سریال اوچ کروش قسمت ۲۳ بیست و سه

 

شاهین توسط افراد زبیر تیر می خورد اما بعد از رفتن آنها به هوش می آید چون از قبل فکر همه چیز را کرده و جلیقه ی ضد گلوله به تن کرده است. او سوار ماشینش می شود و با عجله به سمت خانه اش حرکت می کند و با خود می گوید:« خوب شد منو زدین…یه جورایی نجاتم دادین.» شاهین چمدانش را می بندد و از توی گاوصندوق پول برمی دارد تا از دست کلیچ و بایبارس برای همیشه فرار کند اما در بین راه به یاد نریمان می افتد و دلش نمی آید او را تنها رها کند. او برای دیدن نریمان به خانه ی بایبارس می رود اما همانطور که حدس می زد نگهبانها جلویش را می گیرند و او را به گوشه ای می برند. یکی از افراد کلیچ اسلحه اش را به طرف شاهین می گیرد و به او می گوید:« آقا کلیچ دستور داد اگه زبیر نکشتت ما تو رو بکشیم.» شاهین که چاره ای ندارد به سیم آخر می زند و با یک بدلکاری فرز و ماهرانه اسلحه را از دست آدم کلیچ به زمین می اندازد و با نگهبانها کتک کاری می کند و آنها را می کشد.

خانواده ی کارتال همگی در بیمارستان در اتاق لیلا جمع شده اند و کارتال درمورد وضعیت پیش آمده مدام شوخی می کند و به لیلا می گوید دلیل اینکه تیر خورده انتخاب شوهر اشتباه است. افه از شوخی های آنها با این قضیه خوشش نمی آید و می گوید:« من نمی تونم مثل شما درمورد این ماجرا راحت حرف بزنم. زنی که دوسش داشتم تیر خورده تا انتقامم رو از اون یارو نگیرم آروم نمی شم.»

کلیچ بایبارس را به یکی از خانه های امن بایبارس می رساند و او را به دست یک تیم پزشکی ماهر می سپارد و خودش با نگرانی در خانه منتظر به هوش آمدن بایبارس می ماند و به او خون می دهد. افراد زبیر به آن خانه می آیند تا کلیچ را بکشند. شاهین به موقع از راه می رسد و کلیچ را نجات می دهد و به او می گوید:« دلیلی نداره که دیگه بهم اعتماد نداشته باشی…اگه نجاتت نمی دادم می مردی.» کلیچ می گوید:« آدمی که گفته بودم خاکش کنی رو نجات دادی و دفنش نکردی. این دلیل می شه بهت اعتماد نداشته باشم؟ به نظر من دلیل می شه. اگه بعد از این اتفاقاتی که افتاده بازم بتونی کنار من باشی می تونی باهام کار کنی.» او کلید خانه ی بایبارس را به شاهین می دهد و می گوید:« بگیر و دنبال عمه ت برو…زن بیچاره توی اون وضع خیلی منتظرت نمونه. تو در واقع برای نجات من هم نیومدی اومدی دنبال عمه ت. من وظیفه مو در قبال پدرم انجام دادم تو هم برو وظیفه ت رو انجام بده.» شاهین کلید را می گیرد و مات و مبهوت خودش را به خانه ی بایبارس می رساند. او جنازه ی نریمان را در پذیرایی می بیند و کنار او می نشیند و گریه می کند. مدتی بعد شاهین جنازه را سوار ماشین می کند و به محله ی چینگراکلی می برد. او در مقابل چشم مردم کنار حوض میدان محله می نشیند و جنازه ی نریمان را در آغوش می گیرد.

عمو حُسنی که جنازه ی نریمان را در آغوش شاهین دیده با کارتال تماس می گیرد و به او می گوید:« زود پاشین بیاین به محله…نریمان اینجاست…فلاکت شروع شده.» کارتال که درست و حسابی متوجه حرفهای حسنی نشده بهت زده به بقیه ی خانواده می گوید:« باید بریم محله…از فلاکت حرف می زنه.» مادربزرگ که قبل از همه می داند چه اتفاقی افتاده جلوتر راه می افتد و از بقیه هم می خواهد که به محله بیایند. همه به جز افه که می خواهد در کنار لیلا بماند راهی می شوند.

این را هم ببینید:  سریال امانت ۳۴۶ سیصد چهل و شش

در محله، کارتال و بقیه جنازه ی نریمان را در آغوش شاهین می بینند و شوکه می شوند. هالیده با صدای بلند گریه می کند و اوکتای جلو نمی رود و از همانجا راهش را می گیرد و می رود تا تنها باشد. کارتال و چتین جلو می روند و کنار جنازه ی نریمان می نشینند و گریه می کنند. شاهین به کارتال می گوید:« وقتی رفتم توی خونه بود. روی صورت زمین افتاده بود. از پشت بهش شلیک کردن.» او پاپوش های نوزادی ای که نریمان در آخرین لحظات عمرش با خودش داشته را به چتین می دهد. مادربزرگ به چتین می گوید که آن پاپوش ها مال خود اوست و گریه ی چتین شدت می گیرد.

نریمان به خواب لیلا می رود و او را نوازش می کند و به او می گوید:« همینکه حال تو خوبه برای من بسه.» وقتی نریمان در اتاق لیلا راه می رود ردی از خون پشت سرش جا می گذارد. لیلا نفس نفس زنان از خواب می پرد و سراغ خانواده اش را از افه می گیرد اما افه ماجرای رفتن آنها به محله را پنهان می کند و می گوید که بقیه در سالن بیمارستان نشسته اند.

بعد از اینکه کارتال و چتین و شاهین و هالیده بالای سر جنازه گریه می کنند، مادربزرگ جلو می رود و می گوید:« حالا من باید وظیفه مو انجام بدم…دخترمو از اینجا می برین، نماز میت رو می خونید و به خاک می سپریدش.» همه بلند می شوند و از او اطاعت می کنند. شاهین هم می خواهد همراه بقیه به مسجد برود اما کارتال به او اجازه نمی دهد. شاهین می گوید:« داداش باور کن من رفتم نجاتش بدم اما نرسیدم. نمی ذارم این کار کلیچ بی جواب بمونه. حسابشو می رسم.» کارتال به او اهمیتی نمی دهد و به راهش ادامه می دهد.

بایبارس به هوش می آید و همینکه چشمانش را باز می کند اسم بیریجیک را به زبان می آورد و دوباره بی حال می شود. کمی بعد که حالش سرجایش می آید دکتر به کلیچ می گوید:« بیمارهوشیار شدن و می خوان شمارو ببینن.» کلیچ نفس عمیقی می کشد و وارد اتاق می شود. بایبارس به او می گوید:« بیریجیک کجاست؟» کلیچ می گوید:« بابا بیریجیک رو از دست دادیم…وقتی می خواست به شما شلیک کنه منم وظیفه مو انجام دادم و برای نجات دادن شما بهش شلیک کردم.» بایبارس از او می خواهد که نزدیکتر بیاید. کلیچ کتش را درمی آورد و آستین بلوزش را بالا می دهد و جلو می رود. او چاقویی به بایبارس می دهد. بایبارس چاقو را می گیرد و آن را در دست کلیچ فرو می کند و درحالی که چاقو را در گوشت دست کلیچ می چرخاند با عصبانیت می گوید:« اگه می خواستی منو نجات بدی می تونستی به دست و پاش شلیک کنی اما این کارو نکردی…چرا؟ چون از چتین کینه داری و همونجوری که تو توی بچگی مادرت رو از دست دادی می خواستی اونم بدون مادر بمونه. درسته؟» در این لحظه او چاقو را بیرون می کشد و کلیچ جواب می دهد:« من جون شمارو نجات دادم بابا بقیه ش فقط داستانه.» بایبارس می گوید:« برو و پسرم چتین رو برام بیار…همون پسری که توی چشماش چشمای بیریجیک رو می بینم.» کلیچ اطاعت می کند و فورا برای پیدا کردن چتین دست به کار می شود. او به بیمارستان می رود تا شاید چتین را پیش لیلا پیدا کند.

بیشتر ببینید:

شاهین به تنهایی به مکان زبیر حمله می کند و افراد او را مقابل چشمانش می کشد و به او می گوید:« افرادت رو جمع کن، می ریم کلیچ رو بکشیم.»

این را هم ببینید:  سریال رویاها و واقعیت‌ها قسمت ۱۲ دوازدهم

در بیمارستان، وقتی که افه مشغول حرف زدن با باتو است کلیچ به اتاق لیلا می رود و متوجه می شود که کسی جز لیلا آنجا نیست. او به لیلا بلا به دور می گوید و از اتاق خارج می شود اما در سالن بیمارستان با افه رو به رو می شود. افه که قبلا عکس کلیچ را در گوشی چتین دیده زود به اتاق لیلا می رود و وقتی مطمئن می شود حال او خوب است دنبال کلیچ می رود. کلیچ با خونسردی از پله ها پایین می رود و در زیرزمین خلوت بیمارستان منتظر افه می ماند. او برای مبارزه با افه اعلام آمادگی می کند و افه به سمتش حمله می کند. کلیچ افه را به شدت کتک می زند و افه فقط موفق می شود چند مشت به صورت او بزند. وقتی افه روی زمین افتاده و کلیچ با میله به سمتش حمله می کند تا کارش را تمام کند، صدای لیلا در گوش افه می پیچد و او دوباره جان می گیرد و باز هم با کلیچ مبارزه می کند. وقتی صدای نگهبانهای بیمارستان می آید، کلیچ غیب می شود.

لیلا که به رفتار افه مشکوک شده گوشی پرستار را می گیرد و به شاهین زنگ می زند. شاهین به محض شنیدن صدای او گریه می کند و می گوید:« باور کن من رفتم دنبالش اما نتونستم کاری کنم. از کجا می دونستم می خواد به بایبارس شلیک کنه. از وقتی فهمید تو گلوله خوردی یه جوری شده بود. بدون خبر من خواسته بایبارس رو بکشه.» لیلا می گوید:« کیو می گی؟» شاهین با گریه ادامه می دهد:« کلیچ بهم گفت کاری که وظیفه ش بوده رو انجام داده و گفت منم برم کاری که وظیفه مو رو انجام بدم. اون کشته عمه مو. از پشت بهش شلیک کرده.» گوشی از دست لیلا می افتد. او با گریه از بیمارستان خارج می شود و به طرف محله می رود.

شاهین و زبیر و افراد او به یکی از خانه های بایبارس که مورد علاقه ی اوست می روند. شاهین بعد از لو دادن مکان بایبارس خود را عقب می کشد و از گوشه ای به ماجرا نظارت می کند. وقتی کلیچ برای پس گرفتن مکان وارد محوطه ی آنجا می شود، افراد زبیر به سمتش نشانه گیری می کنند. زبیر می گوید:« باید بخاطر از بین بردن جنسای من تاوان پس بدی.» اما او فرصت شلیک به کلیچ را پیدا نمی کند چون افراد کلیچ با اسلحه های دوربین دار از فاصله ی زیاد تمام افرادش را می کشند. کلیچ هم زبیر را می کشد و از آنجا خارج می شود و به افرادش می گوید که به محله ی کارتال بروند و چتین را برایش بیاورند.

هالیده دنبال اوکتای می رود و او را در خلوتگاه همیشگی اش پیدا می کند و به او می گوید:« حالا که خاله نریمان مارو تنها گذاشت تو دیگه تنهامون نذار بابابزرگ. دوباره دور هم جمع بشیم.» اوکتای احساساتی می شود و گریه می کند و همراه هالیده به قبرستان می رود. افه هم در میانه ی راه به لیلا می پیوندد و همراه او به قبرستان می رود. مردم محله در مراسم خاکسپاری نریمان شرکت می کنند. بعد از مراسم همه با هدایت مادربزرگ به طرف خانه ی قدیمی کارتال حرکت می کنند. مردم محله خانه را برای کارتال و خانواده اش تمیز کرده اند و منتظر برگشتن آنها هستند. اما کارتال وقتی وارد حیاط می شود به مادربزرگش می گوید:« من اینجا زندگی نمی کنم. این مردم یه وقتی منو دو هزار فروختن.» در این گیر و دار افراد کلیچ اسلحه به دست وارد حیاط می شوند. یکی از آنها به کارتال می گوید:« با شماها کاری نداریم. چتین رو به ما بدین و سرتون به کار خودتون باشه.» کارتال می گوید:« چتین خانواده ی منه. هیچ وقت اونو به شما نمی دم. اگه می خواید ببریدش اول باید از روی جنازه ی من و بعد هم از روی جنازه ی افه رد بشین.» افه هم حرف او را تایید می کند و چتین از این رفتار کارتال خوشحال می شود. افراد کلیچ دست بردار نیستند و چیزی نمانده که تیراندازی را شروع کنند. در همین موقع مردم محله با هرچه که دم دست دارند طبل می زنند و صدای بلند و هراس آوری در محله ایجاد می کنند. افراد کلیچ از اتحاد آنها می ترسند و عقب نشینی می کنند. کارتال رو به مردم محله می گوید:« دمتون گرم که دوباره نشون دادین هوای مارو دارین. ما هم تصمیم گرفتیم همینجا بمونیم.» مردم دست می زنند و هورا می کشند.

این را هم ببینید:  سریال اگر مردی عاشق شود، قسمت ۱۸ هجدهم

خانواده ی کارتال به خانه برمی گردند. کارتال در اتاقش با بهار درد دل می کند و جلوی او از ته دل برای نریمان گریه می کند و می گوید:« همش تقصیر منه. اما از کجا باید می دونستم عمه م بخاطر محافظت کردن از ما اون مرد رو انتخاب کرده. کاش اون روز از این خونه بیرونش نمی کردم.» بهار او را دلداری می دهد. ازطرفی چتین احساس غریبی می کند و در پذیرایی خانه تنها و ناراحت نشسته است که ناگهان اوکتای او را صدا می زند. چتین به یکی از اتاقهای خانه پیش اوکتای می رود و اوکتای به او می گوید:« چه رنگی دوست داری پسرم؟» مادربزرگ می گوید:« حالا این چیزا رو بعدا بپرس.» چتین با تعجب به انها نگاه می کند و اوکتای توضیح می دهد:« اینجا قبلا اتاق عروسمون بود. از هرچی که خوشت نمی یاد بگو عوضش کنیم. اینجا دیگه اتاق توعه. می دونم بابات خیلی پولدار بوده و از همه چی بهترینشو داشتی ببخش که ما تونستیم همینقدر فراهم کنیم.» چتین از خوشحالی گریه اش می گیرد. مادر بزرگ او را بغل می کند.

وقتی هوا تاریک می شود، کلیچ عکسی از کنیایی برای کارتال می فرستد و به او می گوید:« اگه می خوای کنیایی رو نجات بدی باید چتین رو بیاری.» کارتال و افه به چتین اجازه ی دخالت در این موضوع را نمی دهند و بدون او از خانه خارج می شوند. در نبود آنها چتین که نمی خواهد بخاطر او بلایی سر کسی بیاید با ماشین افه از خانه بیرون می رود. هالیده فورا این خبر را به کارتال می دهد. کارتال به افه می گوید:« تو توی ماشینت جی پی اس داشتی. تو دنبال چتین برو منم دنبال کنیایی می رم.» آنها از هم جدا می شوند. افه وقتی به ماشینش می رسد که چتین آن را در خیابان رها کرده و رفته است.

چتین به خانه ی بایبارس می رود و به او می گوید:« اومدم چی ازم می خوای؟» بایبارس از دیدن او خوشحال می شود و می گوید:« خوش اومدی پسرم.»

کارتال به مکان کلیچ می رود. کلیچ کنیایی را زخمی کرده اما او را نکشته است. او وقتی می بیند که کارتال دست خالی آمده با صدای بلند می گوید:« من از تو و خانوادت هیچی نمی خوام کارتال. من می خوام چتین پیش خانوادش برگرده.» کارتال می گوید:« چتین خانواده ی منه. اگه اونو می خوای باید اول منو بگیری. منو بگیر و کنیایی رو ول کن.» کلیچ که از آدم های نترس خوشش می آید و به آنها یک شانس می دهد می گوید:« تو نمی ترسی و شجاعی اما این واسه زنده نگه داشتنت کافی نیست. بیش از حد واسم دردسر درست کردی.» و اسلحه اش را روی سر کارتال می گذارد.

 

 

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.