سریال امانت قسمت ۲۳۷ دویست و سی و هفت

 

سحر و یامان دست یکدیگر را می گیرند و به تراس می روند.ضیا سحر را می بیند و می گوید که مثل روز عروسی زیبا شده و فقط تاجش کم است.

زحل به چیچک می گوید که نقشه ای دارد و حالا که نتوانستند مانع آشتی کردنشان بشوند،لااقل امشب را خراب کنند.چیچک به آشپزخانه می رود و برای یوسف لیموناد درست می کند و چند قرص در آن می اندازد.او لیوان لیموناد را روی میز می گذارد و از یوسف می خواهد که آن را بخورد.یوسف می گوید که میل ندارد.در همین زمان نسلیهان می آید و می گوید که برای چیچک بسته پستی آمده است.چیچک می رود و بسته را تحویل می گیرد و وقتی بر می گردد می بیند که لیوان خالی روی میز است.او با خوشحالی می گوید که بالاخره لیموناد را خورد.

سحر و یامان پشت میز می نشینند تا شام بخورند.مدتی بعد یامان از سحر می پرسد که چرا چیزی نمی خورد؟سحر می گوید که انگار کبوتری در قلبش بال می زند و منتظر است که آرام شود.یامان می گوید وقتش است که کبوتر در قلبش را آزاد کند.سحر از یامان می خواهد قول بدهد که از این به بعد تحت هیچ شرایطی واقعیت را از او مخفی نکند.در همین زمان فردی کنار سحر و یامان می آید و ویولن می نوازد.یامان از سحر می خواهد که با هم برقصند‌.

زحل در اتاقش از چیچک می پرسد که کی داروی یوسف عمل می کند؟چیچک می گوید تا چند دقیقه دیگر.در همین زمان زحل دل درد می گیرد و از چیچک می خواهد که او را به توالت ببرد.

این را هم ببینید:  سریال ساخت ایران فصل ۳ قسمت ۱۰ دهم

نسلیهان در آشپزخانه مشغول شستن ظرف است که جنگر می رود و از او تشکر می کند‌.نسلیهان می گوید که امروز کار بدی کرده و لیموناد زحل را خورده،اما سریع جبرانش کرده و لیوان لیموناد یوسف را با آن عوض کرده است.

در تراس،یامان به سحر می گوید که امشب مهمان دیگری هم دارند و ستاره شمالی را به او نشان می دهد.او از سحر می خواهد که به هم قول بدهند که هرگز یکدیگر را گم نکنند.

بیشتر ببینید:

در همین زمان زنی به دروازه عمارت نزدیک می شود و می گوید:《ضیا،یامان،من برگشتم》ضیا که در باغچه است او را می بیند و می پرسد:《مامان تویی؟》ضیا به سمت دروازه می دود و مادرش را صدا می کند،ولی زن با عجله می رود.

سحر و یامان به اتاق خواب رفته اند و با یکدیگر صحبت می کنند.سحر گریه می کند و می گوید که اگر وقتی که به او شلیک کرد،او مرده بود،الان باید چه کار می کرد؟یامان او را دلداری می دهد.در همین زمان آنها صدای ضیا را در حیاط می شنوند و با عجله می روند.ضیا می خواهد از عمارت بیرون برود،اما نگهبان اجازه نمی دهد.او نگهبان را بر زمین می کوبد و با عجله می رود.یامان و سحر به دنبال ضیا می دوند و او را پیدا می کنند.ضیا گوشه ای نشسته و سرش را با دستانش گرفته و می گوید که مادرش برگشته است.

این را هم ببینید:  سریال آخرین تابستان قسمت ۳۱ سی و یک

دویگو بعد از شام برای خودش و مادرش چای می ریزد و می گوید که خیلی خوشحال است که همه چیز مثل قبل شده است.سمرا می گوید که فرزند را نمی توان دور انداخت و بعد از یاسمین فقط یکدیگر را دارند.سمرا می گوید که اگر یک بار دیگر بفهمد چیزی را درباره یاسمین از او مخفی کرده دیگر به صورتش نگاه نمی کند.دویگو به مادرش قول می دهد و می گوید خوشحال است که این بار را بخشیده شده.سمرا می گوید که به راحتی حاضر نمیشد که او را ببخشد و باید از کمیسر علی تشکر کند که با او حرف زده است.

در خانه عمه سلطان،علی سر میز شام نشسته است.عمه سلطان می گوید که بالاخره دل سمرا به رحم آمده و دویگو را به خانه راه داده است.علی بدون اینکه شام بخورد از خانه بیرون می رود.

دویگو به در خانه علی می رود تا از او تشکر کند.فرات می گوید که علی بیرون رفته و شاید در حیاط باشد.

علی در حیاط نشسته است و گردنبند ققنوس را در دست دارد.او پیش خود با کیراز حرف می زند و می گوید که اتفاقهایی دارد می افتد که نمی تواند مانع آنها شود و نکند که به دویگو علاقه مند شده است؟

در همین زمان دویگو پیش علی می رود.علی می گوید که اگر مسئله مهمی نیست باشد برای بعد و از خانه بیرون می رود.دویگو در انتظار علی در حیاط قدم می زند.وقتی که علی بر می گردد،دویگو از او معذرت می خواهد و می گوید که فقط خواسته از او تشکر کند.علی به دویگو بی اعتنایی می کند و می گوید که مهم نیست و می رود‌.

این را هم ببینید:  خاطرات محمود قربانی شوهر گوگوش : اعلیحضرت سیلی خورد!
عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.