سریال نوبت لیلی قسمت ۴ چهارم

این صفحه تا روز پخش قسمت سوم سریال نوبت لیلی با اطلاعات مرتبط با آن به روز خواهد شد.

دختری که شبیه لیلی است شبیه خواهر کوچکش ایستاده درباره اسطرلاب می‌پرسد. از او می‌خواهد که درباره رازها و اینکه از جهانی دیگر آمده‌اند به کسی نگوید.

 نقاشی پسر را از او می‌گیرد و به گذشته فکر می‌کند که او و پسر در یک شهر زندگی می‌کرده‌اند و دو نقاشی هست یکی دست پسر و یکی دست او از تصویر همدیگر.

می‌گوید که هدف فراموش نکردن است. قراری برای بار بعد در زیر پل گذاشته‌اند.

خواهر می‌پرسد چرا ترکش کردی؟‌ می‌گوید به مادرش قول داده بود از آن‌ها مراقبت کند. 

دختر بچه می‌پرسد قصد برگشت داری؟ از کجا مطمئن هستی زن شاه می‌شوی؟‌دختر می‌گوید تقدیر این است. 

به چند سال بعد برویم. 

بیشتر ببینید:

همسر بهرام گور به نقاشی پسر نگاه می‌کند. اسطرلاب را برداشته و از شهد جهان‌افزور می‌نوشد. او به روزهایی قدیمی می‌رود. دختری را با تبری در دست می‌بیند در مقابل خود. می‌کوشد دست دختر را بگیرد که او با تبر انگشت شصت را قطع می‌کند. او روی تبر خود می‌افتد و جان می‌دهد. در حالی که از دستش خون می‌چکد با آن گردنبند بیرون می‌رود. 

در جهانی دیگر، لیلی در کمد است و تارا از او می‌خواهد این وضعیت را پایان دهد. یک هفته است این کار ادامه داشته. تارا حاضر نیست تنهایش بگذارد و می‌گوید عمو خسرو دنبال پایان‌نامه‌اش است و می‌خواهند بدانند به تولد و تئاتر می‌رود؟

این را هم ببینید:  سریال امانت قسمت ۳۰۷ دوبله فارسی | ۲۳۱ زیرنویس چسبیده فارسی

تارا به نقاشی با صورتی شبیه لیلی اشاره می‌کند و از او پیگیر ماجرایش می‌شود. لیلی عصبانی شده و بیرونش می‌کند. 

مردی در یک ون زندگی می‌کند. دوستی به او می‌گوید که خانواده‌ای است که به زودی صاحبخانه اسباب آن‌ها را بیرون می‌ریزد. سالها. پیش مغازه و خانه را فروخته‌اند و همه پول را یک جا برای رهن داده‌اند. سوال این است که چرا بدبختند اگر تابلوی نگارگری را در دست دارند؟ دو حالت دارد. یا دستشان است ولی کامل نشده تا بفروشند یا این‌که دستشان نیست و آن را به فروشنده اصلی می‌رسانند تا بفهمند چرا پدرشان را کشته‌اند؟ قرار می‌شود از طریق نزدیکی به دختر کوچکشان ماجرا را بفهمند. که اگر دستشان بود او را بکشند. 

لیلی برای رفتن به جشن تولدی با تم سفیدبرفی در این نقش می‌رود. او با مردی به داخل آسانسور می‌رود. قراری برای تئاتر می‌گذارند. لیلی شب صدایی می‌شنود به پشت‌بام می‌رود و مردی را با شنل سیاه در پشت بام می‌بیند که در حال گشتن در وسایل است و کتاب گلباد را در دست دارد. او مثل کابوس‌های کودکی لیلی هیچ صورتی ندارد. او به لیلی نزدیک می‌شود. لیلی از روی زمین به او نگاه می‌کند. 

مرد پیشگو به او گفته بود مرگ را از رگ گردن به او نزدیک‌تر می‌بیند. لیلی به این جمله فکر می‌کند. ا

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.