سریال داستان جزیره قسمت ۱۲ دوازدهم

اگورکم به هازیران می گوید که زینب حسابی شک کرده که آنها در یونان نیستند و باید یک کاری بکنند که ثابت کنند حتما در یونان هستند. به همین خاطر مراسم بشقاب شکستن را اجرا می کند و پویراز و دوستانش از دیدن این صحنه جا می خورند! در ویدیویی که گورکم برای زینب می فرستد، ناگهان زینب متوجه وجود سلما می شود و شکش به یقین تبدیل می شود و همان لحظه بلیط رفتن به جزیره را می خرد!

هازیران به خاطر بی تفاوتی پویراز نسبت به رفتن او، مطمئن می شود که باید برود. پویراز از رفتن او خیلی ناراحت است و به جایی که قبلا با هازیران رفته بودند می رود و غصه می خورد.

دوست ایدیل به او با خوشحالی خبر میدهد که هازیران قصد دارد از جزیره برود و ایدیل واقعا خوشحال می شود. 

هازیران قبل از رفتن به پویراز می گوید: «نمیخوام اینجوری برم که انگار همه کارارو گردن تو انداختم. بیا در مورد کارای هتل حرف بزنیم. » اما پویراز می گوید: «کارهای هتل از این جا به بعد به تو مربوط نیست. » هازیران با عصبانیت می گوید: «نه تو و نه هتل دیگه برام مهم نیست. مگه اینجا چی داشت که یادم بیارم؟! هیچی! » پویراز می گوید: «واسه منم همینطور. هازیران برای من یکی از ۱۲ ماه از ساله جز اون معنای دیگه ای نداره! » 

بیشتر ببینید:

هازیران به خانه اش برمیگردد و سر کلاغی که همیشه روی درخت کنار خانه اش است دوباره غر میزند اما قبل از رفتن برایش غذا هم می ریزد. 

هازیران قبل از افتتاحیه هتل، شامی ترتیب میدهد و همه دوستان و عزیزانش در جزیره را دعوت می کند. حتی محسن آشپز برایش سوشی هم می اورد. هازیران با بغض، از سوشی می خورد و زودتر از همه میز را ترک می کند. 

شب پویراز زوربا را ناز می کند و می گوید: «بهت گفته بودم به هازیران عادت نکن. هروقت به کسی عادت میکنی ترکت میکنن… » صبح هازیران قبل از رفتن به او سر میزند و انگار منتظر است تا پویراز به او بگوید که بمان. پویراز هم دوست دارد این کلمه را به زبان بیاورد اما غرورش اجازه نمیدهد. از ان طرف دوستان هازیران و پویراز، سعی می کنند تا می توانند وقت هازیران را تلف کنند تا به کشتی نرسد اما ایدیل تا این را می شنود خودش ماشینی برمیدارد و سراغ هازیران می رود تا او را به اسکله برساند. هازیران که از خدایش بود تا از کشتی جا بماند، با بدخلقی سوار ماشین ایدیل می شود. 

پویراز به سمت خانه هازیران می رود که می بیند او یادداشتی برای کلاغ گذاشته و نوشته: ببخشید که سرت داد کشیدمپویراز لبخند میزند و بعد هم به هتل می رود که می بیند هازیران برایش فنجانی که رویش نوشته بخند، گذاشته و در یادداشتی نوشته: نمیخوام با دعوا باهات جدا بشم. اگه جای تو بودم به جات میخندیدم. چون تو اصلا نمیخندی و نمیدونی که یکی از اصول اولیه هتل داری داشتن لبخند روی صورته. الان تنهایی با مشتری ها عین من رفتار نکن و بهشون نگو برین! پویراز وقتی این را می بیند، تصمیم خودش را می گیرد و دوان دوان و با عجله راه می افتد تا مانع رفتن هازیران بشود. اما از آن طرف ایدیل هازیران را با خوشحالی به اسکله می رساند و هازیران در حالی که مدام پشت سرش را نگاه می کند و منتظر آمدن پویراز است، سوار کشتی می شود. چیزی به رفتنش نمانده که پویراز خودش را می رساند و با صدای بلند هازیران را صدا می کند و می گوید: «هازیران نرو… » 

این را هم ببینید:  سریال راهزنان قسمت ۲۵۷ دویست و پنجاه هفت
عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.