سریال راز بقا قسمت ۶ شش

 

پدر بیتا در زندان نشسته و به زمانی که افشین همراه مادرش برای خواستگاری به خانه اش آمده بود فکر می کند.

افشین و مادرش برای خواستگاری به خانه بیتا آمده اند.آنها می خواهند بروند که پدر بیتا می رسد.او از دیدن افشین ناراحت می شود و از او می خواهد که با هم تنها صحبت کنند.او افشین را به حیاط می برد و می پرسد که آنجا چه کار می کند؟افشین می گوید که برای خواستگاری آمده است و اگر جرات دارد دخترش را ندهد.پدر بیتا می گوید که آنها نمی توانند با هم ازدواج کنند.افشین می گوید که چطور ایرادی نداشته که او با مادر پولدارش ازدواج کند،اما ازدواج او ایرادی دارد؟مادر افشین می آید و می پرسد که دارند چه کار می کنند؟پدر بیتا به همسردومش می پرسد که او می دانسته اینجا خانه همسر اول اوست،پس چرا برای خواستگاری آمده است؟مادر افشین می گوید که نمی دانسته اینجا خانه اوست.افشین می گوید که او آمده مادر پولدارش را گرفته تا بدهی هایش را صاف کند.مادر افشین می گوید که پدر بیتا از پولهایش خبر نداشته و به خاطر عشق با او ازدواج کرده است.

پدر بیتا به افشین قول می دهد که به خاطر بدهی هایش به زندان برود،در عوض او هم آبرویش را نبرد.افشین قبول می کند.

حاتم که فکر می کند رحیم به شرکت نوشان رفته، سوار کامیون شرکت می شود و به کارخانه می رود.او می خواهد پنهانی با ماشین وارد شرکت شود که راننده می فهمد و نگهبان را خبر می کند.آنها به زور حاتم را از ماشین پیاده می کنند.او با سرعت به داخل کارخانه می دود.در همین زمان رئیس کارخانه،دکتر شعرباف می خواهد با ماشین بیرون برود.حاتم جلوی ماشین می ایستد و به دکتر می گوید که هر شب سخنرانی های او را گوش می دهد تا بخوابد و عکس او را که در کیف پولش گذاشته نشانش می دهد.دکتر از او می خواهد که کنارش در ماشین بنشیند.

این را هم ببینید:  سریال سیب ممنوعه قسمت ۱۴۰ صد و چهل

مدتی بعد دکتر،حاتم را به دفترش می برد و می گوید که الان مهترین وظیفه اش این است که برادرش را برای امضا قرارداد تبلیغات به شرکت بیاورد.دکتر اعضای هیئت مدیره که روی تردمیل در حال ورزش کردن هستند را به حاتم نشان می دهد.حاتم می گوید که همسرش جراح معده است و می تواند آنها را عمل کن تا وزنشان کمتر شود.دکتر عکسی را روی دیوار به حاتم نشان می دهد و می گوید که این عکس مال زمان بازگشایی کارخانه است و آن زمان این دو نفر لاغر بودند.حاتم،افشین را در عکس می بیند و می پرسد که او کیست؟دکتر می گوید که او برادر زاده اش است.

بیشتر ببینید:

افشین در مزرعه ماینر ایستاده است.محافظش با عجله می آید و می گوید که برق کل محل قطع شده الان می فهمند که آنها دارند بیت کوین استخراج می کنند.افشین می گوید که مهم نیست و کار کشت و تولید نباید روی زمین بماند.

حاتم دو نفر از اعضای هیئت مدیره را به خانه ریحانه که در حیاط خانه مادرش است می برد و از او می خواهد که آنها را عمل کند.ریحانه می گوید که گفته بود دیگر برایش آدم چاق نیاورد و می خواهد آنها را بیرون کند که شاخه گلی پیدا می کند.او به حاتم می گوید که قبلا هیچوقت به او گل نداده بود.سپس می گوید که به خاطر کیانا قبول می کند که آنها را جراحی کند.خاندانی از پشت پنجره به آنها نگاه می کند و خدا را شکر می کند.شاخه گل را او در خانه ریحانه گذاشته بود و می خواهد که باعث ازدواج دوباره او و حاتم شود تا زینت خانم هم حاضر شود که با او ازدواج کند.

این را هم ببینید:  سریال جیران قسمت ۱۱ یازدهم

رحیم در رینگ بوکس است.مسابقه تمام شده و او که از حریفش کتک خورده با ناراحتی نشسته است.ایرج پیش او می آید و می گوید که گفته بود برای اینکه حرفهای قاچاقچی ها را فراموش کند به اینجا آمده،اما بیشتر ناراحت شده.رحیم می گوید که هر چقدر هم کتک بخورد حرفهای آنها را فراموش نمی کند،چون خانواده اش را تهدید کرده اند.او شروع به گریستن می کند و از ایرج می خواهد که اگر مرد به مادرش درباره قاچاقچی ها نگوید.حریف مسابقه رحیم او را می بیند و می گوید که به جای گریه کردن به کلاس بوکس برود تا اینجوری کتک نخورد.

رحیم به قرارش با بیتا در کافه می رود.بیتا می گوید که از رحیم خوشش می آید چون آدم رکی است،اما تا چند وقت دیگر با فردی که دوستش ندارد به اجبار ازدواج می کند و دیگر نمی توانند یکدیگر را ببینند.رحیم می گوید که خودش حساب افشین را می رسد.بیتا می گوید که همه چیز زندگیشان دست افشین است و کاری نمی تواند بکند.در همین زمان افشین می رسد و از بیتا می خواهد که سوار ماشین بشود.رحیم بیرون کافه می رود و بیتا را در حال رفتن تماشا می کند.او افشین را تهدید می کند و سوار تاکسی می شود.

رحیم در حال گریستن است.ناگهان فردی روی صورت او دستمالی آغشته به داروی بیهوشی می گذارد و او را بیهوش می کند.

 

مدتی بعد رحیم در بیابان به هوش می آید.او کامیونی را می بیند و به سمت آن می رود.ایرج در کامیون بیهوش است.رحیم او را به هوش می آورد و سوار کامیون می شود.گوشی موبایلی زنگ می خورد و رحیم جواب می‌دهد.برادر اردشیر،رئیس باند قاچاق پشت خط است و می گوید که به راه بیافتند و بار کامیون را تحویل بدهند.به نفعشان هست که ندانند به کجا می روند و بار کامیون چیست.خریدار خودش آنها را پیدا می کند و پولها را که تحویل گرفتند،راه را برگردند و خودش آنها را پیدا می کند.رحیم ماشین را روشن می کند و به راه می افتد.در راه افرادی به آنها شلیک می کنند و رحیم گلوله می خورد،ولی زنده می ماند.مدتی بعد آنها به قبیله ای می رسند که تمام افراد آن مسلح هستند.رئیس قبیله از چادر بیرون می آید و آنها را به داخل چادر دعوت می کند.رحیم و ایرج با ترس به چادر رئیس قبیله می روند.

این را هم ببینید:  سریال امانت ۳۴۶ سیصد چهل و شش
عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.