سریال داستان جزیره قسمت ۴ چهارم

هازیران و پویراز همدیگر را می بوسند و هازیران بعد از این بوسه با خجالت می دود و می رود. پویراز هم که جا خورده به او خیره می ماند. هازیران از استرس راه را گم کرده و نمیداند باید کدام سمت برود که پویراز سر می رسد و آدرس درست را به هازیران می دهد. هازیران نمی تواند بدون پرسیدن این که چرا این حرکتش برای او سوال نشده برود و پویراز می گوید: «منتظرم خودت توضیح بدی! » هازیران با حرص می گوید: «سو تفاهم نشه! اون لحظه هیچ معنایی نداشتپویراز به سردی می گوید: «من از همین الان فراموشش کردم! » هازیران با عصبانیت به خانه اش برمیگردد و فورا همه چیز را برای بیریجک تعریف می کند و در آخر هم می گوید: «پویراز مثل یه تیکه سنگ میمونه. از این به بعد منم جوری وانمود میکنم که انگار اصلا اون بوسه اتفاق نیفتاده! »

 وقتی آلپر و ملیسا می فهمند که پویراز با هازیران در کار هتل شریک شده، خیلی تعجب می کنند چون این کارها از پویراز بعید بوده!

هازیران همین که از خانه اش بیرون می رود با پویراز روبرو می شود و فورا می گوید: «بهم گفتی اون لحظه و فراموش کردی اما الان اومدی خونه مو پیدا کردی و دنبالمی؟! » و پوزخند میزند که پویراز می گوید: «یکم جلوتر خونه منه! » هازیران با عصبانیت و خجالت زده می گوید: «یعنی من مجبورم هربار با تو رو در رو بشم؟! » پویرایز می گوید: نمیتونی چشمات رو بدزدی! » 

این را هم ببینید:  سریال از ما بهترون قسمت ۶۲ شصت و دو

صبح هازیران متوجه می شود مردم جزیره با لبخند به او چشم دوخته اند! او خبر ندارد که به گوش همه پیچیده که پویراز و او همدیگر را بوسیده اند. 

وقتی دوست ایدیل به او خبر میدهد که در شهر پیچیده پویراز و هازیران همدیگر را دیشب کنار اسکله بوسیده اند، ایدیل با حرص به نقطه ای خیره می شود و به محله می رود تا خودش از قضیه سر در بیاورد!

هازیران و پویراز به سمت ساختمان قدیمی می روند اما درهیچ کدام از کارها هم نظر نیستند. وقتی هازیران در مورد دیوارهای ساختمان غر میزند پایش به سنگی گیر می کند و کم مانده بیفتد که پویراز دست او را می گیرد و هردو به هم خیره می مانندهازیران فورا خودش را از او جدا می کند و وقتی پویراز به او نزدیک می شود و می گوید: «خراب کردن دیوار کاری نداره، تو یه روز همه چیز خراب میشه! » هازیران فکر می کند که پویراز بوسه دیشب را فراموش نکرده و اتفاقا با کنایه با او حرف زده. 

هازیران به پویراز می گوید: «لازم نیست انقدر با کنایه بهم متلک بندازی که اره اگه نمیخوای تو چشمام نگاه کنی چشمات رو بدزد و دیوار تو یه روز خراب میشه و عشق در جزیره و فلان! » پویراز می گوید: «من با کنایه حرف نزدم اگه بخوام حرفی بزنم مستقیم و رک میگمش! » و بعد می گوید: «به نظر من این تویی که همش داری به اون لحظه فکر میکنی! نهیر همه چیزو بهم گفته! » هازیران خیلی دستپاچه می شود و از پویراز می خواهد به او بگوید که نهیر چه حرفی زده اما پویراز سرش را گرم کار می کند. 

بیشتر ببینید:

هازیران وقتی می فهمد که کارگرها گفته اند که سه هفته دیگر تعمیرات ساختمان قدیمی تمام می شود، با نگرانی می گوید: «سه هفته خیلی زیاده! نمیشه! باید خیلی زود هتل رو افتتاح کنیم! » همن موقع هم به بیرجیک زنگ میزند و یکی از دوستان مشترکشان در مورد جشن عروسی دوستی که محل مناسبی پیدا نکرده حرف میزند و هازیران فورا می گوید: «چطوره بیاین به هتل ما! قبلش یه عکس از همون چیزی که همیشه تو عروسیش میخواسته رو براش میفرستم! » و با ذوق در مورد اولین کاری که برای هتل گرفته اند با پویراز صحبت می کند اما پویراز علاقه ای نشان نمیدهد و می گوید: «تا فردا نمیتونی چیزی که میخوای رو آماده کنی! » 

هازیران به محض دیدن نهیر از او می پرسد که در مورد دیشب به پویراز چه گفته؟ نهیر هم می گوید: «بهش گفتم جرئت حقیقت بازی میکردیم و من مجبورت کردم بری داداش پویراز رو ببوسی! » هازیران وقتی مطمئن می شود که همه چیز خوب است لبخند میزند و پیش پویراز در خیابان ها راه می روند که مردم دورشان جمع می شوند و به هردو تبریک می گویند! هازیران و پویراز جا خورده اند و ایدیل هم از دور با حرص به آن دو نگاه می کند که پویراز با صدای بلند رو به همه می گوید: «چیزی بین من و هازیران نیست. من و اون فقط شریک و همکار هم هستیم! » 

این را هم ببینید:  سریال سیب ممنوعه قسمت ۱۳۵ صد و سی پنج

دولگون از هاکان می خواهد به جزیره برگردد و سر از کار پویراز در بیاورد تا مبادا زمین از دستشان در برود! هاکان اصلا دوست ندارد به جزیره برگردد اما دولگون مجبورش می کند!

هازیران برای طراحی داخلی ساختمان هتل، از دوستش گورکم خواسته تا به جزیره بیاید و پویراز دنبال گورکم می رود. گورکم زیادی افاده ای است و وقتی سوئیتی که قرار است آنجا بماند را می بیند و جکوزی و ماساژوری نمی بیند از انجا فرار می کند و پیش خاله ی هازیران می رود!

ایدیل با لبخند روی لبش به هازیران سر میزند و کیکی که خودش پخته را به او میدهد و می گوید: «به نظرم کار هتلتون نمیگیره اخه اینجا توریست آن چنانی نمیاد! فکر نکنم تو هم زیاد اینجا دووم بیاری. دخترهای شهری جزیره مارو کسل کننده میدونن! خیلیاشون هم عاشق پسرامون شدن اما نتیجه ای نداشته! » هازیران که هیچ از او خوشش نیامده فقط لبخند زورکی میزند!

بیریجیک به خاطر هازیران به جزیره می آید تا پیش او  بماند اما با دیدن خانه ی او و وضعیت آنجا، تصمیم می گیرد ماندن در سوئیت را انتخاب کند! 

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.