سریال خسوف قسمت ۱۹ – چه شد؟

خسوف ۱۹

مهراب بعد از مدت‌ها به شرکت آمده. درخواست ارز دولتی ایده رضی است که از فرانسه می‌خواهد دارو وارد کند. امضای مهراب را می‌خواهد.

مهراب شاکی است که چرا رضی رفته ریحانه را از بازداشتگاه درآورده است. خبر می‌دهد که دیشب دوباره این اتفاق افتاده است.

مهراب می‌گوید پارتی رفتن برای هر کسی نرمال باشد برای دختر مهراب نرمال نیست. رضی می‌گوید جوانهای امروز را باید از دور کنترل کرد.

مهراب اما می‌گوید نمی‌تواند و می‌خواهد بالای سرش باشد. رضی می‌گوید که چندجای خانه دوربین بگذارد وصل کن به ال سی دی در دماوند ببین چه می‌کند. از امیر و اسما هم بخواه بیشتر با او رفت و آمد کنند.

مهراب اما دلش آرام نمی‌گیرد. مهراب می‌گوید نمی‌دانم امروز چرا این قدر دلشوره دارم.

سمیرا در ماشین در حال فکر کردن است که چیزی نمانده تصادف کند.

در صحنه بعد او را در آغوش آتیه می‌بینیم. رازها در آستانه افشا شدن هستند.

در گفتگوهایشان آتیه از همخانه‌اش می‌گوید. سمیرا فکر می‌کند پسر است اما بعد می‌فهمد که زن بوده است. تماسی با سمیرا می‌گیرند و مجبور می‌شود برود.

ریحانه در خانه است که زنگ در می‌خورد. خواهر سمیرا رسیده است. پولی می‌گیرد و می‌رود. به نظر می‌رسد ساقی موادی چیزی باشد.

علیرضا، اسما، سمیرا و رضی در کافه ای نشسته‌اند.
هر کدام از ما سعی می‌کند مسئولیت اتفاقات را گردن دیگری بیندازند. در نهایت سمیرا از هوای عاشقی مهراب به اسما می‌گوید.

و این‌که در استانبول نگاه مهراب به آتیه را توانسته بفهمد. اسما شاکی می‌شود و دعوا راه می‌اندازد. در نهایت قرار می‌شود که امیر و آتیه به هیچ عنوانی همدیگر را نبینند.

سمیرا مامور می‌شود که مجبورش کند بازگردد. علیرضا می‌گوید چرا همین موقع‌ها فقط پای زن من را وسط می‌کشید؟ اسما که بلند می‌شود رضی تهدید می‌کند که ماجرای مهراب و آتیه را امیر نباید بفهمد.

امیر که مشغول کار است اسما و دوستانش در کافه که حالا همکارش شده‌اند را می‌بیند. فرید می‌گوید که قضیه این است که اسما خسته شده کارهای شرکت کلافه‌اش کرده و با شوهرش و بچه‌اش می‌خواهد برود مسافرت. تور فرانسه سه هفته‌ای گرفته. در نهایت راضی می‌شود برود.

آتیه در پارک است که پیامکی به او می‌رسد:‌فردا سالگرد مادربزرگ امیره، قطعه ۳۷۰، ردیف ۱۲. اگه بری اونجا متوجه خیلی چیزها میشی…

آتیه مراسم را می‌پاید که امیر را می‌بیند که بچه‌اش هم بغل اوست.

آتیه گریه کرده و به کافه مهتاب آمده. می‌گوید امیر را دیدم با زن و بچه‌ش. کاش برنگشته بودم مهتاب.

میهمانی به خانه آتیه آمده. مریم او را صدا می‌کند. برگه‌ای برایش آورده‌اند.دو مرد و یک زن وارد خانه‌اش می‌شوند. برای تفتیش خانه آمده اند.

بیشتر ببینید:

مهراب در خانه پایپ پیدا می‌کند. به سراغ ریحانه می‌رود. ریحانه می‌گوید مال مستانه دوستم است. مهراب از او می‌خواد آزمایش بدهد و با او دعوا می‌کند.

در شرکت، رضی به دنبال پروژه‌هایی است که ظاهرا عجله دارد ولی شش هفت ماه طول می‌کشد. نگران شهردار جعفرپور است که وعده چرب شدن سبیلش را می‌دهند. اما می‌گوید نمی‌شود.

بحث مجتمع مسکونی و پروژه‌های مختلف است.

علیرضا به سراغ رضی آمده و می‌گوید رابطه شما دو نفر هم بامزه‌ست ها. اشاره به کسی که در اتاقش بود. خبر می‌دهد که آتیه بازداشت شده و آمده ببینه چیکار برایش می‌توانم بکنم.

رضی می‌گوید من سر پیازم یا نه پیاز. چرا خیالم نگران باشد؟ علیرضا میگه آره. اون آرمان باید نگران آپارتمان‌های مهرشهر باشه.

وقتی اسما پیش امیر است رضی زنگ می‌زند خبر بازداشت آتیه را به اسما می‌دهد. اسما طوری برخورد می‌کند که انگار زیر سر اوست. رضی می‌پرسد چرا همچین کاری کردی؟ اسما می‌گوید می‌خواستم با خیال راحت بروم سفر.

آتیه ناصح در حال بازجویی است. از او می‌پرسند در گروه با چه اسم مستعاری صدایت می‌کردند؟

بازجو فکر می‌کند به جایی وصل بوده که به او پول می‌داده‌اند. آتیه می‌گوید با بدبختی زندگی کردم از کسی کمک نگرفتم. خسته شدم که برگشتم. از او می‌پرسند مگر چی بهت گذشت؟ آتیه می‌گوید یک مقدار پول داشتم از ایران فرار کردم رفتم ترکیه. یک مدت در کمپ پناهنده‌های یونان بودم دوباره دیپورت شدم ترکیه. مدتی در گداخانه‌ها بودم که از گشنگی نمیرم. بعد در خیابان‌های استانبول خانمی که در کمپ یونان آشنا شده بودم را دیدم و ۶-۷ ماهی هم آن‌جا بودم. چون شناسنامه جعلی ترکیه داشتم به ایران دیپورت نشدم.

آتیه میگه من اگر می‌خواستم فعالیت سیاسی داشته باشم می‌ماندم ایران و این کار را می‌کردم. آدم اگر با بدبختی در کشور خودش زندگی کند شرف دارد نسبت به این‌که بره اون ور زندگی خوبی داشته باشد.

ساقی ها که یکی از آن‌ها خواهر سمیراست به مشکل برخورده‌اند. رئیس آنها، فهرست مشتری‌های جدید را در اختیار دخترها می‌گذارد.

دخترها مشغول جمع کردن پول برای رفتن از ایران هستند.

ریحانه ۱۱ بسته سفارش می‌دهد. موقع تحویل، میان آن‌ها بگو مگو می‌شود.

خواهر سمیرا، می‌گوید از کار بریده است. بیخیال شویم. پول پیش خانه آن‌ها را احسان داده است.

امیر عازم پاریس است. مادرش در حال راهی کردن آن‌هاست.

اسما و امیر و فرزندشان در حال رفتن هستند و به گِیت فرودگاه رسیده‌اند. لحظه آخر پیامکی برای امیر آمده. دم مهر گذرنامه، معطل می‌شوند. امیر جایی تماس می‌گیرد و نمی‌تواند صحبت کند.

امیر رو به اسما می‌گوید سفر نمی‌رویم. در مقابل تعجب اسما می‌گوید الان نمی‌رویم.

تصویر روی پیامک می‌رود: امیرخان،‌آتیه زنده‌ست الان هم ایرانه. برای همین می‌خوان تو بری سفر. چون می‌خوان ایران نباشی تا همدیگه رو نبینین.

عضو خبرنامه پندار شوید
تلاش می‌کنیم آخرین خبرها را قبل از بقیه به شما برسانیم
هروقت بخواهید می‌توانید عضویتتان را لغو کنید
پیشنهادهای دیگر پندار:

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.