سریال تخته سیاه قسمت ۶ ششم – دانلود و پاورقی

قبل از اینکه احمد وارد کلانتری شود و اعتراف کند که اطلس را به دستور بکیر زخمی کرده است.

کارتال از راه می رسد و با او درگیر می شود.

می گوید: «تو داری به برادر من تهمت می زنی!»

یاسمین که نمی تواند جلوی دعوای آنها را بگیرد با اطلس تماس بگیرد.

اطلس که با ایرماک مشغول صحبت است و قصد دارد به او بگوید که چیزی بین آنها وجود ندارد.

با تماس یاسمین خودش را به ساختمان مخروبه ای که کارتال قصد دارد احمد را از آنجا پایین پرت کند می رساند.

او به کارتال می گوید: «این در ورودت به زندانه. اونجا پشیمون میشی و پشیمونی بدترین درده!»

کارتال از کشتن احمد منصرف می شود.

ایرماک که با شنیدن حرف های آنها متوجه چاقو خوردن اطلس به دستور بکیر شده است.

او با چشمان پر از اشک از ساختمان بیرون می رود.

اطلس جلوی او را می گیرد و می گوید: «باید یه چیزی بهت بگم. من به اینجا اومدم تا معلم بشم…»

ایرماک می گوید: «می دونم. تو به خاطر عشق دوران دبیرستانت نیومدی.

من بیخودی تو این سالها خیال بافی کردم.» و با ناراحتی می رود و اطلس با رفتن او اشک می ریزد.

اسکندر سراغ جعفر می رود و ویدئویی به جعفر نشان می دهد.

جعفر با دیدن آن می گوید: «دیگه لازم نیست بکیر اطلس رو بکشه و بیفته زندان تا مال و منالش رو بالا بکشیم.

این ویدئو همه چیز رو حل می کنه.»

ایرماک سراغ بکیر می رود تا از او حساب پس بگیرد اما بکیر همه چیز را انکار می کند.

او می گوید او دستور سوقصد به جان اطلس را نداده.

اما ایرماک که باور نکرده به بکیر می گوید از زندگی و خانه او بیرون می رود و دیگر سر کار هم نخواهد آمد.

این را هم ببینید:  دانلود سریال آپارتمان بیگناهان قسمت ۱۸۸ صد و هشتاد و هشتم دوبله فارسی +‌ پاورقی و خلاصه داستانApartemane Bigonahan Serial part 188

بکیر با عصبانیت به در خانه احمد می رود و یقه او را می گیرد .

وی گوید: «داشتی منو به پلیس لو می دادی؟

من که بهت گفته بودم هرطور شده قسر درمیرم.

حالا تو می خوای چی کار کنی؟»

در همین موقع ایرماک که در خانه احمد بوده جلو می آید و برای بکیر ابراز تاسف می کند و می رود.

اطلس به دیدن پدرش می رود و به او می گوید همانطور که او خواسته ایرماک را از خودش دور کرده است.

او به عارف یادآوری می کند که طبق قرارشان نباید احمد را تسلیم پلیس کند.

بکیر به دیدن پدر فلجش می رود و با بغض به او می گوید ایرماک را از دست داده.

او می گوید: «تو دلت بهم می خندی نه؟ آهت گرفت! هم تو رو به این روز انداختم هم ایرماک رفت!»

او به یاد می آورد سالها پیش به خاطر توهین پدرش به ایرماک با او درگیر شد است.

او در این درگیری سر پدرش ضربه خورد و از آن روز فلج شد.

بیشتر ببینید:

فیلمی که حالا در دست جعفر و اسکندر است حادثه آن روز را نشان می دهد و آنها از داشتن چنین مدرکی خیلی خوشحالند.

شب یاسمین با حسرت به خواهرش می گوید اگر پدرشان زنده بود این اتفاقات برایشان نمی افتاد.

او می گوید نمی خواهد نانوایی پدرشان نابود شود و خاطره او از بین برود. ایرماک ناگهان لبخند می زند و تصمیم جدیدی می گیرد.

این را هم ببینید:  سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت ۱۳۳ صد و سی و سه

شب اسرا به مادرش می گوید اطلس کس دیگری را دوست دارد و از این به بعد می خواهد فقط دوست او باشد.

بعد وقتی اطلس را می بیند به او می گوید: «ایرماک سالها منتظر معجزه بوده پس معجزه ش باش!»

شب اطلس به در خانه ایرماک می رود و از او می خواهد برای خوردن قهوه با او همراه شود.

آن شب ایرماک به اطلس می گوید همه چیز بین او بکیر تمام شده و می خواهد نانوایی پدرش را دوباره باز کند.

اطلس هم از تصمیم او حمایت می کند و آنها برای تماشای طلوع خورشید تا صبح در کنار هم می مانند.

فردا ایرماک برای خداحافظی از همکارانش به محل کارش رفته که بکیر جلویش را می گیرد.

وقتی می فهمد ایرماک تصمیم گرفته مغازه پدرش را باز کند می گوید این کار سختی است و ایرماک از پسش برنمی آید.

ایرماک با عصبانیت می گوید: «می تونم. حالا می بینی!»

از طرفی مادر ایرماک هم با شنیدن تصمیم او با عصبانیت می گوید: «بهت میگم به بکیر بله بگو و ملکه خونه ت باش.

اما تو می خوای کارگری کنی.» ایرماک هم می گوید در تصمیمش جدی است.

در مدرسه اطلس برای اینکه احمد و کارتال را آشتی بدهد صندلی آنها را به هم نزدیک می کند و دستشان را با طناب به هم می بندد.

وقتی خبر به گوش عارف می رسد او اطلس را به خاطر کارش بازخواست می کند.

در همین موقع بکیر هم که از ماجرا با خبر شده به مدرسه می آید و با اطلس دعوا می کند. عارف اطلس را بیرون می کند.

او به بکیر می گوید: «اطلس ایرماک رو ول کرد. تو هم دست از سر پسرم بردار.» و او را هم با تهدید به بیرون راهنمایی می کند.

این را هم ببینید:  سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت ۱۳۶ صد و سی و پنج

اسکندر سراغ بکیر می رود و از او طلب پول می کند و وقتی بکیر عصبانی می شود فیلمی که از درگیری او با پدرش گرفته را نشان می دهد و بکیر وحشت می کند.

جعفر وقتی از این کار اسکندر باخبر می شود او را سرزنش می کند.

بکیر سراغ چند نفر خلافکار می رود و با نقشه او یک نفر جلوی مدرسه با چاقو به کارتال حمله می کند و طبق پیش بینی اش اطلس جلو می آید و با او درگیر می شود.

بعد از آرام شدن اوضاع یک نفر گوشی اطلس را می دزدد و بکیر از طرف اطلس پیغام های تهدید آمیزی به مرد خلافکار می دهد.

از او می خواهد فردا سراغ اطلس برد و با او درگیر شود. اما یک نفر شب آن مرد را به ضرب گلوله می کشد.

فردا صبح وقتی ایرماک برای تمیز کردن مغازه پدرش می رود می بیند که آنجا تمیز شده و وسایل هم تعمیر شده اند.

شب گذشته اطلس و حکمت آین کارها را کرده اند و ایرماک با فهمیدن این خیلی خوشحال می شود.

اسکندر در خیابان جلوی ایرماک را می گیرد.

به او می گوید کسی که از غرق شدن نجاتش داده اطلس بوده نه بکیر و بکیر بعد از گرفتن ایرماک از اطلس، او را نجات نداده و رهایش کرده تا بمیرد.

ایرماک با چشمان پر از اشک به طرف مدرسه می دود.

پلیس به مدرسه می رود و اطلس را به اتهام قتل سنجر، مرد خلافکار دستگیر می کند.

وقتی ایرماک به مدرسه می رسد اطلس را با دستان دستبند زده شده می بیند که سوار ماشین پلیس می شود و با گریه روی زمین می نشیند.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.