سریال به سرنوشتت لبخند بزن – قسمت ۲ دوم

این سریال با نام دیگرش به تقدیرت لبخند بزن یا Gulumse Kaderine هم شناخته می‌شود.

سریال به سرنوشتت لبخند بزن محصولی از ت ر ت ۱ یا TRT1 در ترکیه است.

دو دختری که حالا از خوابگاه بیرون آمده‌اند راه استانبول را در پیش می‌گیرند. اما اتفاقاتی تازه در دنیایی بی‌رحم منتظر آن‌هاست. 

جاه طلبی‌ها دست از سر آن‌ها بر نمی‌دارد و البته آن قدر هشیار نیستند که بتوانند از پس همه بر بیایند. 

آکین در مقابل فرات قرار می‌گیرد. در برابر جان هم حالا دو زن قرار دارند که هر دو دنبال ازدواج با او هستند و به ثروت او چشم دوخته‌اند.

رقابت‌های داخل عمارت هم جای خود را دارند. 

و هر روز که می‌گذرد، به مرگ قدرت نزدیک‌تر می‌شویم. 

دختری در حال راه رفتن با شادی در خیابان است که ماشینی کمین ایستاده. راننده دستکش به دست به طرفش می‌آید. فیروزه، پرتقال خریده و در هنگام عبور از خیابان تصادف می‌کند. راننده با ماشین، فرار می‌کند. 

گردنبند زن را می‌بینیم که حالا گردن یک دختر جوان دیگر است. در پرورشگاه، خوابیده. نامش یارَن است. 

دوستش ادا بیدارش می‌کند. وقت خاموشی است و می‌خواهند با هم جایی بروند. از اتاق بیرون می‌آیند و یواشکی در پرورشگاه راه می‌روند. از آن‌جایی که مسئولان انتظامات آسایشگاه بیدارند، از راه دورتری می‌خواهند بروند. 

خودشان را به دفنه، دختر بچه‌ای که خودش را به خواب زده است و آماده‌است می‌رسانند. دفنه بیمار است و دستگاه تنفس به او وصل است. یارِن از فرار خبر ندارد و فکر می‌کند قرار است برای یک جشن تولد بروند. تولد دفنه است. سوپرایز دفنه این است که قرار است فرار کنند. 

وارد جایی می‌شوند که تاریک است. به اتاق فنی مدیریت می‌روند و همه چراغ‌ها را روشن می‌کنند. شهر بازی است. تمام دنیای اطرافشان پر از نور شده. 

دفنه بالای چرخ و فلک شمغ را فوت می‌کند. آرزوی او این است که یارَن دکتر شود و او را خوب کند چون مروه گفته می‌میرد. پایین که می‌آیند نگهبان دنبالشان می‌کند و فرار می‌کنند. این بار اول آن‌ها نیست که چنین کاری می‌کنند. 

در راه برگشت ادا با جان قرار دارد و می‌خواهد از بقیه جدا شود. 

فردا صبح ادا بازگشته. وارد خوابگاه می‌شود. دختر دیگری است که دشمن او هستند. نامش ایپک است و دو نوچه هم دارد. 

سیبلین خانم صدایش زده و او را خواسته است. از او می‌پرسد که این برای چندمین بار است که این کار را می‌کنید؟ شکایتش را کرده‌اند و همه چیز را هم فهمیده. ادا از در حمایت از یارین هم بر می‌آید و می‌گوید که وضعیت سلامتی دفنه این وسط ملاک بوده. سیبلین خانم می‌گوید که گزارش نمی‌کند به مدیریت ولی باید مراعات کند. 

۰

یارین دارد در کتابخانه کتاب می‌خواند و درس می‌خواند که ادا سر می‌رسد به او اطمینان می‌دهد که قبول می‌شوی. می‌خواهد ماجرای دیشب را برایش تعریف کند. با هم به جایی می‌روند که ادا می‌خواهد یارین را ببرد. 

آمده‌اند الیف را ببینند. الیف چند روزی است که برگشته. زن عمویش دم در بوده که آدم بداخلاقی است. الیف می‌گوید او کسی است که به خوابگاه فرستاده بودنش. 

برای بچه‌ها سوغاتی هم آورده و کیف به آن‌ها می‌دهد. از فروشگاه‌ها کش رفته. 

ادا می‌خواهد آن‌ها را راضی کند که به پارتیِ جان بیایند. 

مادربزرگ الیف می‌آید که نابیناست. او نابینای مادرزاد است.  ادا می‌خواهد از او بپرسد که به جان می‌رسد یا نه ؟ زن می‌گوید تو دختر بی‌عاری هستی و به هیچ چیزی فکر نمی‌کنی. فقط کافیه همه چیز به کام تو باشه چیز دیگه‌ای برات مهم نیست. به خواسته‌ات می‌رسی. چیزی که می‌خواهی اما عشق نیست. پولدار شدنه. می‌گوید نگفتم خوشبخت می‌شوی، وقتی به پول رسیدی می‌فهمی که کافی نیست. 

موقعی که بچه‌ها بلند می‌شوند دست یارین را می‌گیرد و می‌؛وید تو شکم مادرت هم نگذاشتند راحت باشی. تو را نخواستند. مادرت توی جایی ناامن گیر افتاد و تقدیر خودت رو از مادرت باید جدا کنی. چیزی برای ترسیدن وجود نداره. تو مثل پروانه‌ای. اگر بخوای هم نمی‌توانی فرار کنی. هرچی برایت نوشته باشند همان اتفاق می‌افتد. بابای تو مثل پادشاه‌هاست. 

اطراف او را مارها گرفتند که می‌خواهند تو را هم نیست بزنند ولی باید مواظب باشی. بعدش تو مثل افتادن توی یک چاه عمیق در عشق غوطه‌ور خواهی داشت. با خوردن به این ور آن ور به جایی که باید می‌رسی. 

از آشنایی‌اش با کسی می‌گوید که به سمت تقدیر خودش می‌آید و با هم آشنا می‌شوند. 

پدر یارین، قدرت، مدیر هولدینگ بزرگی است به اسم آکال. او را در اتاق مدیریت پشت تلفن می‌بینیم. با یک دکتر درباره مشکلی خصوصی صحبت می‌کند. 

این را هم ببینید:  سریال سه سکه قسمت ۱۷ | دانلود و پاورقی زیرنویس چسبیده فارسی

پسر جوانی  به اتاقش می‌آید. قدرت برگه‌ای جلویش می‌گذارد تا امضا کند و از این پس رئیس هیات مدیره شود.  پسر قبول نمی‌کند. می‌گوید این شرکت را تو و پدرم تاسیس کردین. بابام هم همین رو می‌خواست که شما باشید. قدرت از اینکه همیشه نخواهد بود به او می‌گوید. و اینکه فقط به او اعتماد دارد. 

مردی وارد می‌شود. نامش کنان است. او کنجکاو است چه اتفاقی افتاده. به قدرت می‌گوید کاش این قدر بحث  را جدی نمی‌کردی و با برادرت هم یک مشورتی می‌کردی. پسر که نامش آکین بود، می‌رود و با یک مرد دیگر در شرکت نگاه‌ او تلاقی می‌کند. 

پسر کنان الکی می‌چرخد، مورد انتقاد پدرش است. به پسرش می‌گوید این قدر الکی بچرخ تا عمو قدرت همه چیز را به آکین بسپارد. 

پیرزنی به اسم هاجر به دیدار یایین آمده است. ماجرای مادربزرگ الیف را برای خاله هاجر تعریف می‌کنند. هاجر از چیزی در گذشته او خبر دارد؟ مادرش را به یاد می‌آورد. میگه دختر یکی یک دانه عموی من بود. من نتوانستم ازش مراقبت کنم. حتی تو را هم نتوانستم بیاورم پیش خودم. او چیزی می‌داند که نمی‌گوید. دلداری می‌دهد و می‌گوید درس بخوان که به تو افتخار کنم. برایشان مربای توت فرنگی آورده است. 

در رفتن پیش خود فکر می‌کند و می‌گوید الیاس، گناه بچه معصومی را گرفتیم. باباش مثل قارون پولداره ولی ما رفتیم بدبخت رو به یتیم‌خونه دادیم. 

الیاس سعی می‌کند او را قانع کند که با آتش بازی نکند. می‌گوید اگر ببری به باباش بدی ما رو هم بدبخت می‌کنند .

در خانه قدرت، دختری در حال تمرین پیانو است. 

دختری همراه با عمه‌اش گونول وارد خانه می‌شوند. دختر نامش نیل است. عمه اش تصیه می‌کند در مقابل نوال خانم کم نیاورد. او جاری زن این خانه است. 

نوال، زنی که پیانو می‌زد، به نیل و گونول خوشآمد می‌گوید. گونول همسر کنان است که در شرکت دیدیم. 

یایین در خلوت خود نسبت به پدرش که نمی‌شناسد حس خوبی ندارد. نه برای این که به او حس پدری نداد بلکه به خاطر اینکه مادرش را تنها گذاشت. 

بیشتر ببینید:

دفنه می‌گوید منم می‌خواهم بیایم پارتی. 

یایین او را منصرف می‌کند. برای رفتن به میهمانی جان آماده می‌شوند.

هاجر،‌به خانه قدرت می‌اید. قدرت او را می‌بیند و حالش را می‌پرسد. سیب پیشخدمت خانه دختر هاجر است. 

قدرت به آکین زنگ می‌زند و می‌گوید خبر دارم که جان می‌خواهد پارتی بگیرد.  نگران وضعیت پسرش است. آکین به او دلداری می‌دهد. 

در مقابل، گونول و کنان بر سر پول و وضعیت خانوادگی و بدهی‌هایشان که داده‌اند جر و بحث می‌کنند و می فهمیم شخصی به نام فرات، باعث شده بدهی بالا بیاورند. حالا از اینکه خانه پدری‌شان در دست قدرت است کلاقه‌اند. مال‌هایشان را بجز ماشین‌هایشان باخته‌اند و چیزی ندارند. حتی پول نقد هم ندارند. 

در خانه‌ای، دختری به نام داملا را در حال تمرین رقص می‌بینیم. دختر نوجوانی وارد می‌شود. خبر پارتی آکین و جان می‌گوید. 

گونول روی مخ نیل می‌رود که جان نامزد تو پارتی گرفته و می‌خواهد او را تحریک کند. کنان تذکر می‌دهد و از او می‌خواهد که این کار را نکند. 

نوال و قدرت هم می‌رسند و حال احوال می‌کنند گونول کوچکی اتاقشان را به روی قدرت می‌آورد. قدرت می‌گوید هرجای خانه را می‌توانید بردارید. کنان ماجرا را جمع می‌کند.

ادا و یارن با هم به خانه رسیده‌اند. ادا رویابافی می‌کند که آن‌جا خانه عشق اوست.  یارن دم در است که در لحظه‌ای که تنهاست پسر به خانه می‌رسد آکین و یارن همدیگر را می‌بینند. یارن را دعوت می‌کنند داخل خانه منتظر بماند. سگ می‌آید و یارن به خاطر فوبیای ۹ سالگی‌‌اش دست آکین را می‌گیرد. 

ادا می‌رسد و تیکه می‌اندازد. آتش بازی شروع می‌شود و میهمانی آغاز شده. جان که ادا را می‌بیند می‌پرد به سمتشان که آکین او را به اتاق دیگری می‌برد و با او صحبت می‌کند. از این که ضمانت او را کرده بوده می‌گوید چرا جلسه کاری مهم را با ایموجی میمون شرمنده عقب انداخته و کار خوابیده. 

فیرات پسرعموی جان است و او هم اینجاست. فیرات چشمش ادا را می‌گیرد. موقع تمرین رقصیدن بین ادا و یارن، اتیکت خرید لباس یارن مشخص می‌شود. فرات سعی می‌کند مخ یارن را بزند اما آکین هم حواسش به اوست. در حالی که جان و ادا در اتاق هستند و خلوت کرده‌اند، پسری از آن‌ها به طور پنهانی عکس می‌گیرد. 

این را هم ببینید:  سریال مرد اگه عاشق بشه، قسمت ۲۳ بیست و سوم

همزمان دم استخر، فیرات پاپیچ یارن می‌شود. یارن او را داخل استخر می اندازد و در حالی که دارد خودش هم در آب می‌افتد،‌آکین دست او را می‌گیرد. 

پسری که فیلم گرفته بود به همه خبر می‌دهد که پارتی اصلی اون بالاست. جان داره فیلم بازی می‌کنه! و تصویر هم‌آغوشی آن‌ها را روی پرده می‌اندازد و همه می‌بینند. جان و ادا که پایین می‌آیند از رسوایی خودشان با خبر می‌شوند و تصویرها را می‌بینند. 

ادا که عصبانی شده لباس را به طرف جان پرت می‌کند. پرده نمایش را پایین می‌آورد. آکین، فیلمبردار را مورد شماتت قرار می‌دهد. آکین پایان پارتی را اعلام می‌کند و از ادا هم می‌خواهد که با دوستش برود. 

آکین در حال راضی کردن جان برای بازگشت به استانبول است. جان می‌گوید هاجر که با او آمد رفته بود به فامیل‌هایش رسیدگی کند در راه ادا را دیده است. آکین می‌گوید آن‌ها حتی لباس‌هایشان را با اتیکت پوشیده بودند و معلوم نیست از کجا آورده‌اند. معلوم نیست از کجا آمده‌اند. برایت دردسر می‌سازند. از آن طرف هم جان می‌گوید این مثل جشن خداحافظی با مجردی بود. من نیل را دوست دارم و این جدی نبود. ادا و یارن می‌شنوند. ادا عصبانی می‌شود و می‌خواهد در را باز کند که یارن پشیمانش می‌کند. ولی وقتی  ادا رفت تا لباسش را عوض کند، یارن وارد اتاق می‌شود و دق دلی‌اش را خالی می‌کند. ادا به آکین می‌گوید ما ولی انسان‌های ارزانی نیستیم که لباس‌های گرانی تن آنها باشد. همه شما بدبختید. چشم شما آن قدر کور شده که متوجه هیچ چیزی نیستید. در اتاق خواب، ادا ساعت جان را کش می‌رود. یارن که می‌فهمد می‌گوید این دزدی است نباید برداری. سعی می‌کند از او پس بگیرد. وقتی به اتاق خواب می‌رود که ساعت را سر جایش بگذارد آکین وارد می‌شود. ساعت را قایم میکند . بهانه می‌کند دنبال گوشواره‌های ادا آمده است. اما آکیم موهایش را کنار می‌زند و لو می‌رود. چون گوشواره‌هایش در گوشش است. دست می‌کند و ساعت را از او می‌گیرد.او را متهم به دزدی می‌کند و تضادش با حرف‌هایی که تا الان زد را به روی او می‌آورد. 

رودر روی هم قرار می گیرند و برای هم خط و نشان می‌کشند. در حیاط خانه اما ادا می‌زند توی گوش جان و می‌گوید این هم هدیه جشن خداحافظی با مجردیت. 

موقع رفتن پاشنه کفش او می‌شکند. یارن می‌رسد و با هم از خانه بیرون می‌روند. 

سوار اتوبوس در راه بازگشت هستند و نگاه مردم روی آن‌ها سنگینی می‌کند. موقعی که پیاده می‌شوند یارن برای این‌که وارد دنیایی شده‌اند که به آن تعلق ندارند او را مواخذه می‌کند. 

در آسایشگاه می‌فهمند که گردنبند یارن نیست. گردنبندی که اول سریال دیدیم که گردن مادرش بود وقتی که جان داد. گردنبند در چمن‌های حیاط افتاده و آکین آن را پیدا می‌کند. ادا روی پشت‌بام خوابگاه در حال اشک ریختن است. 

می‌گوید هرچقدذر مجادله و تلاش کنم و دست و پا بزنم تهش هیچی برام نمی‌مونه که به آن تکیه کنم. ادا می‌گوید تو فقط منتظری یک معجزه بشود به جای این‌که تلاش کنی. اگر اهل مجادله بودی با من کنکور می‌دادی. یا این‌که باید کار پیدا کنی. ادا می‌گوید نگران من نباش، از رفتارهای تو هم خسته شدم. این که هر اتفاقی می‌افتد از این رفتارهای خانمانه و دختر عاقل و یتیم بودنت خسته شدم. اشک می‌ریزد و می‌گوید من در سطل آشغال متولد شدم. بعد از گفتن از زخم‌هایشان همدیگر را در آغوش می‌گیرند. یارن بیسکوئیت می‌آورد و می‌خورند. ادا هنوز قصد درس‌خواندن ندارد. 

مدیر در حال مواحذه کردن به خاطر اداست. خانم مدیر ادا را خواسته و ایپک پیام می‌آورد.  و او می‌گوید که فرار از خوابگاه، شکایت اصناف، دعواها با دوستانت. چه باید بکنیم؟ فیلم‌های فرار را به او نشان می‌دهند. و می‌گویند چنین بی‌نظنمی‌هایی را نمی‌توانیم بپذیریم. همین الان باید وسایلت را جمع کنی، به جای تازه‌ای منتقل می‌شوی. اگر سویم خانم نبود همین قدر هم نمی‌توانستی بمانی. قصد دارند او را به مالاتیا برای مددکاری بفرستند. 

 در بیرون اتاق، سویم از او می‌خواهد چیزی به یارن نگوید تا وقتی آزمونش را بدهد. کمی بعد فرات زنگ می‌زند به ادا می‌گوید باید ببینمت. در دیدار در کافه، به او می‌گوید در استانبول شغل شما آماده است و خونه بزرگی هم برایتان آماده است که بیایید. حتی پیشنهاد می‌کند که از دفنه که مریض است هم مراقبت کند. مشکل این است که یارن اگر بداند فرات قرار است این لطف را بکند نخواهد آمد. قرار می‌شود که نفهمد. 

این را هم ببینید:  سریال جناب عالی قسمت ۷ هفتم

صبح امتحان فرا می‌رسد. 

دفته هم می‌آید بوسه شانس را به یارن بدهد. یارن پدر و مادرهایی را می‌بیند که دخترانشان را برای امتحان آورده‌اند و جای خالی گردنبند یادگار مادرش را بیشتر احساس می‌کند.  

موقع ورود، در کیف او کارتش نیست. هرچه می‌گردد نیست. ۱۰ دقیقه بیشتر وقت ندارد. سریع دوان دوان خودش را به خوابگاه می‌رساند و دنبال کارت ورود به امتحان می‌گردد. یارن به هم می‌ریزد. از بیچارگی خودش می‌نالد. درباره زندگی‌ای که می‌تواند با خانه‌ای خوب، با ادا و مراقبت از دفنه داشته باشند حرف می‌زند و فریاد می‌کشد و اشک می‌ریزد. ادا را بغل می‌کند و اشک می‌ریزد. نفسش می‌گیرد. به استیصال رسیده و می‌پرسد چه‌کار باید بکنیم؟

روز دیگری‌است. در خانه قدرت همه سر میز صبحانه‌اند. جان سر می‌رسد و صبح به خیر می‌گوید. قدرت می‌گوید گوشواره‌ت رو در بیار چون داری میری شرکت. آکین هم می‌رسد. عایشه‌گل می‌گوید چون می‌خواهد کار کنم اخلاقش خراب شده. نوال از آکین می‌خواهد بنشیند ولی آکین می‌خواهد برود سر کار. 

موقع رفتن، داملا به آکین می‌گوید امروز با همیم نه؟ جان و نیل و من و تو قرار بود مسابقه تنیس بدهیم. برنامه ۴ نفری دارند. ظاهرا داملا چشمش به دنبال آکین است. 

نیل و جان با هم تلفنی عاشقانه حرف می‌زنند و برای شب قرار می‌گذارند. جان با خودش تکرار می‌کند که من نیل را دوست دارم. سوار ماشین آکین می‌شود. می‌پرسد این چیست؟ گردنبند یارن است. آکین می‌گوید برسون دستش. ولی اون میگه رابطه ما از اون شب کاملا قطع شد. 

گونول تلفنی صحبت می‌کند. کنان پشت خط است. از او می‌پرسد که توی کردیت کارتت پول هست؟‌ جواب این است که هست ولی خرجش نکن. گونول می‌خواهد به آرایشگاه برود. 

در آشپزخانه عمارت، دختر رژیم غذایی گونول خانم را می‌آورد. هاجر غذاهای خاص و افاده‌ای را مرور کند. به دخترش می‌گوید بپز. ولی وقت نمی‌شود این همه غذا بپزند. دختر غیبت می‌کند و هاجر زیاد تحویل نمی‌گیرد. 

جواهرفروش، آثار خاص خود را برای نوال آورده که انتخاب کند. یکی از آن‌‌ها گردنبندی خارق‌العاده است. نوال می‌خواهد امتحان کند. گونول سر می‌رسد و حسودی می‌کند. نوال به او می‌گوید تو هم یک نگاهی بینداز، لطفا نقره‌‌ها را بیاورید. او را نحریک می‌کند که اگر چیزی نخرد جلب توجه می‌کند. او هم برای روکم کنی گران‌ترینش که الماس است را سفارش می‌دهد. 

در زمین تنیس، وقتی عایشه‌گل زمین افتاده، آکین دستش را دراز می‌کند تا بایستدو با هم راه بروند. 

در آسایشگاه، یارن از این‌که گردنبندش را گم کرده و به خاطر همین قرار است کار بد پیش برود می‌گوید و این‌که نتوانسته از یک تکه کاغذ هم مراقبت کند. سال‌ها مراقب بوده و منتظر این امتحان اما تنها شانسش برای زندگی را از دست داده است. ادا می‌گوید ما کی شانسمون خوب بوده که هی میگی تک شانس؟ امسال قسمت نبوده سال دیگر امتحان می‌دهی. از او می‌خواهد که دیگر گریه نکند و او را در آغوش می‌گیرد. در نهایت به هم اطمینان می‌دهند که مشکلات را شکست می‌دهند. 

سوین خانم برگ اخراج ادا را در دست دارد و غصه می‌خورد. دفنه و دوستانش هم در آسایشگاه بزرگتر ها دارند خوش می‌گذرانند. 

صبح شده و ماشین آمده تا ادا را ببرند. یارن خبر ندارد. ادا ماجرا را تعریف می‌کند. ادا عصبانی می‌شود و به مدیر می‌گوید من خودم می‌روم. یارن هم می‌گوید اگر ادا برود من هم می‌روم. او را رها نمی‌کنم. مدتی بعد بارشان را بسته‌اند و با بچه‌ها خداحافظی می‌کنند. دفنه هم کوله پشتی‌اش را برداشته و آمده. می‌خواهد که او را هم همراه خودشان ببرند. به او قول می‌دهند که بیایند و او را هم ببینند و ببرند. 

در نهایت موقع رفتن ادا موهای ایپک را می‌کشد و او را زمین می‌اندازد. بیرون که می روند یارن می‌پرسد کجا برویم؟ ادا می‌گوید برویم استانبول. پیش الیف. کار پیدا می‌کنیم. فقط کافیه از هم جدا نشویم. 

به روز قبل از امتحان بر می‌گردیم. می‌بینیم که ادا با شرمندگی و عذاب وجدان، کارت یارن را از کیف او برداشته است. در توالت است و به خود می‌گوید من یک بار یتیم شدم نمی‌توانم دوباره یتیم بشوم. اگر دوتامون هم تنها بدون هم بمونیم نابود میشیم. 

بعد، برگه آزمون را آتش می زند. 

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.