سریال امانت قسمت ۳۰۸ دوبله فارسی | ۲۳۲ زیرنویس چسبیده فارسی

سحر، یوسف، ضیا و یامان سر میز شام نشسته اند و غذا می خورند.عدالت و نسلیهان به آنها نگاه می کنند و با خوشحالی می گویند که سحر و یامان با هم آشتی کرده اند.چیچک حرفهای آنها را می شنود.او به اتاق زحل می رود.زحل در حال ورزش کردن با پایش است و از چیچک می پرسد که چرا ناراحت است؟چیچک می گوید که سحر و یامان با هم آشتی کرده اند و مانند زن و شوهر رفتار می کنند.زحل عصبانی می شود.

یامان وارد اتاقش می شود و وسایل سحر را روی تخت خوابش می بیند.سحر به اتاق یامان می رود و از او می پرسد که چرا وسایلش را بر می دارد؟مگر نگفته بود که فعلا نمی خواهد به اتاق او بیاید؟یامان می گوید که کار او نیست.در همین زمان آنها صدایی از سرویس بهداشتی می شنوند.آنها در سرویس بهداشتی را باز می کنند و یوسف را می بینند.

سحر از یوسف می پرسد که چرا وسایلش را به اتاق عمویش آورده است؟یوسف می گوید که سحر گفته بود کم کم با عمویش آشتی می کند،او هم خواسته کمکش کند و برای همین وسایلش را به اینجا آورده است.سحر از یوسف می خواهد که به اتاقش برود تا بعدا با هم صحبت کنند.یوسف که می رود،یامان از سحر می خواهد که از اتاقش نرود و دستان سحر را می گیرد.سحر زمانی را به یاد می آورد که یامان گفته بود که قاتل خواهرش است و دستان یامان را رها می کند و می رود.

فردا صبح،سحر و یامان،یوسف را به مدرسه می رسانند.یوسف از آنها می خواهد که پشت در مدرسه منتظرش نمانند،چون دیگر نمی ترسد و عادت کرده است.یوسف که می رود،یامان به سحر می گوید که می توانند با هم یک روزی عادی داشته باشند.آنها به پارکی زیبا می روند و کنار یکدیگر می نشینند.یامان از سحر می پرسد روزهایی که از هم جدا بودند به او فکر می کرد؟سحر می گوید که نمی توانست او را از فکرش بیرون کند.او از یامان می پرسد که وقتی از آنها دور بود چه کار می کرد؟یامان می گوید که دردش از زخم چاقو هم بدتر بود،اما راهی پیدا کرده بود تا دردش را کاهش دهد،او به محله قدیمی اش که کودکی و نوجوانی اش را در آنجا گذرانده بود می رفت.سحر می گوید که اگر می خواهد می توانند امروز به آنجا بروند.یامان سرش را تکان می دهد و لبخند می زند.

این را هم ببینید:  سریال امانت قسمت ۲۳۵ دویست و سی پنج

آنها با هم به محله قدیمی یامان می روند و یامان به سحر می گوید که می خواهد او را با خاله گولر آشنا کند.او برای سحر تعریف می کند که وقتی مادرش ترکشان کرد،خاله گولر از او و برادرهایش مواظبت کرد.

بیشتر ببینید:

دویگو شب در خانه علی خوابیده است که کابوس می بیند و از خواب بیدار می شود.علی پیش او می رود و حالش را می پرسد.دویگو می گوید که خواب دیده که یاسمین مرده است.سپس سرش را روی شانه علی می گذارد و می خوابد.فردا صبح دویگو بیدار می شود و از علی معذرت خواهی می کند.

دویگو در آشپزخانه مشغول صبحانه درست کردن است که علی وارد می شود.دویگو می گوید که خواسته لطفش را جبران کند.

عمه سلطان روی کاناپه در خانه دویگو خوابیده است که با صدای سمرا از خواب بیدار می شود.سمرا در حال پاره کردن لباس های دویگو با قیچی است و می گوید:《تو دیگه تو این خونه جایی نداری،دیگه نمی خوام ببینمت》

عمه سلطان به خانه اش بر می گردد و به یاسمین می گوید که مادرش هنوز عصبانی است.سپس چند لباس به او می دهد و می گوید که مادرش تمام لباسهایش را پاره کرده است و فقط همین ها را توانسته بیاورد.دویگو می گوید که حتما مادرش خیلی عصبانی است و الان فشارش بالا رفته است.او با مادرش تماس می گیرد ولی سمرا جواب تلفنش را نمی دهد.عمه سلطان از دویگو می خواهد که فعلا در خانه آنها بماند تا سمرا کمی آرام شود.

این را هم ببینید:  سریال امانت قسمت ۲۲۹ دویست و بیست و نه

مدتی بعد،دویگو و علی می خواهند پیش سمرا بروند و با او صحبت کنند.دویگو می رود لباسش را عوض کند.عمه سلطان به علی می گوید که سمرا خیلی عصبانی است و اگر بتواند دختر خودش را هم می کشد.دویگو وارد اتاق می شود.او پیراهن زیبایی که عمه سلطان برایش آورده را پوشیده است و علی نمی تواند از او چشم بردارد.

 

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.