سریال ساخت ایران فصل ۳ قسمت ۷ هفتم

 

غلام و مرتضی پیش فردی به نام فرید می روند.آنها فرید را در کافه ای می بینند و متوجه می شوند که او زن است.مرتضی می پرسد که اسم او فریده است؟فرید می گوید که اسم واقعی او نصرت است،چون پدرش آرزوی پسر داشت و هفت دختر نصیبش شد اسم او را اینطور گذاشت.فرید می گوید که فقط به خاطر ابی که آنها را معرفی کرده کمکشان می کند.او به آنها فلشی می دهد و می گوید که باید این را پشت کامپیوتر آژانس هواپیمایی وصل کنند،فایلی روی صفحه مانیتور می آید و آن را اجرا کنند تا سیستم هک شود،سپس پیش او برگردند.

مرتضی و غلام از کافه بیرون می آیند و مرتضی می گوید که مشخص بود که نصرت از او خوشش آمده است.غلام می پرسد که چرا باید از او خوشش بیاید؟مرتضی می گوید چون چشمانش مانند تیله رنگی است.

مدتی بعد،غلام و مرتضی به همراه ستاره و عاطفه به آژانس هواپیمایی می روند‌.عاطفه و ستاره وارد می شوند و وانمود می کنند که می خواهند بلیط بخرند،اما کارت عاطفه کار نمی کند و متصدی می رود تا دستگاه دیگری را امتحان کند.ستاره فلش را به کامپیوتر وصل می کند و سیستم را هک می کند.

مدتی بعد غلام و مرتضی پیش فرید می روند.فرید از آنها فامیلی سیاوش را می پرسد.غلام با ابی تماس می گیرد و می پرسد که فامیلی سیاوش چیست؟ابی می گوید که اسم واقعی سیاوش،فرهنگ بادکوبه است.

بیشتر ببینید:

فرید اسم او را چک می کند و متوجه می شود که به استانبول رفته و بلیط برگشتش هم یک ماه دیگر است.

غلام و مرتضی به خانه بر می گردند و شب سر شام از نوذر پول می خواهند که به ترکیه بروند.نوذر می گوید که پولی ندارد و اگر داشت هم نمی توانستند کاری کنند،چون ممنوع الخروج هستند.غلام می پرسد که باید چه کار کنند؟هاشم می گوید که سرهنگ دوستشان آشنایی دارد به نام حسن تخریبچی که می تواند به آنها کمک کند که قاچاقی از مرز رد بشوند.

فردا صبح،غلام و مرتضی به قهوه خانه به دنبال حسن تخریبچی می روند و می گویند که سرهنگ خسرو آنها را فرستاده است.حسن می گوید که باید پیاده از کوه و کمر بروند و برای هزینه سفرشان هم دو چمدان لباس محلی را از مرز رد کنند.حسن با مردی تماس می گیرد و می گوید که می خواهد دو نفر را از مرز رد کند.مرد در خانه ای است که داخل آن شبیه لابراتوار است و افرادی هم در حیاط مشغول رنگ کردن لباس هستند.

مرد قبول می کند.حسن به آنها می گوید که امشب حرکت می کنند و چمدان لباسها را هم برایشان می آورند.

شب غلام و مرتضی در خانه حسن هستند که مردی به در خانه می آید و چمدانها را به غلام می دهد.غلام از او شماره اش را می خواهد ولی مرد می گوید که لازم نیست و اگر اتفاقی افتاد خودشان با آنها تماس می گیرند.مدتی بعد،غلام و مرتضی وسایلشان را جمع کرده اند و می خواهند بروند.نوذر می پرسد که چرا لباس محلی باید پنهانی از مرز رد بشود؟مرتضی می گوید که داخل چمدان را نگاه کرده و لباسها سنگ دوزی شده اند.هاشم می گوید که حتما قاچاق سنگ است.در همین زمان ستاره با عجله وارد اتاق می شود و می گوید که که پلیس پشت در است.غلام و مرتضی از دیوار پشتی فرار می کنند.پلیس داخل خانه را می گردد و اثری از غلام و مرتضی پیدا نمی کند.غلام و مرتضی به خانه ابی می روند تا تکلیفشان مشخص بشود.فردی با غلام تماس می گیرد و می گوید که ماشینی به دنبال آنها فرستاده،فقط نباید به راننده چیزی درباره لباس‌های داخل چمدان بگویند.چند دقیقه بعد غلام و مرتضی سوار ماشین می شوند و ابی بدرقه شان می کند.بعد از رفتن آنها ابی می گوید:《همچین برین که دیگه برنگردین》

این را هم ببینید:  سریال جیران قسمت ۱۶ شانزدهم
عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.