحر که می خواهد با سینی قهوه وارد اتاق شود حرفهای یامان را می شنود و با وحشت به او نگاه می کند.سحر به اتاقش می رود و با خود می گوید که شاید نازلی حق داشته باشد و یامان واقعا آدمی که می شناسد نباشد.او با سرعت با زحل تماس می گیرد و می گوید که حق با او بوده و الان شنیده که یامان با عصبانیت فردی را تهدید می کرده که نابودش می کند.زحل می گوید که اینجور آدمها تهدیدهایشان را عملی می کنند و خوب بلدند که چطور جانور درونشان را پنهان کنند و خودشان را خوش قلب نشان بدهند.زحل بعد از قطع تماس می گوید:《حالا ببینم با شک هایی که مثل خوره میخورتت چیکار می کنی سحر خانم》

این را هم ببینید:  سریال پزشک دهکده قسمت ۱ اول

ولکان علی را با دستان بسته به خانه یکی از آشنایانش می برد.او مردی که در را باز می کند را با ضربه اسلحه بیهوش می کند و علی را به داخل خانه می برد دستانش را به لوله گاز زنجیر می کند‌.

مدتی بعد سردرد ولکان شروع می شود.او گوشی اش را روی زمین می اندازد و می رود.علی از فرصت استفاده می کند و دستش را به گوشی می رساند و آدرس خانه را برای دویگو پیامک می کند.

دویگو فورا به تمام واحدها خبر می دهد و خودش به تنهایی به راه می افتد.

ولکان بر می گردد و از علی می پرسد که آدرس خانه را برای دویگو فرستاده؟علی می پرسد که نقشه اش چیست؟ولکان می گوید که امروز دویگو عشقش را با دست خودش خواهد کشت،اما خودش زنده می ماند و تا پایان عمر زجر می کشد.

او علی را به صندلی می بندد و روبروی در می گذارد،سپس روی میز جلوی علی اسلحه می گذارد و نخی را از دستگیره در به ماشه اسلحه وصل می کند‌،با باز شدن در،اسلحه به قلب علی شلیک می کند.

علی از ولکان می خواهد که خودش او را بکشد و این کار را با دویگو نکند.ولکان قبول نمی کند و دهان علی را می بندد.سپس با دویگو تماس می گیرد و می گوید که همانطور که او عشقش را از دست داد،دویگو هم عشقش را از دست می دهد.دویگو به ولکان التماس می کند که بگذارد برای بار آخر با علی صحبت کند.ولکان دهان علی را باز می کند و می گوید که اگر نقشه اش را لو بدهد مادر دویگو را می کشد.علی از دویگو می خواهد که دیگر به خاطر هیچ چیز خودش را مقصر نداند و سرزنش نکند.علی تاکید می کند که به خاطر تصمیم های آنی که نتیجه اش را نمیداند خودش را سرزنش نکند.ولکان گوشی را می گیرد و به دویگو می گوید که علی پشت درهای بسته منتظرش است.

این را هم ببینید:  سریال خسوف قسمت ۲۷ بیست و هفتم - تیزر
عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.