روزگاری در چوکوروا | قسمت ۱۲۷

مهمت به بیروت پیش دوست عبدالقدیر می رود و متوجه می شود که فکرت و چتین به سمت سفارت رفته اند. او خودش را به آنجا رسانده و فکرت را میبیند که روی زمین افتاده و تیر خورده است. مهمت به کمک چتین فکرت را سوار ماشین میکند تا به بیمارستان برساند.

لطفیه و زلیخا با نگرانی در عمارت اخبار جنگ را دنبال می‌کنند و ناراحت و آشفته هستند‌.

شب فکرت در بیمارستان به هوش آمده و چتین به او می‌گوید که آنها در بیمارستان دولتی در شام هستند و مهمت جان آنها را نجات داده است. 

بتول با یک جعبه هدیه دم خانه شرمین می رود تا دل او را به دست بیاورد. شرمین از دیدن بتول عصبانی شده و با داد و فریاد از او میخواهد که برود و می‌گوید که او با مردی همسن پدرش رابطه دارد و آبروی او را برده است. چولاک که بتول را رسانده بود داخل آمده و بتول را که گریه میکند همراه خودش می برد. 

روز بعد لطفیه با نگرانی در حیاط قدم می زند و گریه میکند. فکرت و چتین با ماشین به عمارت می آیند و لطفیه از دیدن آنها غافلگیر و خوشحال می شود. او از اینکه کتف فکرت تیر خورده است ناراحت می شود. فکرت به زلیخا می‌گوید که تحقیق کرده و متوجه شده است که مهمت، هاکان گوموش اوغلو نیست. همان لحظه مهمت نیز می رسد. فکرت می‌گوید که او جان آنها را نجات داده است. زلیخا متاثر می شود. 

زلیخا و مهمت در ماشین هستند. زلیخا بابت شک به مهمت از او معذرت خواهی میکند. 

فکرت و چتین در کارخانه هستند. فکرت می‌گوید‌ که نمی‌داند کار درستی کرده است که حقیقت را به زلیخا نگفته است یا نه، اما آنها جانشان را به مهمت مدیون هستند.

این را هم ببینید:  سریال آخرین تابستان قسمت ۲۸ بیست و هشتم

در خانه چولاک ، چاووش ، دستیار او خبر میدهد که فعلا کسی رقم پایین تری از آنها پیشنهاد نداده است. چولاک می‌گوید‌ که آنها برنده مناقصه‌ خواهند بود. 

بعد از اینکه چولاک از خانه می رود، عبدالقدیر پنهانی داخل خانه او می رود. بتول از دیدن او شوکه می شود. عبدالقدیر از او میخواهد که مبلغ پیشنهادی چولاک را بگوید. بتول می‌گوید که خبر ندارد و چولاک به او چیزی نگفته است. عبدالقدیر با تهدید می‌گوید‌ که باید بفهمد و به او خبر بدهد. او سپس بی مقدمه بتول را می بوسد و او را روی تخت می اندازد. 

بعد از رفتن عبدالقدیر ، بتول به رستوران پیش چولاک می رود و از اینکه او مبلغ پیشنهادی اش را ای بتول پنهان میکند از او گلایه میکند. 

وهاب در مغازه عبدالقدیر پیش مهمت آمده و می‌گوید که نتوانسته است بایرام را پیدا کند. مهمت عصبی شده و می‌گوید‌ که هر طور شده باید او را پیدا کند.

وهاب به کارخانه پیش فکرت می رود و یادآوری میکند که او به خواسته آنها عمل کرده و حالا صندوقچه اش را می خواهد. چتین صندوق را به وهاب می دهد. وهاب متوجه می شود که صندوق خالی است و عصبانی می شود و با فکرت دعوا میکند. فکرت وهاب را از آنجا بیرون می کند. 

در رستوران ، چولاک برگه های مناقصه را به بتول نشان می دهد. بتول پنهانی با عبدالقدیر تماس گرفته و مبلغ چولاک را به او می‌گوید.

بیشتر ببینید:

عبدالقدیر پیش مهمت رفته و ماجرا را به او می‌گوید و مبلغ چولاک را نیز به او می گوید.

مهمت به شرکت پیش زلیخا می رود و خبر می دهد که شنیده است یکی از شرکتها در آنتالیا مبلغ پایینتری پیشنهاد داده است و آنها باید مبلغ خودشان را از آن شرکت کمتر اعلام کنند.

شب زلیخا آماده شده و به همراه مهمت به کلوپ شهر برای مزایده می روند. لطفیه نیز برای کارهای شهرداری با شهردار قرار دارد و بیرون می رود. فکرت در خانه با بچه ها می ماند. 

در کلوپ شهر همه جمع شده اند. چولاک نیز به همراه بتول می آید. بتول نگران است و عبدالقدیر نیز مدام به او نگاه میکند. کمی بعد رادیو خبر مناقصه را پخش کرده و برنده نهایی را شرکت یامان معرفی میکند. چولاک از شنیدن این خبر جا خورده و عصبی می شود، اما به رویش نمی آورد و به زلیخا و مهمت تبریک می‌گوید.

فکرت در اتاق کنار بچه ها خوابش می برد. وهاب پنهانی وارد عمارت شده و به اتاق زلیخا می رود و ادکلن او را برداشته و در کمدش دنبال لباسهای او می گردد. همان لحظه فکرت به اتاق زلیخا رفته و با دیدن وهاب عصبانی می شود. او وهاب را بیرون برده و کتک می زند‌.

وقتی عبدالقدیر به مغازه برمی‌گردد ، وهاب را با دست و دهان بسته روی ماشین می بیند. سپس فکرت با اسلحه مقابل عبدالقدیر آمده و در مورد کار وهاب به او با تهدید می‌گوید‌ که اگر یک بار دیگر وهاب به زلیخا نزدیک بشود او را می کشد. سپس می رود. 

در خانه چولاک با عصبانیت با بتول دعوا کرده و می‌گوید که او مبلغ آنها را لو داده است. بتول چنین چیزی را انکار کرده و می‌گوید که او خودش با زلیخا دشمن است و چنین کاری نمی‌کند. چولاک به …

این را هم ببینید:  سریال سه خواهر قسمت ۱۰ دهم

… می‌گوید که با هم به همراه بچه ها با کشتی به سفر بروند و داخل دریا عقد کنند. مهمت جا خورده و خوشحال می شود و قبول میکند. 

مهمت به آنتالیا رفته و به گونگور می‌گوید که قرار است با زلیخا ازدواج کند و میخواهد حقیقت را به او بگوید و وقتی زلیخا بفهمد که مهمت برای دولت کار کرده است، او را درک خواهد کرد. گونگور ابتدا مخالفت کرده اما وقتی اصرار مهمت را می‌بیند ، از او میخواهد که تا روز پنجم سفر صبر کند تا مأموریت افراد آنها تمام شود تا بتواند با مدرک به زلیخا ثابت کند. مهمت قبول میکند‌.

فکرت به عمارت رفته و به لطفیه می‌گوید که نظیره چند روز به شهرستان رفته است. بعد از رفتن فکرت ، لطفیه از فادیک میخواهد که با هم برای نظافت خانه فکرت بروند‌.

لطفیه به اتاق زلیخا رفته و او را مشغول جمع کردن چمدان می‌بیند. زلیخا به او خبر می دهد که قصد دارد به همراه بچه ها و مهمت به سفر برود و در آنجا با مهمت عقد کند. 

وقتی لطفیه و فادیک در خانه فکرت هستند ، لطفیه در حال جمع کردن لباسهای فکرت ، روزنامه ای که فکرت از بیروت آورده بود را میبیند و شوکه می شود. 

او سریع خودش را به عمارت می رساند و به زلیخا که در حال رفتن است، خبر می دهد که او نباید با مهمت ازدواج کند. سپس روزنامه را به زلیخا نشان می دهد. زلیخا شوکه می شود.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.