سریال داستان جزیره قسمت ۳ سوم

هازیران دختری که عاشق شلوغی شهر است، به دوستش می گوید که هرگز دلش نمی خواهد در یک جزیره دور افتاده و دور از شلوغی و سر و صدای مردم بماند. بعد از کنفرانس موفقش به رئیس شرکتی که در آن کار می کند می گوید که دلش می خواهد پروژه توکیو را به او بدهد چون عاشق شهر شلوغی مثل توکیو است. اما رئیس به او می گوید که اگر این موقعیت را می خواهد، باید اول کسی به اسم علی اوزگور را که در یک جزیره کارخانه بزرگی دارد را راضی کند تا زمین کارخانه را بفروشد چون سالهاست که این مرد لجباز و عصبی، اجازه این کار را به کسی نمیدهد. هازیران وقتی این را می شنود، با این که اصلا دوست ندارد به آن جزیره برود، قبول می کند. 

از ان طرف، پویراز، در جزیره در آرامش زندگی می کند و به مادربزرگ پیرش که در بستر افتاده رسیدگی می کند. وقتی یکی از دوستانش، بدون اجازه او توریست ها را برای بازدید از کارخانه زیتون می اورد، پویراز خیلی عصبانی می شود و همه را بیرون می کند. 

هازیران با دوستش بیرجیک راهی جزیزه می شوند. هازیران وقتی روی کشتی و دریاست، حس خوبی ندارد و استرس دارد. بیرجیک سعی می کند حواس او را پرت کند و در مورد باتور، دوست پسر قبلی او صحبت می کند. هازیران می گوید: «چرا در مورد باتور الان باهام حرف میزنی؟ ما فقط یه مدتی با هم بودیم و بعد هم که جدا شدیم! » 

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۵۳ پنجاه و سه

موقعی که هازیران و بیرجیک روی کشتی هستند و کشتی به مقصد می رسد، پویراز هم آنجاست. در یک لحظه وقتی هازیران دقیقا کنار پویراز ایستاده، باد موهای او را به هم می ریزد و پویراز که کنار او ایستاده از بوی موی او، چشمانش را می بنددهازیران در حالی که به خاطر همه چیز غر میزند، از جلوی او رد می شود. او و بیرجیک وارد شهر می شوند و به یک کافه ی کوچک محلی می روند و سفارش ماکیاتو و لاته میدهند که صاحب کافه که دختر جوانی است می گوید: «ما اینجا فقط قهوه ترک و شیرینی های خونگی داریم. » هازیران و بیرجیک مجبور می شوند همان را سفارش بدهد. هازیران با خوردن شیرینی خانگی، برای لحظه ای توی فکر می رود و می گوید: «عین شیرینی هایی هست که مادربزرگم واسم میاورد… » وقتی لیدر یک گروه در مورد چاهی که باعث می شود با انداختن سکه ای داخل آن عشق را پیدا کنید حرف میزند، هازیران پوزخند میزند و به بیرجیک می گوید: «فکر کن اینجا عاشق شی و تا آخر عمر مجبوری تو جزیره بمونی. » 

هازیران برای لحظه ای داخل کافه می شود که همان موقع صاحب آنجا با علی اوزگور بحث می کند و می گوید: «واقعا که رو مخ و اعصاب خرد کنی! » هازیران تا این را می شنود به بیرجیک می گوید: «واقعا تمام شهر از علی اوزگور متنفرن! » 

بیشتر ببینید:

هازیران و بیرجیک به ساحل می روند. همان لحظه هم پویراز در حالی که نیم تنه اش لخت است به دریا خیره شده و هازیران هم به او خیره می شود که پسر بچه ی نوجوانی کنار هازیران می نشیند تا با او لاس بزند که هازیران برای فرار از او می گوید: «دوست پسرم اونجاست! » پسر هم پیش پویراز می رود و می گوید: «داداش پویراز، دوست دخترت کنار ساحله. » پویراز تا این را می شنود، کمی جا می خورد!

هازیران همراه بقیه توریست ها وارد کارخانه زیتون می شود تا از اسناد آنجا عکس بگیرد و اگر آتویی می تواند گیر بیاورد که همان موقع پویراز داخل می شود و همه را بیرون می کند. هازیران تنها مانده و دنبال راه فراری است که با پویراز روبرو می شود. پویرایز با بدخلقی می گوید: «اینجا ملک شخصیه! محل توریستی نیست که سرتون رو انداختین پایین اومدین تو! » هازیران هم با عصبانیت می گوید: «شنیده بودم رئیستون خیلی آدم بد رفتاریه ولی واقعا خوش شانسه که کارکن بد رفتاری مثل شما داره! » و خودش از دری بیرون میرود که پویراز می گوید بهتر است از ان سمت نرود اما هازیران با لجبازی خارج می شود و با کفش های پاشنه بلندش توی گل گیر می کند و کلی هم غر میزند!

هازیران با خوشحالی به رئیسش زنگ میزند و می گوید: «طبق مدارک کارخونه داره ورشکست میشه و نیازی به تلاش ما نیست. علی اوزگور مجبوره اونجا رو بفروشه. » رئیس فورا از هازیران می خواهد مدارک را بفرستد تا به بانک نشان بدهند که بانک کار خودش را بکند و کارخانه را از چنگ علی اوزگور بیرون بکشد!

این را هم ببینید:  سریال آپارتمان بیگناهان قسمت ۱۹۵ صد و نود پنج

هازیران و بیرجیک تصمیم دارند بروند که همان موقع هازیران با خاله اش روبرو میشود. خاله از دیدن او خیلی خوشحال می شود چون سالهاست همدیگر را ندیده اند. هازیران هم در حالی که معذب شده مجبور می شود دعوت خاله را قبول کند و به خانه اش برود. بعد هم می پرسد: «چیشد با مامانم کلا دعواتون شد خاله؟ » خاله سکوت می کند و می گوید که بهتر است از مادرش بپرسدشب که مادر هازیران به او زنگ میزند تاکید می کند که اگر خاله اش را دید اصلا به او رو ندهد و هم صحبت نشود. هازیران هم حرفی در مورد این که همین الان هم در خانه ی خاله اش است حرفی نمیزند. 

هازیران و بیرجیک با عجله به سمت کشتی می روند تا به استانبول برگردند اما کشتی حرکت می کند و انها هم مجبور می شوند یک شب دیگر آنجا بمانند و هازیران از این بابت خیلی کلافه می شود. 

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.