سریال امانت قسمت ۲۳۸ دویست و سی و هشتم

یامان در تراس نشسته است که سحر برایش قهوه می‌برد و کنارش می نشیند‌.سحر می گوید که از این به بعد با هم هستند و مجبور نیست تنهایی مشکلاتش را تحمل کند.یامان برای سحر تعریف می کند که وقتی مادرش ترکشان کرد،ضیا چندین روز دم در خانه نشست و منتظر او بود،تا اینکه مریض شد و او را به سختی داخل خانه آوردند.وقتی که پدرشان مرد هم ضیا تا چندین روز نمی توانست آن را قبول کند،برای همین دیدن او در چنین شرایطی برایش خیلی سخت است.سحر دست یامان را می گیرد و می گوید که او کاملا با مادرش متفاوت است،مادرش تاریکی است و یامان نور است.

زحل هنوز از شب گذشته دل درد دارد.او از چیچک می پرسد که چرا حواسش را جمع نکرده و همچین بلایی بر سرش آورده است؟سحر وارد اتاق می شود و حال زحل را می پرسد.زحل می گوید که حالش خوب است و فقط سرما خورده است.سحر می گوید که به آشپزخانه می رود و از نسلیهان می خواهد که برایش دمنوش بیاورد.سحر که می رود،زحل چیچک را هم از اتاق بیرون می کند و می گوید که خیلی از دستش عصبانی است.

سحر و یامان برای ضیا آب پرتقال می برند.ضیا در حال صحبت کردن با عکس مادرش است.ضیا با دیدن یامان می خواهد عکس را پشت سرش پنهان کند،اما عکس از دستش می افتد.یامان آن را از روی زمین بر می دارد و پاره می کند.سپس به ضیا می گوید که در  این خانه هیچ تصویری از آن زن نباید وجود داشته باشد،چون او قاتل خانواده است.ضیا گریه می کند و از او می خواهد که تکه های پاره شده عکس را پس بدهد.یامان قبول نمی کند و از اتاق بیرون می رود.

این را هم ببینید:  قسمت ۱۱ سریال به نام عشق Adi Sevgi

سحر به دنبال یامان می رود.یامان به سحر می گوید که اگر دیشب واقعا مادرش به عمارت آمده بود او را زنده نمی گذاشت و تکه های عکس مادرش را آتش می زند.

بیشتر ببینید:

مادر یامان پیش بابا عارف می رود.بابا عارف از او می پرسد که اینجا چه کار می کند؟مادر یامان می گوید که عذاب کارهایی که کرده این همه سال رهایش نکرده و برگشته تا گذشته را جبران‌ کند.بابا عارف می گوید که خیلی سال قبل وقتی او را پیدا کرد و از او خواست که بیاید و پسرهایش را نگه دارد گفت:《من برای لذت بردن از زندگیل به دنیا اومدم،نه برای مادری کردن》

مادر یامان می گوید که پشیمان است و می خواهد که از پسرهایش ضیا و یامان معذرت بخواهد.بابا عارف می پرسد که چرا از پسرش علی معذرت خواهی نمی کند؟مادر یامان می گوید:《علی فکر می کنه من مردم،چجوری الان برم بگم من مامانتم》

بابا عارف می گوید که او اصلا به فکر علی نیست و دروغ می گوید.مادر یامان می گوید که سرطان دارد و در حال مردن است و می خواهد بچه هایش را ببیند.بابا عارف می گوید که وقتی سه پسرش را رها کرد و با مردی که دوستش داشت فرار کرد،به محض اینکه باردار شد آن مرد رهایش کرد و رفت،ولی وقتی که گشنه و تشنه گوشه خیابان مانده بود،خدا به دادش رسید و انسان‌هایی مهربان را سر راهش گذاشت،ولی وقتی که مردی که علی فکر می کرد پدرش است مرد،او علی را دم در خانه عمویش گذاشت و رفت،الان هم او اجازه نمی دهد که دوباره وارد زندگی پسرهایش شود و به آنها می گوید که علی برادرشان است.مادر یامان با ناراحتی می رود‌.

این را هم ببینید:  سریال امانت قسمت ۳۴۲ سیصد و چهل و دوم

در اداره پلیس،دویگو برای علی کباب آدانا سفارش داده و آن را روی میزش می گذارد و می گوید که از صبح غذا نخورده است.علی از دویگو می خواهد که به جایش تصمیم نگیرد و مگر روز اول نگفته بود که هر کس فقط به کار خودش برسد؟پس چرا الان در زندگی او دخالت می کند؟ایبو،فرات و کارا با تعجب به علی نگاه می کنند.دویگو به سرویس بهداشتی می رود و به صورت خودش در آیینه نگاه می کند و می گوید که خیلی احمق است،چون اولین نفری که به او اعتماد کرده،در اولین فرصتی که به دست آورده او را تحقیر کرده است.

دویگو برای گرفتن پرونده ای باید پیش علی برود،ولی او از دفتر بیرون رفته است.دویگو به دنبال علی می رود.علی از او می پرسد که چرا همه جا تعقیبش می کند؟دویگو از او می پرسد:《دردت چیه؟مشکلتو بگو》

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.